فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من ...
دوستان عزیز،وبلاگ من به آدرس زیر منتقل شده:

www.fala.blogsky.com

 

دوستان عزیزم،

سپاس از کامنت های پرمهرتان.آقای صالحی، آقا شاهین و ... اگر به آن ها پاسخ نداده ام، از آن روست که می خواهم به طور کلی از این جا کوچ کنم. این پست ها به مرور به بلاگ اسکای منقل خواهند شد و پست های جدید را در آن جا خواهید دید.

منظر حضور پر مهرتان در بلاگ اسکای هستم.

باز هم سپاس!

 

دوستان و همراهان گرامی!

در حال انتقال نوشته های این وبلاگ، به آدرس زیر هستم:

www.fala.blogsky.com

امیدوارم این کار هرچه زودتر تمام شود و دوباره در خدمت عزیزان باشم.

سپاس از مهر و همراهی تان!

 

  چند روزی ست که صبح ها می دوم؛ پارک نزدیک خانه مان را چند دور می زنم، قدری هم نرمش می کنم.

  صبح ها پارک خلوت است. فواره ها روشن اند، و بوی علف آب خورده می آید. حال خوبی دارد دویدن. آبپاش ها روشن اند؛ انگار در هر دور پشت سرت آب می پاشند تا زودتر برگردی! سال ها پیش با بچه محل ها هر روز آفتاب نزده دویدن را آغاز می کردیم و می دویدیم و می دویدیم... آن قدر که از شهر خارج می شدیم و به مزارع کشاورزی اطراف می رسیدیم. وقتی آفتاب می زد، در جاده ی خلوتی که دو طرف اش را درختان کهنسال چنار سایه انداخته بودند دویدنمان به پایان می رسید. آن جا قدری نرمش می کردیم و پای موتور پر آبی، سر و رویمان را می شستیم. بعد همان مسیر را پیاده برمی گشتیم. من دو تا شیشه ی شیر می خریدم و یک بربری تازه و به خانه می آمدم. مادرم همیشه چایی اش به راه بود... یادش بخیر!

  چند وقت پیش که رفته بودیم شهرستان، هیراد را با پدربزرگ اش بردیم «سر پل» تا کمی آب بازی کند. جایی در نزدیکی شهر که یادآور چند سیزده به در کودکی ام می باشد. رودخانه ای پر آب با مناظر سرسبز حاشیه اش که در انتها جاده ی اصلی را قطع می کند. اما امسال خبری از آن پر آبی نبود! رودخانه ای کم آب و گل آلود که آن اندک آب اش را هم کامیون هایی با تانکرهای بزرگ برای کشاورزی روستاها، یا سیراب کردن احشام عشایر اطراف می بردند. تقاطع رودخانه و جاده، زیر پل، به مردابی کثیف و پر از پشه تبدیل شده بود... اما هنوز رودخانه ماهی داشت؛ دوتای آن ها را که به نظرم موج حرکت کامیون ها در رودخانه، روی موج شکن پیش از پل انداخته بودند پیدا کردیم و هر دوتایشان را دوباره به آب انداختیم. روی اندک آب سطح موج شکن، بال بال می زدند.

 

پ.ن:

عنوان از شیخ بهایی ست.

 

  خدای بزرگ...؛ خیلی خوشحالم!!

  نمی دانم دعای کدام شیر پاک خورده ای مستجاب شد، یا اشک پدر یا مادرش بود... آرتین را شفا دادی، و حالا او می تواند در کنار آرمانباشد. با هم بخندند، شادی کنند، و «بدوند».

آرمان شیطنت می کرد و دست و پا می شاند و سر جایش وول می خورد، از روز نخست، از بیمارستان به خانه آمده بود، روی تخت اش در خانه شان می خوابید و همه دور و برش می چرخیدند؛ آرتین اما در بیمارستان بود و بخش ویژه، تحت مراقبت. لبخند می زد، اما فقط دست تکان می داد و از حرکت پاهایش خبری نبود... ده روز در بیمارستان بود و مادرش در آن جا بهش شیر می داد.نخاع اش را عمل کردند. دکترش گفت فقط پنج درصد احتمال بهبودی اش وجود دارد...

