قالب وبلاگ

فلسفه های لاجوردی
یادداشت های من ...

  این نوشته مربوط به پیش از فروپاشی بلاگفاست، که قرار بود آن موقع در وب بیاید.

.....

  بالاخره فیلم م ساخته شد!

  سه شنبه فیلمبرداری داشتیم. صبح ش سر کلاس بودم. نهار نخورده، کلاس تقویتی داشتم تا دوی بعداز ظهر. بعد مسعود برادرم سراغم آمد و به اتفاق دخترش شقایق به طرف لوکیشن حرکت کردیم. شقایق قرار بود نقش کودک داستان را بازی کند.

  از سه در لوکیشن بودیم. سعید هم پیش تر آمده بود، که دانشجوی سینماست. آقای حزین هم بود؛ نقش اصلی فیلممان. هنوز بازیگر نقش خانم را نداشتیم، چرا که کسی که قرار بود این نقش را بازی کند مشکلی برایش پیش آمد و صبح به شهرستان رفت. یکی از بچه های گروه هم که خانم بود، قول محکمی برای بازی نداد و البته اصلا سر لوکیشن هم نیامد. نقش در حد گفتن دو تا دیالوگ بود. حسین که آمد، با تماس گرفتن توانست بازیگر این نقش را هم جور کند؛ خانم پاکباز. حسین خودش هنرستان صدا و سیما می رود و فیلمبردار کار است.

  ساعت چهار دوربین را برایمان آوردند. پیش تر، تمریناتی را به لحاظ دکوپاژ و میزانسن انجام داده بودیم. بی وقفه پلان ها را گرفتیم تا جایی که نوبت به بازی شقایق رسید، که سر ناسازگاری گذاشت و بازی نکرد. هرچه صحبت کردیم، جواب نداد و او از بازی کردن امتناع کرد. از طرفی لحظاتی پیش، آقای حزین به من گفته بود که ساعت شش قرار مهمی دارد و باید پنج و خرده ای برود!! این را به گروه نگفتم تا مبادا استرسی ایجاد شود....

  خلاصه دست به دامان همسایه ها شدیم و شهرام با واحد رو به رویی شان صحبت کرد، که کودکی پنج شش ساله داشت. مادرش پذیرفت و رفت و امیرعلی را از خواب بیدار کرد و آماده اش کرد! همه ی این ها به سرعت انجام شد و امیرعلی به جای شقایق، نقش کودک را بازی کرد و انصافا خوب هم بازی کرد.

  این بار آقای حزین را راضی کردم تا نیم ساعت بیشتر بماند و با مسعود هم صحبت کردم که او را سر قرارش برساند. قرار شد اول پلان های او را بگیریم. در این جا مجبور شدم به خاطر شرایط پیش آمده، از بعضی پلان های ایدآل م بگذرم و کار را به برداشت های بیشتر نکشانم...

    برداشت پلان های آقای حزین که تمام شد، مسعود برد که برساندش و ما هم بقیه ی پلان ها را گرفتیم. یک آن به خودم آمدم که حدود سه ساعت است که بی وقفه کار کرده ایم و سر پا بوده ایم! این بود که استراحتی به گروه دادیم و نشستیم به گپ و گفت و نوشیدن چای و آبمیوه. در این فاصله شهرام برایمان گیتار زد. نمی دانستم که به این خوبی ساز می زند. یکی از آهنگ هایی را که زد برای کارمان پسندیدم و بعدا ضبط ش کردم.

  حدود هشت، کارها تمام شد و بچه ها یکی یکی رفتند. من و مسعود و شقایق هم به سمت خانه راه افتادیم...

«میس کال» متولد شده بود؛ نخستین فیلم ام.

  تجربه ی فوق العاده ای بود!

 

بعدا نوشت:

  فیلم، به همراه سایر فیلم ها، سه روز پیاپی در بخش محله ی جشنواره ی فیلم شهر در پردیس سینمایی ملت به نمایش درآمد که یک روزش را رفتم. احساس عجیبی داشتم... 

  با خودم می گفتم کاش این طور می شد و کاش آن طور می شد؛ اما وقتی یاد سختی های کار افتادم، احساس رضایت به سراغم آمد. این تازه شروع کار است...

عکس هایی از پشت صحنه ی فیلم در ادامه ی مطلب...


برچسب‌ها: واگویه
ادامه مطلب
[ یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 9:0 ] [ اسماعیل بابایی ]

دیروز عصر چشمم به آسمان بود، شاید ببارد. حال عجیبی داشتم. آسمان ابری بود و باد خنکی می وزید. انگارکوه ها سردشان شده بود. بیشتر روز را در سایه خوابیده بودند.

