یادداشت های من ...

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

این دنیا مجازی نیست!

  در این مدت دو سالی که وبلاگم را راه اندازی کرده ام، در این به اصطلاح دنیای مجازی، با آدم های زیادی آشنا شده ام. بعضی هایشان مثل رهگذران، نگاهی انداخته و سخنی پراکنده و رفته اند. بعضی هایشان هم مانده اند و بذر مهر و دوستی افشانده اند.

  چه بسیار آدم هایی که درد دل کرده اند، بی آن که بدانم کیستند. از دردهایشان گفته اند. از غم ها و شادی هایشان. یا مانده اند و یا رفته اند.

چه بسیار آدم هایی که با خود شعر آورده اند، اندیشه آورده اند. حرف نویی زده اند.

بیشتر کاربران جدی وبلاگم را تا حد زیادی می شناسم؛ روحیات و علایقشان. زندگی و کار و بارشان. دردهاشان. چهره ی بعضی هایشان را دیده ام، و اغلبشان را نه. بعضی هایشان فرسنگ ها از من فاصله دارند. حتی اسم شان را هم نمی دانم، که چیست، یا آن که هست واقعی ست یا نه. خب، چه اهمیت دارد؟ اسم مگر جز قرارداد، چیست؟ من البته هیچ گاه دوستی اجباری را نخواسته و نطلبیده ام. هرچه بوده پایاپای بوده.

از دوستانم جز احترام و محبت چیزی ندیده ام. جز مهری بی دریغ و گرم.

با دردهای بسیاری شان گریسته ام و حداقل کاری که از دست برآمده برایشان انجام دهم، نشستن پای درد دل هاشان بوده؛ همین!

به بعضی هایشان به اندازه ی دوستانم در دنیای واقعی اعتماد دارم، و می دانم که آن ها نیز.

دوستان عزیزم!

خوشحالم از بودن در کنارتان.

ما با هم فصل ها را سیر می کنیم. با هم بال و پر می گیریم و پرواز می کنیم.

تا هر زمان که باشم، مهرتان را فراموش نخواهم کرد.

«پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست...»

(ف.فرخ زاد)

 



:: برچسب‌ها: واگویه


دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

Everything I Do, I Do It For You

ترانه ی  Everything I Do, I Do It For Youبا صدای برایان آدامز

 

Look into my eyes – you will see

What you mean to me

Search your heart – search your soul

And when you find me there you’ll search no more

 

Don’t tell me it’s not worth tryin’ for

You can’t tell me it’s not worth dyin’ for

You know it’s true

Everything I do – I do it for you

 

Look into your heart – you will find

There’s nothin’ there to hide

Take me as I am – take my life

I would give it all – I would sacrifice

 

Don’t tell me it’s not worth fightin’ for

I can’t help it – there’s nothin’ I want more

Ya know it’s true

Everything I do – I do it for you

 

There’s no love – like your love

And no other – could give more love

There’s nowhere – unless you’re there

All the time – all the way

 

Oh – you can’t tell me it’s not worth tryin’ for

I can’t help it – there’s nothin’ I want more

I would fight for you – I’d lie for you

Walk the wire for you – ya I’d die for you

 

Ya know it’s true

Everything I do – I do it for you

 

پ.ن. ها:

* این ترانه برای فیلم رابین هود، شاهزاده ی دزدان (کوین رینولدز، ۱۹۹۱) اجرا شده، و باعث محبوبیت جهانی برایان آدامز، و البته فروش بالای فیلم شد.

* ترجمه، و لینک دانلود ترانه در ادامه ی مطلب

 



:: برچسب‌ها: موسیقی, فیلم


یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

یک روز...

یک روز،

بلکه پنجاه سال دیگر

موهای نوه ات را نوازش می کنی

در ایوان پاییز

و به شعرهای شاعری می اندیشی

که در جوانی ات

عاشق تو بود

شاعری که اگر زنده بود

هنوز هم می توانست

موهای سپیدت را

به نخستین برف زمستان تشبیه کند

و در چین دور چشمانت

حروف مقدس نقش شده بر کتیبه های کهن را بیابد...

یک روز

بلکه پنجاه سال دیگر

ترانه ی من را از رادیو خواهی شنید

در برنامه ی "مروری بر ترانه های کهن" شاید

و بار دیگر به یاد خواهی آورد

سطر هایی را

که به صله ی یک لبخند تو نوشته شدند

تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک

و این شعر در آن روز

تازه ترین شعرم برای تو خواهد بود...

 

"یغما گلرویی"



:: برچسب‌ها: شعر


پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

سمفونی کتاب، چای، کوه

«فرهنگ، بدون یک داستانگویی صادقانه و قدرتمند نمی تواند شکوفا شود. وقتی جامعه پیوسته مخاطب شبه داستان های ظاهر فریب و توخالی قرار می گیرد، دچار زوال و ضعف می شود. ما نیازمند هجویه ها و تراژدی های راستینیم، درام ها و کمدی هایی که زوایای تاریک روح بشر و جامعه ی انسانی را روشن کنند.»

داستان، رابرت مک کی، ترجمه ی محمد گذرآبادی، ص ۱۰

  فیلم «آرایش غلیظ» حمید نعمت الله را نصفه و نیمه رها کردم؛ وقتی فیلمی بعد از چهل و پنج دقیقه نتواند تو را با خودش همراه کند، میلی برای تماشای باقی اش در تو نمی گذارد. برای «حمید نعمت الله» به خاطر «بوتیک» و « وضعیت سفید» احترام خاصی قایل ام، اما این یکی را نتوانستم تحمل کنم. فضاهای تکه پاره و شخصیت های نچسبی داشت که نمی توانستی باهاشان همراه شوی.