  پدرش، کم حرف ترین هم صحبت دوران کودکی ام، کم حرف تر از همیشه شده بود. لاغر... روزهایش در مسیر خانه به بیمارستان، یا روی صندلی در سالن انتظار آن می گذشت. شاید تنها لبخند آرمان بود که خستگی و غم اش را کم تر می کرد... پدر اولین دوقلوهای فامیل، نمی دانست شاد باشد یا  غمگین.

  چند روز پیش که آرتین را بعد از ده روز به خانه آوردند به دیدن اش رفتیم. در کنار آرمان خوابیده بود. یک چشممان خنده و یک چشممان گریه بود؛ آرتین تپل تر از آرمان، و آرام تر به نظر می رسید؛ روی پاهایش پارچه ی سپیدی کشیده بودند...

  حالا که لیلا زنگ زد که آرتین پاهایش را تکان داده است، دل توی دلم نیست. خیلی خوشحالم. لیلا می گفت همه گریه شان گرفته...

  حالا آرمان و آرتین با هم می توانند بدوند...

 

  این نوشته مربوط به پیش از فروپاشی بلاگفاست، که قرار بود آن موقع در وب بیاید.

.....

  بالاخره فیلم م ساخته شد!

  سه شنبه فیلمبرداری داشتیم. صبح ش سر کلاس بودم. نهار نخورده، کلاس تقویتی داشتم تا دوی بعداز ظهر. بعد مسعود برادرم سراغم آمد و به اتفاق دخترش شقایق به طرف لوکیشن حرکت کردیم. شقایق قرار بود نقش کودک داستان را بازی کند.

  از سه در لوکیشن بودیم. سعید هم پیش تر آمده بود، که دانشجوی سینماست. آقای حزین هم بود؛ نقش اصلی فیلممان. هنوز بازیگر نقش خانم را نداشتیم، چرا که کسی که قرار بود این نقش را بازی کند مشکلی برایش پیش آمد و صبح به شهرستان رفت. یکی از بچه های گروه هم که خانم بود، قول محکمی برای بازی نداد و البته اصلا سر لوکیشن هم نیامد. نقش در حد گفتن دو تا دیالوگ بود. حسین که آمد، با تماس گرفتن توانست بازیگر این نقش را هم جور کند؛ خانم پاکباز. حسین خودش هنرستان صدا و سیما می رود و فیلمبردار کار است.

  ساعت چهار دوربین را برایمان آوردند. پیش تر، تمریناتی را به لحاظ دکوپاژ و میزانسن انجام داده بودیم. بی وقفه پلان ها را گرفتیم تا جایی که نوبت به بازی شقایق رسید، که سر ناسازگاری گذاشت و بازی نکرد. هرچه صحبت کردیم، جواب نداد و او از بازی کردن امتناع کرد. از طرفی لحظاتی پیش، آقای حزین به من گفته بود که ساعت شش قرار مهمی دارد و باید پنج و خرده ای برود!! این را به گروه نگفتم تا مبادا استرسی ایجاد شود....

  خلاصه دست به دامان همسایه ها شدیم و شهرام با واحد رو به رویی شان صحبت کرد، که کودکی پنج شش ساله داشت. مادرش پذیرفت و رفت و امیرعلی را از خواب بیدار کرد و آماده اش کرد! همه ی این ها به سرعت انجام شد و امیرعلی به جای شقایق، نقش کودک را بازی کرد و انصافا خوب هم بازی کرد.

  این بار آقای حزین را راضی کردم تا نیم ساعت بیشتر بماند و با مسعود هم صحبت کردم که او را سر قرارش برساند. قرار شد اول پلان های او را بگیریم. در این جا مجبور شدم به خاطر شرایط پیش آمده، از بعضی پلان های ایدآل م بگذرم و کار را به برداشت های بیشتر نکشانم...

