فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من ...

  "دلم یک مرگ سینمایی می خواست. مثل رضا موتوری، جلوی پرده ی سینما، توی یک سینمای متروک، بچه ی گستاخی هم تماشاگر مرگم باشد. یا یک سینمای روباز ِ شلوغ، پر از تماشاچی. یا مثل فرزان دلجو در فیلم ماهی ها در خاک می میرند، که شب عروسی محبوب اش، کنار قطار اسباب بازی یی که برایش کادو خریده بود، آرام جان دهم، وقتی فرهاد ترانه ی سقف اش را می خواند. یا اصلاً مثل الی که هیچ کس ندانست چه بر سرش آمد.

  حالا حتی یاد چشمان کودک ام هم جلودارم نیست. من اسیر سرنوشت شدم. می خواستم جلویش بایستم، اما نتوانستم. نشد. دلم به آن بزرگی ها که فکر می کردم نبود. خدایا مرا ببخش و از من بپذیر..."

  این ها را که گفت، پایین را نگاه نکرد، چشمانش را نبست. باد لای موهایش می پیچید و آرام از چین های کنار چشمان خیس اش عبور می کرد. انیگما در گوشش می خواند. لبخند زد، برای آخرین بار، دستانش را از هم گشود، و خود را از بالا به زیر انداخت....

 

مغشوش!

  «پزشک» فیلمی آلمانی، درباره ی جوانی انگلیسی به نام راب(تام پین) است که در قرون وسطا، برای آموختن علم پزشکی به اصفهان و نزد ابوعلی سینا، بزرگترین پزشک آن دوران (قرن چهارم هجری در ایران) می رود. انگیزه ی اصلی من از تماشای فیلم، آگاهی از زاویه ی دید آن به شخص ابن سینا، به عنوان یکی از نوابغ تاریخ بشری، و البته نوع نگاه به تاریخ و فرهنگ ایران زمین بود. همیشه چنین فیلم هایی برایم کنجکاوی برانگیز بوده اند، اما این یکی واقعاً ناامیدکننده بود...!

  فیلم بیش از آن که مبتنی بر حقایق تاریخی باشد، جنبه ی ماجراجویی اثر را مورد توجه قرار می دهد؛ خوب، این به تنهایی نمی تواند عیب باشد، اما مساله این است که این امر به شکل بسیار نازلی صورت می گیرد و فیلم یک بسته ی بُنجُل به تمام معناست! ترکیبی رنگین  و در عین حال تهی از همه چیز! از فیلمنامه ی درهم ریخته و فاقد استخوان بندی اش بگیر تا دروغ های صد من یک غازی که از ابتدا تا انتها گریبان فیلم را رها نمی کنند، و ایرادات طراحی صحنه و لباس و مانند این ها.... اگرچه بن کینگزلی در نقش ابن سینا، بازی خوبی از خود به نمایش گذاشته است، اما نه او و نه هیچ یک از شخصیت های اصلی از پرداخت درستی برخوردار نمی باشند و تو خالی و فاقد پیشینه اند. این نکته در مورد شخصیتی چون ربکا (اما ریگبی) به اوج خودش می رسد! به این ها یک پایان بندی کلیشه ای و مضحک را هم اضافه کنید!

  فیلم بر خلاف ظاهر اولیه اش که مثلاً نگاهی مترقّی به شرقِ اسلامی در آن دوران دارد، در اصل حاوی نگاهی واپس گرایانه است؛ در دوره ی مذکور که از نظر تاریخی با دوره ی سامانیان در ایران همزمان بوده است، کشور ما یکی از درخشان ترین دوران فرهنگی خود را می گذرانده است و دوره ای ست که مفاخر بزرگی چون ابن سینا و ابوریحان بیرونی در آن می زیستند. بر خلاف آن چه در فیلم آمده است، تحصیل علم برای هیچ یک از غیر مسلمانان، ممنوع نبوده است، حال آن که بخش های زیادی از قصه ی فیلم بسته به این ممنوعیت ها ست! یا جریان تشریح کالبد انسان که در فیلم برای نخستین بار توسط راب انجام می شود و فیلم  روی آن خیلی مانور می دهد و حتی شخص ابن سینا را تا مرز اعدام شدن می برد، یک دروغ بزرگ است!... تشریح بدن انسان، نه تنها قدمت بالایی دارد و حتی سوابقی از دوران یونان باستان برایش موجود است، بلکه در ایران ِ پیش از ابن سینا هم انجام می شده است و محدودیتی تا این اندازه برایش وجود نداشته است. همچنین، اگر با شخص ابن سینا مخالفت هایی وجود داشته است، نه از باب علم پزشکی، که درباره ی برخی از آرای فلسفی اش بوده است....