خوشم نیامد آقای «هادی مقدم دوست» فیلمنامه نویس!

...

  امروز بالاخره رسیدم چند ساعتی مطالعه کنم؛ بیماری هیراد از یک طرف، و فضای شلوغ مهمانی ها و عید دیدنی ها از طرف دیگر، فرصت در خود بودن را از من گرفته بود. با این که از حضور در جمع لذت می برم، اما حوصله ی با جمع بودن م حد و حدودی دارد. وقتی زیاد می شود، خسته می شوم و خیلی زود دلم برای تنهایی خودم تنگ می شود. دوست دارم گوشه ی دنجی پیدا کنم و کاری را انجام دهم که دوست دارم؛ فیلمی ببینم، کتابی بخوانم. و امروز این فرصت مهیا شد!

  بعد هم رفتیم کوه. تازه باران زده و هوا ابری و دلپذیر بود. جا به جا سبزه ها و گل های ریز زرد رنگ لای صخره ها و درختان بادام کوهی خودنمایی می کردند. برگ درختان تازه و شاداب بود. صدای پرندگان وحشی هم موسیقی فضایمان بود. کوه های دوردست، لایه لایه و رنگ رنگ، طیفی از رنگ های آبی و بنفش را ساخته بودند که آدم را یاد نقاشی های شرقی می انداخت‌. بعد از چند ساعت کتاب خواندن و نوشیدن لیوانی چای، کوه حسابی چسبید....

پ.ن:

از دوستان بزرگواری که در پست قبلی همراهی کردند، صمیمانه تشکر می کنم.



:: برچسب‌ها: واگویه, فیلم


پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

سلام!

این پست موقت است، حذف خواهد شد، و نظرات آن نمایش داده نمی شود.

از همراهان همیشگی خواهشمندم در صورت امکان ایمیلشان را در خصوصی بنویسند تا امکان ارتباط برقرار بماند.

سپاسگزارم!




دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

اندوه ما روایت خاموش قرنهاست

  ساعت چهار صبح هیراد را بردیم بیمارستان. دیروز حالش بد نبود. همین که از عید دیدنی ها برگشتیم، تب کرد. آن قدر درجه ی تب اش بالا رفت که همه نگران شدیم. بد تر این که نه چیزی می خورد و نه اجازه می داد پاشویه اش کنیم. هر جوری بود بردیمش حمام و کمی تن اش را شستیم. بهتر شد. بعد هم کمی مایعات بهش دادیم و به بهانه ی آب بازی خنک اش کردیم‌. بگی نگی رو به راه شد. بعد هم خوابید... ساعت نزدیک به چهار صبح بود که بیدارم کردند که هیراد دوباره تب اش بالا رفته. اصلا حال درست و حسابی نداشت. بردیمش اورژانس بیمارستان. دکتر شیفت برایش دو تا آمپول نوشت. برای اولین بار پنی سیلین زد...

  وقتی برگشتیم خانه، ساعت حدود پنج بود. تب اش پایین آمده بود. خوابید.

  من اما خوابم پریده بود. نماز صبح را که خواندم، رفتم وبگردی. بی هدف در فضای مجازی می چرخیدم. سرم درد می کرد. بعد برف زیبایی باریدن گرفت و کم کم شدت گرفت. بارش برف حالم را بهتر کرد.

....

  از بد حادثه وبگردی هایم به «داعش» کشید و بحث «جهاد نکاح»! 

  خدای بزرگ! در چه دنیایی زندگی می کنیم؟!

وقتی که از حراج دختران «سنجار» خواندم، از سو استفاده از دختران کم سن و سال، از فریب دختران تونسی برای پیوستن به اینان و کثافت کاری هایشان... حالم بد شد. از این همه وحشی گری، از این تحجر. از این همه عقب ماندگی فکری و عقلانی که باعث به وجود آمدن چنین اتفاقاتی می شوند. انفاقاتی که به سادگی و با چینش چند قطعه، ریشه هایش نمایان می شوند ، و متاسفانه تاریخ نشان داده که به «داعش» ختم نخواهد شد. مگر یادمان رفته جنایاتی که «صرب» ها در بوسنی علیه زنان مسلمان انجام دادند، که «داعش» پیش خیلی هایشان باید لنگ بیاندازد...

پ.ن:

عنوان برگرفته از شعری ست از محمدعلی استجلو



:: برچسب‌ها: واگویه


یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

مثل نقاشی های رمانتیک...

دیروز هیراد تب بالایی داشت. تهران که بودیم مریض شد. بردیمش دکتر و حالش رو به بهبودی رفت. از دیروز به مرور حالش بد شد. نمی دانم از این است که توی خانه بند نمی شود، یا آن که من روز بیست و نهم بردمش بیرون که هوا سرد بود، یا چیز دیگر. به هر حال دیروز اصلا حوصله نداشت. بی قراری می کرد و یکسر شیر می خورد. سر شب تب اش بالا رفت. بردیمش یک درمانگاه شبانه روزی. هیچ وقت این قدر نگران حالش نبوده ام. در فاصله ی رسیدن به درمانگاه که توی بغلم بود، شانه ام از تب اش داغ شد. دکتر گفت گلویش عفونت کرده. آمپول و داروهای تازه ای برایش نوشت. آمپول اش را که زدیم، حالش رو به بهبودی رفت. به خانه که برگشتیم، بالاخره خندید. یک روز تمام، بی حال بود و خنده اش را ندیده بودم.آخ که چه قدر دلتنگ خنده اش شده بودم. دلتنگ شیطنت ها و شیرین زبانی هایش. دوباره توی خانه می چرخید و بازی می کرد. خدایا شکرت!