    برداشت پلان های آقای حزین که تمام شد، مسعود برد که برساندش و ما هم بقیه ی پلان ها را گرفتیم. یک آن به خودم آمدم که حدود سه ساعت است که بی وقفه کار کرده ایم و سر پا بوده ایم! این بود که استراحتی به گروه دادیم و نشستیم به گپ و گفت و نوشیدن چای و آبمیوه. در این فاصله شهرام برایمان گیتار زد. نمی دانستم که به این خوبی ساز می زند. یکی از آهنگ هایی را که زد برای کارمان پسندیدم و بعدا ضبط ش کردم.

  حدود هشت، کارها تمام شد و بچه ها یکی یکی رفتند. من و مسعود و شقایق هم به سمت خانه راه افتادیم...

«میس کال» متولد شده بود؛ نخستین فیلم ام.

  تجربه ی فوق العاده ای بود!

 

بعدا نوشت:

  فیلم، به همراه سایر فیلم ها، سه روز پیاپی در بخش محله ی جشنواره ی فیلم شهر در پردیس سینمایی ملت به نمایش درآمد که یک روزش را رفتم. احساس عجیبی داشتم... 

  با خودم می گفتم کاش این طور می شد و کاش آن طور می شد؛ اما وقتی یاد سختی های کار افتادم، احساس رضایت به سراغم آمد. این تازه شروع کار است...

عکس هایی از پشت صحنه ی فیلم در ادامه ی مطلب...

ادامه مطلب |  

دیروز عصر چشمم به آسمان بود، شاید ببارد. حال عجیبی داشتم. آسمان ابری بود و باد خنکی می وزید. انگارکوه ها سردشان شده بود. بیشتر روز را در سایه خوابیده بودند.

  شاید همین حس و حال مرا وادار به نوشتن برای وبلاگم کرد.... چه وبلاگی؟! آن قدر حالم از بلاگفا گرفته است و این مدت بهش بد و بیراه گفته ام که دیگر حوصله ی بازگفتن اش را ندارم. دلبسته ی وبلاگم بودم. حالا اما مثل کودکی ست که برگشته پیش مادرش، اما با نقص عضو...

  این مدت البته آن قدر درگیر بودم که وقت نکنم زیاد بهش سر بزنم. از ساخت فیلم کوتاه بگیر تا جا به جایی منزل، که حسابی درگیرمان کرد.

  در مدتی که گذشت و خبری از بلاگفا نشد، بیشتر در تلگرام بودم و گروه خوبی که در آن ساخته بودم. جمعی صمیمی و به دور از مسائل حاشیه ای که صرفا بر مسائل فرهنگی تمرکز کرده و از گزند سیاسی بازی ها در امان مانده. شعر و موسیقی و سینما و ادبیات، و به ویژه در زمینه ی اطلاع رسانی. تجربه ی مدیریت چنین گروهی که در بینشان آدم های شناخته شده کم نیستند، برایم سخت، و در عین حال جذاب بوده است.

  بیشتر زمانم را در فضای مجازی، پرداختن به همین گروه گرفت...

و بعد که بالاخره بلاگفا با آن سرو وضع برگشت، روزهای مدیدی را انگار در شوک بودم! بیش از همه، از حذف کامنت های دوستانم ناراحت بودم که متاسفانه از خیلی شان حتی ایمیلی هم نداشتم. می آمدم وبلاگم، می رفتم وبلاگ دوستان و می خواندمشان، اما دست و دلم به نوشتن یا کامنت گذاشتن نمی رفت... و حالا که دوباره می خواهم پست ی بگذارم، هنوز تردیدها برای چگونه پیش رفتن مرا رها نکرده اند. شاید گرمای حضور دوستان، و شاید دلتنگی برای نوشتن روزمرگی ها، کاری که از قدیم می کرده ام، بیش از هر چیز به من انگیزه ی حضور دوباره را داده باشد.