  اگر بخواهیم باز هم از خیال پردازی های فیلم بگوییم، کم نیستند؛ از جمله مستندات تاریخی مربوط به آن دوران...؛ مثلاً اصفهان را غزنویان فتح می کنند و نه سلجوقیان! یا این که معماری استفاده شده در فیلم، که در بسیاری از جاها اصلاَ ایرانی نیست!... به همین گونه است خودکشی ابن سینا، که نه تنها صحّت ندارد، بلکه مرگ او در همدان اتفاق می افتد و نه در اصفهان!

  بی شک ابن سینا شخصیتی جهانی ست که زندگانی پرفراز و نشیب اش جذابیت های دراماتیک فراوانی برای یک فیلم موفق در بر دارد، اما تا زمانی که ما درباره ی شخصیت های مهم فرهنگی مان کاری در خور ارائه ندهیم، باید هر روز منتظر محصول تازه ای از سوی دیگر کشورها باشیم؛ محصولاتی که در آن ها معمولاَ جنبه ی تجاری بر دیگر جنبه ها می چربد....

 

  نمی دانستی شاید، که با دست هم می توان عاشق شد؛ گرم شد، جوشید.... درخت شد، شکوفه داد.... شاید تو نمی دانستی، که چه حسّی دارد لمس دستانت؛ که چه عطری دارند این گرم ترین نقاط هستی.... تو نمی دانستی شاید که با دستانت، دستانم دیگر خالی نیست...؛ که می توان جان داد با دستانت...؛ که من، می میرم بی دستانت....

  دستم را بگیر...؛ این، تنها دارایی من، هدیه به توست....

 

    "آه مگذار که دستان من آن

     اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد

     آه مگذار که مرغان سپید دستت

     دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد..."

                                                    (حمید مصدق)

 

پ.ن: عنوان هیچ ربطی به فیلمی از رضامیرکریمی، ندارد.

 

 

  صبح رفتم کوه...؛ قدری از آن بالا به تماشای شهر نشستم و آدم هایش. نسیم خنکی می آمد.... اگر حوصله ام بگیرد، تا معبد آناهیتا هم می روم. دارم فکر می کنم که چرا آدم ها معبد می ساختند؟ یعنی چرا یک مکان ثابت؟ یک «جا»؟... اگر برای رهایی از سرگشتگی هایشان بوده، مگر یک مکان ثابت تاثیری در این میان داشته است؟... و اصلاً مگر سرگشتگی تابع مکان است؟!... نمی دانم آن آدم های قدیم که معابدی به این عظمت می ساختند، یا زیگورات ها، یا آتشکده ها و یا بعدتر...، کلیساها و مساجد...، به چه می اندیشیدند؟

  دلم یک پیاده روی طولانی می خواهد...؛( یکی از این پیاده روی ها که از پیش در ذهنم باقی ست و هنوز عملی نشده، از میدان راه آهن تا تجریش است! روزی این کار را خواهم کرد؛ روزی دلپذیر، که خیابان ها پاییزی تر باشند...) به هنگام پیاده روی، به فکر می روم.... گاهی آنقدر که حتی از تابعیت زمان و مکان خارج می شوم...؛ این حال را دوست دارم...!

    "خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی ؛

    خوشا اگر نه رها زیستن ،

    مردن به رهایی ؛

    آه ! این پرنده ،

    در این قفس تنگ ،

    نمی‌خواند ..."