...

امروز صبح دوباره باران زد و بعدش هم آفتاب درآمد. دوباره ابرهای زیبا آمدند. انگار آسمان را گله به گله نقاشی کرده باشی. مثل نقاشی های رمانتیک. ابرها پیچ و تاب خورده اند و رنگ هایشان با هم ترکیب شده اند. هر از گاهی پشت پنجره یا توی ایوان می روم و تماشایشان می کنم. خیلی لذتبخش است!

...

  «دنیای یک هنرمند نخبه قطع نظر از صمیمی یا حماسی بودن، معاصر یا تاریخی بودن و عینی یا تخیلی بودن، همواره مثل چیزی عجیب و ناشناخته ما را غافلگیر می کند. و ما مثل آن کاشفی که لا به لای شاخ و برگ جنگل را می کاود، با چشمان متعجب وارد اجتماعی ناشناخته می شویم، دنیایی فارغ از کلیشه ها که در آن امور روزمره به حوادثی خارق العاده بدل می شوند.»

داستان، رابرت مک کی، ترجمه ی محمد گذرآبادی،ص۴.



:: برچسب‌ها: واگویه


جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

نرم نرمک می رسد اینک بهار...

  ساعت حدود پنج صبح بود که از خواب بیدار شدم؛ باران تندی می بارید و آسمان رعد و برق می زد. انگار خانه را امواج باران دوره کرده بود. لذت می بردم از شدت باران. آفتاب که زد، باران رفت. توی ایوان رفتم. ابرها تا دامنه ی کوه ها پایین آمده بودند و آسمان چند رنگ شده بود. بوی خاک باران خورده می آمد. انگار کوه ها و ابرها با هم عشقبازی می کردند. گاهی در هوای آفتابی نم نم باران می زد؛ کوچک که بودیم می گفتند ماده گرگ ها در چنین هوایی بچه به دنیا می آورند!

از چهارشنبه شهرستانیم. می خواهم بروم بازار. توی جمعیت.اگر هوا خوب باشد، شاید غروب آتش برپا کنیم، به رسم نیاکانمان در شب عید.

  به هیراد حسابی خوش می گذرد- اگر دختر خاله اش بگذارد البته!

پیشاپیش فرارسیدن نوروز را به همه ی دوستان یکرنگ م تبریک می گویم. از همراهی تان سپاسگزارم و برایتان شادی و سلامتی آرزومندم.



:: برچسب‌ها: واگویه


جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است ...

حرمت نگه دار

 دلم

 گلم

که این اشک ، خون بهای عمر رفته من است

میراث من!

نه به قید قرعه

نه به حکم عرف

یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!

کتیبه خوان خطوط قبایل دور

این ؟ این سرگذشت کودکی است

که به سرانگشت پا

هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است

هرشب گرسنه می خوابید

چند و چرا نمی شناخت دلش

گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش

پس گریه کن مرا به طراوت

به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش

و آواز می خواند ریاضیات را

در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها

دودوتا چارتا چارچارتا...

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش می گذشت

با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه

آری دلم

گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

دلم گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

میراث من

حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است

تا بدانم و بدانم و بدانم

به وار

وانهادم مهر مادری ام را

گهواره ام را به تمامی

و سیاه شد در فراموشی ؟ سگ سفید امنیتم

و کبوترانم را از یاد بردم

و می رفتم و می رفتم و می رفتم

تا بدانم تا بدانم تا بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط

مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

سند زده ام یک جا

همه را به حرمت چشمان تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

تا شمارش معکوس آغاز شده باشد

بر این مقصود بی مقصد

از کلامی به کلامی

و یکی یکی مردم

بر این مقصود بی مقصد

کفایت می کرد مرا حرمت آویشن

مرا مهتاب

مرا لبخند

 و آویشن حرمت چشمان تو بود ؟ نبود؟

(زنده یاد حسین پناهی)

پ.ن. ها در ادامه ی مطلب...



:: برچسب‌ها: شعر


سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

کوتاه درباره ی کتاب «زن وسطی»

  «زن وسطی»، مجموعه ی بیست داستان کوتاه از نویسندگان آمریکای لاتین است؛ نام هایی شناخته شده همچون بورخس و کورتاسار، در کنار نام های کم تر دیده شده. برای من اما، داستان های نام های غریبه جذاب تر بودند. داستان ها اغلب فضاهای تیره و تاری دارند که برآمده از شرایط مردمان آمریکای لاتین است؛ سرزمینی با تاریخی پر از کودتا و دیکتاتوری. هربه ی طنز برای بیان مسایل در بسیاری از داستان ها به چشم می خورد. مساله ی مرگ نیز در  داستان ها حضوری پر رنگ دارد.