  دوست دارم دوباره به دوستانم سر بزنم و احوالشان را جویا شوم. دلم حسابی برایشان تنگ شده است.

 شاید کم تر از پیش در این فضا نفس بکشم، اما به قول قدیمی ترها:« هیچ کجا خانه ی آدم نمی شود!»

 

پ.ن: عنوان برگرفته از شعری ست از محمد شریف

 

  خیلی هیجان دارم؛ هیجانی توام با استرس!

  هفته ی پیش بود که استادمان در کارگاه فیلمسازی، یکی از طرح های من را پذیرفت. هرکدام از کسانی که طرحشان برگزیده می شد، باید گروهی را تشکیل می دادند. ما را فرستادند روی سن و گروهمان با رایزنی ها و گپ و گفت ها شکل گرفت. قرار بر این شد که فیلمنامه هایمان را نوشته و دکوپاژ کنیم و آن را برای استاد ارسال کنیم. دو جلسه با بچه های گروه، پیش از شروع کلاس جمع شدیم و درباره ی کار بحث کردیم. بعد خودم نتایج را روی فیلمنامه و دکوپاژ عملی کردم. استاد دکوپاژ را پسندیده بود و فقط در مورد یک جا که از دوربین روی دست استفاده می شد، گوشزد کرده بود که مراقب باشیم کار خوب در بیاید....

  عملا بیشتر کارها گردن خودم افتاد، این در حالی بود که در هفته ی گذشته، مهمان پشت مهمان داشتیم و حسابی درگیر بودم...  بیمار هم شدم که خوشبختانه هنوز کار به دکتر نکشیده است، با این حال دوست داشتم به هر طریقی که شده کار را انجام دهم. قطعا در ادامه، و برای کارهای بعدی، آشنایی با دوستانی که برای انجام دادن چنین کارهایی، همت و پشتکار لازم را داشته باشند، خیلی کمک کننده خواهد بود.

  اما شاید سخت ترین کار، پیدا کردن لوکیشن بود! یک آپارتمان معمولی، که وقایع فیلم در آن می گذرد. شرط گرفتن دوربین فیلمبرداری، مشخص کردن لوکیشن بود.با خیلی ها تماس گرفتم و به خیلی ها هم فکر کردم. در گروه های مجازی، اعم از تلگرام و وایبر هم پیغام گذاشتم..... در نهایت به خانه ی خودمان هم فکر کردم که مناسب این کار نبود، اما مجبور می شدیم تغییرات زیادی در چیدمان آن بدهیم. درست در شبی که آخرین مهلت تعیین لوکیشن بود، شماره های گوشی موبایل ام را از بالا به پایین خواندم تا رسیدم به نام یکی از دوستانم به اسم شهرام. تماس گرفتم و او بی هیچ بهانه ای، پذیرفت. شهرام، دانش آموخته ی جامعه شناسی و از دوستان و همکاران سابقم می باشد که با دوستش امیر، در آپارتمانی در جنت آباد جنوبی زندگی می کنند. دیروز غروب رفتم و آپارتمانشان را دیدم. لوکیشن فیلممان...

  علاوه بر لوکیشن، برای نقش اصلی مان هم به پیرمردی نیاز داشتیم که آن را هم شهرام جور کرد. یکی از دوستان فرهیخته اش که اهل موسیقی ست و سابقه ی بازی در چند فیلم کوتاه را هم دارد. عکس اش را برایم ارسال کرد. مناسب کارمان بود. باهاش تماس گرفتم و طرح را برایش توضیح دادم، از آن خوش اش آمد و پذیرفت که در فیلم بازی کند. خیلی خوشحال شدم.

  دو نقش دیگر هم داریم که یکی شان یک کودک است. آن ها را هم در نظر گرفته ام.