                                 (احمد شاملو)

 

  بی خوابی، کم خوابی، بد خوابی...؛ کدام یک واژه ی مناسب تری برای این شب های من است، وقتی به طور متوسط فقط چهارساعت می خوابم؟! آن هم نه به طور منظم، که یک در میان!... و روز، خستگی و خواب آلودگی....

                                                    ......

  دیشب عروسی دعوت بودیم...؛ هیراد سازگارتر از قبل بود. برای او که عاشق نور است، رقص نور وسط سالن خیلی جذّاب بود! بردمش وسط تا همهمه ی آدم ها و نورها و صداها را تجربه کند؛ با دقّت نگاه می کرد؛ بیش از هرچیز مجذوب نور شده بود! بعد که خسته شد، دستم را به سمت فضای بیرون کشید...؛ با هم بیرون رفتیم و در پیاده روی بیرون تالار قدم زدیم. هوایی خوب و فضایی دلنشین؛ دستم را گرفته بود و قدم هایش را تند بر می داشت و پیش می رفت. به نظرم مثل خودم، پیاده رَوی را دوست داشته باشد! یاد کودکی های خودم افتادم که در دوره ای، به گمانم سوم ابتدایی که بودیم، با بچه ها شب ها در خیابان های این شهر می دویدیم....؛ شاد و بی غم...!

  یک بار دیگر این را تجربه کردم که حتی در شادترین لحظات، غم ها و ِل کن ما آدم ها نیستند...؛ انگار شادی، راه را برای غم بازتَر می کند؛ آن جا که به هنگام شام خوردن، موسیقی آرامی در فضای سالن پیچید و عارف «سلطان قلب ها» را خواند...؛ سکوت بر آدم ها چیره شد و هرکسی به چاهِ درون خویش پناه برد...؛ آدم های شاد، آدم های غمگین...؛ و هنگامی که عروس و داماد، جلوی خانه از ماشین عروس پیاده شدند و جوان تر ها بزم ِ کُردی گرفتند و پیچ و تاب دستمال ها اوج گرفت، باز هم این آدم های شاد و این آدم های غمگین را پیش رویم دیدم....

  دیشب فرصتی دست داد تا با ابوذر، دوست قدیمی ام، قدری به جاده بزنیم؛ مسافتی از یک شهر تا شهر دیگر را در تاریکی رانندگی کردیم. رانندگی با او لذتبخش است. هیراد هم بود؛ بیشتر راه را در آغوشم خوابید.

   جاده ی کم نور، زیر لاستیک ماشین طی می شد و ضبط ماشین آرام می خواند و ما هم گرم صحبت. طبق معمول ابوذر پیامک هایی را از حفظ خواند، از جمله این یکی را که :" به ما دروغ گفتند که خواستن توانستن است..؛ گاهی خواستن داغ بزرگی ست که تا ابد بر دلت می ماند...".بعد با هم زدیم زیر آواز و به دور از فضای خفه ی آپارتمان ها، حنجره ها را باز کردیم و پرده ها را بالا بردیم...! با ابوذر البته تازگی نداشت؛ این کار همیشگی مان بود که با هم ترانه ای را همخوانی کنیم...! پیش تر، ترانه های غمگین را بیشتر می پسندید و حالا که حال اش بهتر است کمتر سمت این نوع ترانه ها می رود. اما ترانه ی «سوغاتی» که شروع شد، سکوت آمد و دگرگونی...؛ در تاریکی به جاده خیره شده بودیم و گوش می کردیم...:

    وقتی می آی صدای پات از همه جاده‌ها می آد

    انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا می آد

    تا وقتی که در وا می شه لحظه ی دیدن می‌رسه

    هر چی که جاده‌س رو زمین به سینه ی من می‌رسه

 

    ای که تویی همه کسم بی تو می‌گیره نفسم

    اگه تو رو داشته باشم به هر چی می‌خوام می‌رسم

    به هر چی می‌خوام می‌رسم

 

    وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم؟

    گل‌های خواب‌آلوده رو واسه کی بیدار بکنم؟

    دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه؟

    مگه تن من می‌تونه بدون تو زنده باشه؟

 