  در بین داستان هایی با سبک ها و قلم های متفاوت، داستان های نابی به چشم می خورند؛ در «۲۵ اوت ۱۹۸۳»، از «بورخس»، نویسنده ای با خودش در چند سال بعد رو به رو می شود. «جادوگر سابق» از «موریلو روبیایو»، حکایت آدمی ست که به دنبال راهی برای مردن می گردد، مرگ اما از او گریزان است و در نهایت فکر عجیبی به سرش می زند!«ضربه» از «لیلیانو هکر» به زیبایی تضاد طبقاتی را به تصویر می کشد. «در انتظار پولیدورو» از «آرمونیا سامرس»، داستان عجیبی درباره ی مرگ است. «باران که بند بیاید» از «آنتونیو مونتانا»، حکایت گرفتار شدن سه مرد در شرایطی بغرنج و فلاکتبار ، و «جنگ و صلح» از «مواسیراسکلیر»، طنز جالبی درباره ی جنگ است که حالا در حال تبدیل شدن به بخشی از روزمرگی هاست!

  در پایان، بخشی از نوشته ی «ماریو بارگاس یوسا» را می خوانیم که به جای مقدمه ی کتاب، تحت عنوان «ادبیات آتش است» آمده است:

«... ادبیات یعنی سازش ناپذیری و شورش، یعنی فلسفه ی وجودی نویسنده اعتراض، مخالفت و نقد است... نویسنده همین است، پیوسته ناراضی بوده و هست و خواهد بود. آن کس که راضی باشد نمی تواند بنویسد... دغدغه ی ادبی از تضاد بین انسان و جهان زاده می شود که برای کشف و رو کردن پلشتی ها و نابرابری به وجود می آید. ادبیات نوعی شورش مداوم است و قید و بند نمی پذیرد. هر تلاشی برای محدود کردن آن محکوم به شکست است.... هر قدر انتقاد نویسنده از کشورش تند باشد، به همان اندازه کشورش را دوست دارد و علاقه اش او را پایبند میهن می کند...» (صص ۱۳ و ۱۴)

 

مشخصات کتاب:

زن وسطی؛ گزیده ی داستان های کوتاه آمریکای لاتین، ترجمه ی اسدالله امرایی، انتشارات افراز، چاپ سوم: اسفند ۱۳۸۷.

پ.ن. ها:

* این کتاب از مجموعه ای ست از سری داستان های کوتاهی که مترجم از چهار قاره ی جهان ترجمه کرده است؛ پیشتر، کتاب «مرد دربند» را خوانده بودم که گزیده ی داستان های کوتاه اروپایی ست. آن کتاب برایم به مراتب جذاب تر بود تا این یکی.

* غلط های چاپی و ویراستاری به وفور در هر دو کتاب دیده می شود!



:: برچسب‌ها: کتاب


دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

هیروشیمای کردستان

در چنین روزی در ۲۵ اسفند ۱۳۶۶، بمباران شیمیایی حلبچه اتفاق افتاد. فاجعه ای که در آن حدود پنج هزار نفر جان سپرده، و چند هزار نفر دیگر هم زخمی شدند. این بمباران در ادامه ی پروژه ی« انفال » رژیم بعث عراق صورت گرفت؛ پروژه ای که هدف آن، حذف مردم کرد از این مناطق بود و در طی آن، صدها روستای کردنشین از صفحه ی روزگار محو شدند و مردمانشان کشته یا آواره شدند. پیش از بمباران شیمیایی، دو روز پیاپی شهر با بمب های متعارف بمباران شد، و در چنین روزی در ساعت دو بعد از ظهر، ۵۰ فروند هواپیمای عراقی، هریک چهار بمب ۵۰۰ کیلویی شیمیایی را بر سر مردم بی دفاع حلبچه و روستاهای اطرافش آوار کردند...

حلبچه شهری سرسبز، در امتداد منطقه ی اورامانات است. سرزمین شعرای بزرگ کرد، همچون «نالی»، «مولوی کرد»، و «گوران» (پدر شعر نو کردی).

گرامی باد یاد و خاطره ی شهدای حلبچه.

«گفتم که تبریکی بگویم

به شما دوستان

به شما که آنسو نشسته اید

در پاریس، لندن، نیویورک

کارت پستالی می خواستم ارسال کنم

به پیکاسو پناه بردم

گویرنیکا را برایم کشید

قابل شما را نداشت

آن را دیده بودید

و توانسته بودید:

گریسته بودید!

با نقاشی ژاپنی چگونه اید

می خواستم هایکویی هم بنویسم

دیدم که کوچک است

نه قابل شما بود و نه شایسته تان

مغازه های شهر بسته بود

مغازه های شهر سوخته بود

مغازه دار شهر مرده بود

می بخشید!

چیزی نداشتم

خبرنگاری عکسی گرفت:

«حلبچه ی سوخته»

کارت پستال را برایتان می فرستم

(جلال ملکشاه- شعر کارت پستال)

 

پ.ن. ها:

* کردها به حلبچه، هیروشیمای کردستان می گویند.

* عکاسان ایرانی حاضر در صحنه با ثبت تصاویر دردناک این فاجعه، نقش بزرگی در آگاهی جهانیان از عمق این فاجعه ی انسانی داشتند. از جمله ی این عکاسان، «سعید جان بزرگی» بود که در اثر استنشاق مواد شیمیایی، بعدها جانش را از دست داد. این عکس معروف هم که در این جا مشاهده می کنید، از «احمد ناطقی» ست.




یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

رویای مرد مضحک

امروز داشتم به آدم هایی فکر می کردم که متفاوت از بقیه اند؛ متفاوت نه تنها به خاطر مثلا ظاهرشان، بلکه متفاوت در رفتار و طرز زندگی کردنشان. آدم هایی که توانسته اند تا حدودی از روزمرگی هایشان فاصله بگیرند. به علایقشان بپردازند.