انجام همه ی این کارها وقتی که بخواهی هیچ هزینه ای نکنی، خیلی سخت می شود. این «رفاقتی» انجام دادن کارها، مسیری ست که اغلب آن هایی که آماتور اند در پیش می گیرند. البته یکی از بچه های کلاس که طرح م را پسندیده بود، پیشنهاد همکاری با گروه دیگری را داد و این که خودش تهیه کننده شود و مخارج را به عهده بگیرد، اما من پای گروه خودمان ایستادم، و البته زجرش را هم کشیدم!

  به این ها اضافه کنید حذف مواردی چون نورپردازی و صدابرداری را، و این که شما می خواهید حرفتان را در دو دقیقه و هفده ثانیه بزنید...! حذف ایدآل های ذهنتان کار ساده ای نیست، اما چاره ای هم جز این نبود. قطعا کار با امکانات و گروه حرفه ای خیلی شکیل تر خواهد بود، اما انجام دادنش را به هرحال می خواستم و اگر تلاش و پافشاری ام نبود، کارها پیش نمی رفت.

  این تجربه، که تازه در مرحله ی پیش تولید است و برای فیلمی ۱۳۷ ثانیه ای، به من ثابت کرد که چه قدر باید برای سرانجام گرفتن چنین کارهایی تلاش کرد و انعطاف پذیر بود. چه قدر باید هماهنگی ترتیب داد.

  فردا بعد از ظهر فیلمبرداری داریم. تا آخر هفته هم باید فیلم را آماده شده، تحویل دهیم.

ارزش اش را دارد، هرچه که بشود...خدای مهربان، مثل همیشه ات تنهایمان نگذار.

 

من ترانه سازٍ دردهایِ آدمم

ساده یِ صبورِ سال هایِ سخت

من همان غریبِ آشنا، معلّمم!

(فرهاد رنجبرراد)

  چه سخت است باغچه بان باشی و نتوانی مراقب گل های باغچه ات باشی. گل های خاک ات. چه سخت است دیدن هر روزه ی دردهای گل هایی که به تو سپرده شده اند....

  چه ساده بودیم که راز تکرار «علم بهتر است یا ثروت» را برای انشاهایمان نفهمیدیم. معلممان، سنگ صبورمان بود. رفیقمان بود... چه ساده بودیم که دردهایش را ندیدیم. که خرد شدن این سنگ را نفهمیدیم...

  چه روزگاری آمد! که مجری تازه به دوران رسیده ی سیما، نقل مجلس هایت کند، و روزنامه ی پولدار، کاریکاتورت را بکشد...!

  عیب از فیلم دیدنمان شاید باشد؛ همه اش فیلم است که در بلاد کفر، پیش پای معلمشان قد تا می کنند و ملاک سنجش حقوقشان، چین های پیشانی و اشک های ندیده معلم هاشان برای کودکان سرزمینشان است، نه محاسبه ی ثانیه های به ظاهر تعطیلی شان.

  باغچه، باغچه بان می خواهد چه کار؟!...

 

پ.ن:

نظرخواهی برای دو پست اخیر فعال نمی باشد. لطفا دوستان بزرگوار نظراتشان را در پست های پیشین درج کنند. سپاس!

 
حبیب : چرا نیومدی در دُکون ؟

مجید : امروز جمعه س ، تعطیلیه !

حبیب : امروز دوشنبه س ، خیلی داریم تا جمعه !

مجید : نخیییر ، تو اون تقویم که آقام اون سال خودش با دست خودش بهم عیدی داد امروز جمعه س !

حبیب : اون تقویم باطله س !

مجید : واسه من جمعه جمعه ی آقامه ، شنبه شنبه ی آقامه ، خواه مرده خواه زنده …

 

(از دیالوگ های  فیلم «سوته دلان»، مرحوم علی حاتمی)

نقش ها:

مجید: بهروز وثوقی

حبیب: جمشید مشایخی