    ای که تویی همه کسم بی تو می‌گیره نفسم

    اگه تو رو داشته باشم به هر چی می‌خوام می‌رسم

    به هر چی می‌خوام می‌رسم

 

    عزیزترین سوغاتیه، غبار ِ پیراهن تو

    عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو

    نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می‌خوام

    عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس می‌خوام

 

    ای که تویی همه کسم بی تو می‌گیره نفسم

    اگه تو رو داشته باشم به هر چی می‌خوام می‌رسم

    به هر چی می‌خوام می‌رسم....* 

                                                      .......                                           

  موقع برگشتن، ناگهان ماشینی از فرعی پیچید جلویمان...؛ ابوذر پا روی ترمز گذاشت؛ ماشینمان چند متری روی آسفالت کشیده شد و به سمت خاکی پیچید و ایستاد...؛ به خیر گذشت!... آن ماشین گازش را گرفت و رفت و ما ماندیم...؛ ضبط ماشین در سکوت و بُهتِ ما آرام می خواند و چشمان هیراد در تاریکی به من خیره شده بود....

 

*متن ترانه از اردلان سرفراز و موسیقی اش از محمد حیدری ست که توسط خوانندگان زیادی از قدیم تا جدید، اجرا شده است.

  عبور از جاده های کوهستانی را دوست دارم...؛هوای پاک و مسیری که یکنواخت نیست و مدام ، پیچ و تابَت می دهد، همچون جعد گیسوی یار.... روستاهایی خرّم که کمرکش کوه را پلکان زده اند و درّه هایی سبز تر، و گندمزارهایی که جیر جیرک هایش بعد از ظهرها برای خورشید ساز می زنند، و مبادا مراقب قدم هایت نباشی که لای بوته ها پرنده ای آشیان ساخته است.... جایی که تازگی با مُشتی آب خنکِ چشمه بر پهنای صورت معنا می یابد و در لبخند دخترکِ چوپانِ سبزه رویی بر کناره ی جاده...

  صبح از بیستون گذشتم؛ استوار و ایستاده بود، یادگار اشک های فرهاد برای شیرین، که با تیشه ای این جا و آن جا بر کوه زخم انداخته است، و نغمه های شیرین برای فرهاد...؛ جاودانه شده است این کوه با درد عشق اساطیری اش. بامداد می گوید:" کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد..."، بیستون اما از سنگ بر پا نیست که استواری اش از درد است.... به مردم اش که می رسی، نه از کتیبه ی سه خطِ هخامنشی یا مجسمه ی هرکول یا کاروانسرایش می گویند، که افسانه ها ساخته اند از عشق شیرین و فرهاد...؛ و مگر عشق در این زمانه، جز افسانه ای بیش نیست؟!...

  هنوز صدای سُم های شبدیز بر بیستون جاریست که فرهاد!، شیرین برای زخم هایت، دستمالِ عاشقی آورده است....

 

سرگشته چو باد کو به کویم

آشفته چو حلقه های مویم

ای بغض کهن مرا رها کن

خشکیده ترانه در گلویم...

                                                  (رضا رضی پور)

 

آقای کیتینگ (رابین ویلیامز): " ...ما شعر رو چون زیباست نمی نویسیم و نمی خونیم؛ ... ما شعر رو می نویسیم و می خونیم چون انسانیم و انسان سرشار از احساس و اشتیاقه. ... پزشکی، حقوق، تجارت و مهندسی حرفه های خوبی هستن و برای حفاظت از زندگی انسانی لازمند، اما....شعر، زیبایی، عاطفه، تخیّل، عشق، چیزایی هستن که ما رو زنده نگه می دارن...."

 

  توی مدرسه ام. اولین روز مدرسه است و معاونین در حال کلاس بندی اند. من اما تنها در اتاقی پای اینترنت ام....

  تصنیف گلچهره ی استاد شجریان به خاطرم آمد و «دلشدگان» اش؛ هنوز نوارش را دارم. نواری دوست داشتنی با جلدی سبز که خاطرات خوشی را در من زنده می کند....؛ اما گوش کردن اش  یعنی حسّی عمیق از دلتنگی....

  یادم آمد که امروز تولد استاد است؛ زنده باشی استاد!