همه ی ما می دانیم در این دوره و زمانه، چه قدر سخت است پی گرفتن خواسته های درونی ات. با این مشکلات و گرفتاری های روزمره، حتی اگر بتوانی تا حدودی هم به علایقت برسی خیلی هنر کرده ای! به یک جنگ می ماند، هم از درون و هم از برون. مثل تصور کنید کسی از شما بپرسد چه کار می کنید و شما پاسخ دهید:« می نویسم.»، فکر می کنید چند نفر در اطرافتان پیدا می شوند که معنی این جمله را بفهمند؟!

بر خلاف آن جایی که با کسانی دم خوری که باهاشان در علایقی مثل سینما یا ادبیات اشتراک داری و می نشینی و راحت از علایقت صحبت می کنی، وقتی از آن فضا خارج می شوی، انگار خودت را میان غریبه ها می بینی. من البته از یک جهت شانس بزرگی آورده ام و آن این است که همسرم هم به سینما علاقمند است و هم به ادبیات، و اگر هیراد اجازه دهد، دستی هم به قلم می برد. پس شاید مشکلات من  در این زمینه ، حداقل در خانه کم تر از بقیه باشد. اما هر فردی با اجتماع پیرامونش در ارتباط مستقیم است و ناگزیر باید با خیلی ها دم خور باشد. این جاست که حس غریبی از تنهایی توام با سرخوردگی سراغ آدم می آید...

آقای ع، از آن دوستانی ست که مصاحبت با ایشان را بسیار دوست می دارم. معلم ریاضی یی را تصور کنید که مدرک مهندسی الکترونیک اش را هم دارد، آن وقت شیفته ی فلسفه ی اسلامی ست...  از آن دسته آدم هایی ست که تا حد زیادی توانسته از روزمرگی ها فرار کرده و مطابق عقایدش زندگی کند. بسیار خوش اخلاق، روشنفکر و فهمیده است و در حوزه ی فلسفه مطالعات زیادی دارد.

در آخرین دیدارمان که همین چند روز پیش بود، وقتی از فاصله ی بین عامه ی مردم با به اصطلاح دگراندیشان گفتم، حرف جالبی زد؛ گفت:« بخش زیادی از این فاصله، ناشی از رفتار خود ماست. همین که کتابی برای مطالعه در دستمان می گیریم، از همه کنده می شویم. می رویم گوشه ای و دنیای خودمان را می سازیم، غافل از این که روشنفکر واقعی باید میان مردم اش باشد. صبور باشد و در کنار آن ها مطالعه کند...»

یاد داستان کوتاهی از داستایفسکی افتادم ؛ «رویای مرد مضحک»، آن جا که در پایان می گوید:

«آگاهی بر زندگی برتر از زندگی است، آگاهی بر خوشبختی برتر از خوشبختی است»... این است آن چه باید با آن بجنگیم!



:: برچسب‌ها: واگویه, داستایفسکی


شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

کوتاه درباره ی کتاب «خوبی خدا»

«خوبی خدا» مجموعه ای ست از نه داستان کوتاه از نویسندگان آمریکایی ، یا غیر آمریکایی مقیم آن کشور. داستان هایی که با سلیقه انتخاب شده اند، ساختار و چارچوب بندی محکمی دارند ، از ترجمه ی خوبی برخوردارند و خواندنشان لذت بخش است. می دانیم که ادبیات داستانی آمریکا، به ویژه پس از همینگوی، نمونه ی عالی ادبیات مدرن به شمار می رود.

این کتابی ست که آقای تقوایی، سر کلاس فیلمنامه نویسی پیشنهاد مطالعه اش را داد و خود نیز دو تا از داستان هایش را برایمان خواند و درباره اش بحث کرد.

داستان ها، یکی از یکی بهتراند، اما به شخصه چندتایشان را بیشتر پسندیدم:

«تعمیرکار» از «پرسیوال اورت» که تلنگری ست به اخلاقیات و خودخواهی ما آدم ها ، «کارم داشتی زنگ بزن» از «ریموند کارور» که حکایت از هم گسیختگی زندگی های امروزی ست، «زنبورها؛بخش اول» از «الکساندر همن»، روایت فوق العاده ای ست از سرگذشت خانواده ای که جنگ باعث مهاجرت آن ها از موطنشان در بوسنی، به آمریکا می شود، «خوبی خدا» از «مارجوری کمپر» که قدرت ایمان در انسان امروزی را به چالش می کشد ، و «جناب آقای رییس جمهور» از «گیب هادسون» که با طنزی گزنده، به مصایب جنگ می پردازد.

  مطالعه ی این کتاب را به همه ی علاقمندان جدی داستان توصیه می کنم‌.

 

مشخصات کتاب:

خوبی خدا، نه داستان از نویسندگان امروز آمریکا، ترجمه ی امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی، چاپ نهم:بهار ۱۳۹۳



:: برچسب‌ها: کتاب


پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

جاودانه های تاریخ سینما -۱۳: کازابلانکا

کازابلانکا، مایکل کورتیز، ۱۹۴۲

«کازابلانکا» یک بار دیگر اهمیت «جغرافیا» را در سینما نشان می دهد. فیلم وابسته به جغرافیاست؛ شهر کازابلانکا با سر و شکلی که در فیلم برایش تعریف می شود، قابلیت رخدادها را می یابد. شهری با بافتی گرم و خشک، که همچون دروازه ای ست برای ورود به دنیای آزاد. دقایق اولیه ی فیلم، به معرفی این جغرافیا اختصاص دارد. 

  ریک ( همفری بوگارت) در چنین جایی کاباره دار است. برای شخصیت پردازی او به عنوان کاراکتر اصلی فیلم، ویژگی های فردی مشخصی در نظر گرفته شده است. از عاداتش همچون تنهایی، خونسردی، بی تفاوتی نسبت به زنان، و ... تا اخلاقیاتی که باعث می شود به دیگران کمک کند .در نخستین سکانسی که او را می بینیم، ابتدا خارج از کادر، چک ی را با نام خودش امضا می کند، سپس او را پشت میزش می بینیم که به تنهایی و با خودش، شطرنج بازی می کند. برای آشنایی با او، علاوه بر دیالوگ هایی که از پیش از این سکانس همانند پیش درآمدی، به معرفی او می پردازند، کنش هایی هم در نظر گرفته شده است‌. مانند اولین برخوردی که با آن آلمانی می کند.

     «عشق بازیافته»، تم اصلی داستان فیلم است که فیلمنامه از تقدیر و تصادف برای آن استفاده می کند. با ورود الزا (اینگرید برگمن) به داستان، وجه رمانتیک فیلم قوت می گیرد. با وجود او ، وجوه دیگری از کاراکتر ریک رونمایی می شود؛ حالا مخاطب دلایلی برای خونسردی و بی رحمی ظاهری او می یابد و این که ریک بر خلاف ظاهرش، بسیار احساساتی ست و از کمک به مظلومان در برابر ظلم دریغ نمی کند. فیلمنامه با ذکاوت هر بار سوالات گنگی را در ذهن مخاطبش ایجاد می کند و تعلیق و کشش را تا آخرین سکانس حفظ می کند.فیلم همچنین کاراکترهای فرعی قدرتمندی دارد که همگی شان به اندازه پرداخت شده اند و هریک به نوعی داستان را پیش می برند.انتخاب لوکیشن ها هم در فیلمنامه هوشمندانه است؛ کاباره ی ریک، بستر مناسبی برای رخدادهای فیلم ایجاد می کند، و نیز، نمونه ی کوچکی از کازابلانکاست.جنگ، از جمله به عنوان عاملی که باعث جدایی ریک و الزا شده است، در پس زمینه حضوری پر رنگ دارد.شاید بتوان قدرت دیالوگ ها، و نمایشی بودن آن ها را در منبع فیلمنامه دانست که نمایشنامه بوده است. دیالوگ ها وقتی از زبان ریک و الزا خارج می شوند، همراه با چشمانی تر و نگاه هایی مستقیم، حسی غریب از دلتنگی و حسرت را با نماها همراه می کنند.

موسیقی، نقشی پیش برنده در داستان دارد. ترانه ی «همچنان که زمان می گذرد»، نه تنها آغاز گر خط داستانی عشق ریک و الزا ست، بلکه به موتیفی تبدیل می شود تا مخاطب هر بار با شنیدن آهنگش، به حال و هوای آن عشق برود. علاوه بر آن، موسیقی مکس اشتاینر، ترکیبی از موسیقی ارکسترال غربی با ملودی های عربی ست، که با حال و هوای کازابلانکا، شهری با روحیات و عناصر گونه گون، همخوانی دارد. اشتاینر، از آهنگسازان بزرگ تاریخ سینماست. کسی ست که به ویژه با موسیقی متنی که برای فیلم کینگ کنگ (۱۹۳۳) ساخت، موسیقی فیلم را وارد دوره ی تازه ای کرد.

 

پ.ن. ها:

برنده ی اسکار بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه ی اقتباسی

نظر خواهی برای این پست غیر فعال می باشد. دوستان عزیز می توانند نظراتشان را درباره ی این فیلم، در بخش نظرات پست قبلی بنویسند. سپاس!



:: برچسب‌ها: فیلم, جاودانه های تاریخ سینما


چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

وقت تماشای کازابلانکا عاشقت شدم...

 

ترانه ی کازابلانکا با صدای برتی هیگینز

I fell in love with you watching Casablanca

Back row of the drive in show in the flickering light

Popcorn and cokes beneath the stars became champagne and caviar

Making love on a long hot summer’s night

 

I thought you fell in love with me watching Casablanca

Holding hands ‘neath the paddle fans in Rick’s Candle lit cafe

Hiding in the shadows from the spies. Moroccan moonlight in your eyes

Making magic at the movies in my old Chevrolet

 

Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca

But a kiss is not a kiss without your sigh

Please come back to me in Casablanca

I love you more and more each day as time goes by

 

I guess there’re many broken hearts in Casablanca

You know I’ve never really been there. So, I don’t know

I guess our love story will never be seen on the big wide silver screen

But it hurt just as bad when I had to watch you go

 

Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca

But a kiss is not a kiss without your sigh

Please come back to me in Casablanca

I love you more and more each day as time goes by

 

Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca

But a kiss is not a kiss without your sigh 

Please come back to me in Casablanca

I love you more and more each day as time goes by

I love you more and more each day as time goes by

 

پ.ن. ها:

* این ترانه در سال ۱۹۸۴، و صرفا در حال و هوای فیلم اجرا شده و ترانه ی اصلی آن نیست. ترانه ی اصلی فیلم کازابلانکا، « همچنان که زمان می گذرد» (As time goes by) می باشد.

* لذت شنیدن این ترانه، پس از تماشای کازابلانکا، چیز دیگری ست!

* ترجمه و لینک دانلود ترانه در ادامه ی مطلب...



:: برچسب‌ها: فیلم, موسیقی


دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

موج خون فشان

 صبح توی سرویس، راننده طبق معمول آهنگ غمگینی گذاشته بود. ترانه ی تازه ای بود که راننده قبلا آن را نگذاشته بود. داشتم کتاب می خواندم. سید بغل دستم نشسته بود. از آهنگی که پخش می شد گفت، اول سر سری به حرف هایش گوش می دادم، حواسم به داستانی بود که داشتم می خواندم، اما احساس کردم او می خواهد درد دل کند، انگار حال اش مثل همیشه نیست. از این گفت که این آهنگ خاطراتی را برایش زنده کرده است. کتاب را بستم و پای حرف هایش نشستم ...

  «دوران دانشجویی اش با دختری آشنا می شود و دلباخته ی هم می شوند. وابستگی زیادی به هم پیدا می کنند. پدر اما مانع ازدواج آن ها می شود. او سید، و آن دختر مسیحی بوده است.... کار سید به روان درمانی می کشد. دختر برای ادامه تحصیل به خارج از کشور می رود. از آن جا چند بار سعی می کند با سید تماس بگیرد، اما موفق نمی شود.

زمان می گذرد.... 

چند وقت پیش ، از خارج با سید تماس می گیرد که هنوز به او عاشق است. اقامت آن جا را گرفته و حالا از او می خواهد که پیش اش برود. سید اما ازدواج کرده و صاحب بچه است...»

  این حرف ها را که می زد، چشمانش سرخ بود و این جملات آخر را با بغض می گفت. حرف ها را خلاصه برایتان نوشتم.  می گفت وقتی که دختر می خواست برود خارج، توی جمعیت فریاد کشیدم که :«نرو...، نرو!»...

یاد این شعر حافظ افتادم:

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد




یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

8 مارس

هشتم مارس، روز جهانی زن گرامی باد!




شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

  نیکلسن گفت: « فقط به همین یه سوال جواب بده. آموزش و پرورش مورد علاقه ی منه. آخه، کار من تدریسه. برا همین می پرسم.»

  تدی گفت:« ببین... مطمین نیستم که چه کارهایی می کردم، اما چیزی که یقین دارم کنار می ذاشتم، نحوه ی شروع تحصیل بچه هاست.» دست هایش را بر هم تا کرد، کمی فکر کرد و گفت:« فکر می کنم بچه ها رو دور هم جمع می کردم راه شناختن خودشونو به شون یاد بدم، نه این که به شون یاد بدم، چطور اسم شونو بنویسن و ازاین جور چرندیات... گمونم ، حتی پیش از این کار، وادارشون می کردم از همه ی چیزهایی که پدر و مادرهاشون و آدم های دیگه به شون گفته ن، وجودشونو خالی کنن. یعنی می خوام بگم، حتی اگه پدر و مادرهاشون به شون گفته ن که فیل بزرگه، می گفتم اینو هم از وجودشون بریزن بیرون. می گفتم، فیل وقتی بزرگه که کنار چیز دیگه ای، مثلا سگ یا زن قرار بگیره.» سپس لحظه ای فکر کرد و گفت:« حتی به شون نمی گفتم که فیل خرطوم داره. اگه فیلی دم دست بود، می آوردم به شون نشون می دادم، می ذاشتم قدم زنان کنار فیل برن، بدون این که از پیش، چیزی از فیل بدونن، درست همون طور که فیل چیزی از اون ها نمی دونه. همین کارو در مورد علف می کردم یا چیزهای دیگه. حتی به شون نمی گفتم که علف سبزه. رنگ ها چیزهایی جز یه مشت اسم نیستن. یعنی می گم اگه به شون بگم علف سبزه این کار سبب می شه که از پیش بدونن علف چه شکلی یه - این شیوه ی شماست - و نه شکل دیگه ای که احتمالا ممکنه درست باشه یا حتی خیلی بهتر... نمی دونم. من فقط وادارشون می کردم تا ذره های آخر سیبی رو که پدر و مادرهاشون یا هر کسی دیگه ای وادارشون کرده گاز بزنن، بالا بیارن.»

« ترسی نداری که نسل کوچکی آدم نادان بار بیاد.»

تدی گفت:« چرا؟ اون ها نادان تر از فیل که نیستن یا نادان تر از پرنده یا درخت.به صرف این که چیزی این حالتو داره و اون حالتو نداره نمی تونیم اسم شو نادانی بذاریم.»

« درسته؟»

تدی گفت:« درسته! ازین گذشته، اگه دل شون بخواد اون چرندیاتو یاد بگیرن، اون همه اسم و رنگ و شی رو. قصد من اینه که از اول شیوه ی درست نگاه کردن به اشیا رو یاد بگیرن، نه اون طور که همه ی سیب خورها به اشیا نگاه می کنن - منظور من اینه.»

 

پ.ن:

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم، جی. دی. سلینجر، ترجمه ی احمد گلشیری، انتشارات ققنوس، چاپ دوازدهم: ۱۳۸۹، صص۲۶۰ و ۲۶۱.



:: برچسب‌ها: کتاب


جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

Hey You

   

:از گروه پینک فلوید،  با صدای راجر واترز Hey Youترانه ی 

Hey you, out there in the cold

Getting lonely, getting old 

Can you feel me?

Hey you, standing in the aisles

With itchy feet and fading smiles 

Can you feel me?

Hey you, dont help them to bury the light

Don't give in without a fight.

 

Hey you, out there on your own

Sitting naked by the phone 

Would you touch me?

Hey you, with you ear against the wall

Waiting for someone to call out 

Would you touch me?

Hey you, would you help me to carry the stone?

Open your heart, I'm coming home.

 

But it was only fantasy.

The wall was too high, 

As you can see.

No matter how he tried, 

He could not break free.

And the worms ate into his brain.

 

Hey you, standing in the road

always doing what you're told, 

Can you help me?

Hey you, out there beyond the wall,

Breaking bottles in the hall, 

Can you help me?

Hey you, don't tell me there's no hope at all

Together we stand, divided we fall.

پ.ن. ها:

* این ترانه از آلبوم «دیوار» است که در سال ۱۹۷۹ عرضه شده است.

* ترجمه و لینک دانلود ترانه در ادامه ی مطلب



:: برچسب‌ها: موسیقی


پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

جاودانه های تاریخ سینما- ۱۲: محرمانه لس آنجلس

 

محرمانه لس آنجلس، کرتیس هنسن، ۱۹۹۷

  فیلمنامه ی این فیلم که نوشته ی برایان هلگلند و کرتیس هنسن است، اقتباسی ست از بخش سوم یک رمان چهاربخشی پر فروش، نوشته ی جیمز الروی (معروف به سگ شرور) که به لس آنجلس در مقطع زمانی ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰ می پردازد. الروی تصاویر متضادی از لس آنجلس را پیش چشم خواننده آورده و پستی ها و پلشتی های این شهر آفتابی را برجسته تر کرده است. همه ی تضادهایی که به خوبی در فیلمنامه ی اقتباسی از آن آمده، و موجز تر از کتاب و حتی با حذف شخصیت هایی از رمان، به فیلمنامه ای یکدست و منسجم تبدیل شده است.

فیلم از همان سکانس نخستین، این تضادها را به نمایش می گذارد؛ روی تصاویر فشرده ی ترکیبی تیتراژ و همراه با ترانه ی «دوستت دارم، کالیفرنیا!»،یک راوی از جذابیت های لس آنجلس می گوید: «اقتصاد در حال رشد!»، «لس آنجلس: شهر آینده!»...، اما سپس تغییر لحن ایجاد می شود:«سرزمین تبهکاران!»، عکاسان پلیس از صحنه های جنایت عکس برداری می کنند و..! این جاست که راوی، آن سوی دیگر این سکه را نشان می دهد و به مخاطب می فهماند که لایه های نادیدنی یی زیر این زرق و برق ها وجود دارد که باید به مرور کشف شوند. جالب این جاست که این راوی که در فیلم نامش سید هاجنز است(دنی دویتو)، نویسنده، عکاس، و ناشر مجله ی «هاش - هاش» (در زبان انگلیسی به معنای هیس!) است که خود به نوعی از این رازها آگاه بوده و حالا می خواهد به طور مخفیانه ای آن ها را در اختیار خوانندگان (مخاطبان فیلم) قرار دهد!

همه ی نشانه هایی که ماهرانه در فیلم گنجانده شده اند، مخاطب را به دهه ی پنجاه میلادی در لس آنجلس می برند. سه کاراکتر مرکزی که هر سه شان پلیس اند، به مرور معرفی می شوند. آن هم در حالی که نامشان روی تصاویر تایپ می شود، همچون دستگاه تایپی که ادرات به کار می برند، و این خود شیوه ای ست برای در خاطر ماندن نام آن ها، چرا که فیلم انبوهی کاراکتر دارد که مخاطب باید آن ها را به خاطر بسپارد. مخاطبی که باید کمی صبور باشد تا حداقل یک سوم ابتدایی فیلم بگذرد تا بتواند از اتفاقات و روابطی که می بیند، برای مابقی فیلم استفاده کند و در حظ ناشی از مکاشفات اش غرقه شود.

سه پلیس اصلی داستان، جک وینسنس (کوین اسپیسی)، باد وایت (راسل کرو)، و اد اکسلی (گای پیرس) می باشند. در ابتدا با باد وایت آشنا می شویم؛ جسور، تنومند، و خشن. او بیشتر از غریزه اش پیروی می کند تا از منطق اش، و از قدرت جسمانی اش برای پیش بردن کارهایش استفاده می کند. اما در درون، همچون کودکی ست که احتیاج به محبت و مراقبت دارد. بلافاصله فیلم ما را با جک، کاراکتر بعدی آشنا می کند؛ کسی که از پلیس بودن اش لذت می برد! او خوش پوش است و به عنوان مشاور یک سریال معروف کار می کند و مدام با آدم های معروف سر و کار دارد و گاهی خلاف های کوچکی هم می کند. پلیس بودن برایش نوعی تفریح است! پلیس سوم، گروهبان اد اکسلی، جوانی ست جاه طلب که ترقی کردن در این شغل انگیزه ی اصلی اوست؛ او ابایی ندارد از این که همکارانش را لو بدهد تا جایگاه خود را مستحکم تر کند. 

در بولوار هالیوود، با کاراکتر زن داستان آشنا می شویم؛ لین براکن (کیم بسینگر)، که شباهت عجیبی به ورونیکا لیک، هنرپیشه ی معروف دارد، و البته همچون عروسکی پر زرق و برق و جذاب تصویر شده است. با دیدن او و بعد زن دیگری که شبیه ریتا هیورث، هنرپیشه ی بزرگ دیگری ست، بعد دیگری از داستان پر کشش فیلم رو نمایی می شود...

 



:: برچسب‌ها: فیلم, جاودانه های تاریخ سینما