  شاید همین حس و حال مرا وادار به نوشتن برای وبلاگم کرد.... چه وبلاگی؟! آن قدر حالم از بلاگفا گرفته است و این مدت بهش بد و بیراه گفته ام که دیگر حوصله ی بازگفتن اش را ندارم. دلبسته ی وبلاگم بودم. حالا اما مثل کودکی ست که برگشته پیش مادرش، اما با نقص عضو...

  این مدت البته آن قدر درگیر بودم که وقت نکنم زیاد بهش سر بزنم. از ساخت فیلم کوتاه بگیر تا جا به جایی منزل، که حسابی درگیرمان کرد.

  در مدتی که گذشت و خبری از بلاگفا نشد، بیشتر در تلگرام بودم و گروه خوبی که در آن ساخته بودم. جمعی صمیمی و به دور از مسائل حاشیه ای که صرفا بر مسائل فرهنگی تمرکز کرده و از گزند سیاسی بازی ها در امان مانده. شعر و موسیقی و سینما و ادبیات، و به ویژه در زمینه ی اطلاع رسانی. تجربه ی مدیریت چنین گروهی که در بینشان آدم های شناخته شده کم نیستند، برایم سخت، و در عین حال جذاب بوده است.

  بیشتر زمانم را در فضای مجازی، پرداختن به همین گروه گرفت...

و بعد که بالاخره بلاگفا با آن سرو وضع برگشت، روزهای مدیدی را انگار در شوک بودم! بیش از همه، از حذف کامنت های دوستانم ناراحت بودم که متاسفانه از خیلی شان حتی ایمیلی هم نداشتم. می آمدم وبلاگم، می رفتم وبلاگ دوستان و می خواندمشان، اما دست و دلم به نوشتن یا کامنت گذاشتن نمی رفت... و حالا که دوباره می خواهم پست ی بگذارم، هنوز تردیدها برای چگونه پیش رفتن مرا رها نکرده اند. شاید گرمای حضور دوستان، و شاید دلتنگی برای نوشتن روزمرگی ها، کاری که از قدیم می کرده ام، بیش از هر چیز به من انگیزه ی حضور دوباره را داده باشد.

  دوست دارم دوباره به دوستانم سر بزنم و احوالشان را جویا شوم. دلم حسابی برایشان تنگ شده است.

 شاید کم تر از پیش در این فضا نفس بکشم، اما به قول قدیمی ترها:« هیچ کجا خانه ی آدم نمی شود!»

 

پ.ن: عنوان برگرفته از شعری ست از محمد شریف


برچسب‌ها: واگویه
[ پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 8:11 ] [ اسماعیل بابایی ]

  خیلی هیجان دارم؛ هیجانی توام با استرس!

  هفته ی پیش بود که استادمان در کارگاه فیلمسازی، یکی از طرح های من را پذیرفت. هرکدام از کسانی که طرحشان برگزیده می شد، باید گروهی را تشکیل می دادند. ما را فرستادند روی سن و گروهمان با رایزنی ها و گپ و گفت ها شکل گرفت. قرار بر این شد که فیلمنامه هایمان را نوشته و دکوپاژ کنیم و آن را برای استاد ارسال کنیم. دو جلسه با بچه های گروه، پیش از شروع کلاس جمع شدیم و درباره ی کار بحث کردیم. بعد خودم نتایج را روی فیلمنامه و دکوپاژ عملی کردم. استاد دکوپاژ را پسندیده بود و فقط در مورد یک جا که از دوربین روی دست استفاده می شد، گوشزد کرده بود که مراقب باشیم کار خوب در بیاید....

  عملا بیشتر کارها گردن خودم افتاد، این در حالی بود که در هفته ی گذشته، مهمان پشت مهمان داشتیم و حسابی درگیر بودم...  بیمار هم شدم که خوشبختانه هنوز کار به دکتر نکشیده است، با این حال دوست داشتم به هر طریقی که شده کار را انجام دهم. قطعا در ادامه، و برای کارهای بعدی، آشنایی با دوستانی که برای انجام دادن چنین کارهایی، همت و پشتکار لازم را داشته باشند، خیلی کمک کننده خواهد بود.

  اما شاید سخت ترین کار، پیدا کردن لوکیشن بود! یک آپارتمان معمولی، که وقایع فیلم در آن می گذرد. شرط گرفتن دوربین فیلمبرداری، مشخص کردن لوکیشن بود.با خیلی ها تماس گرفتم و به خیلی ها هم فکر کردم. در گروه های مجازی، اعم از تلگرام و وایبر هم پیغام گذاشتم..... در نهایت به خانه ی خودمان هم فکر کردم که مناسب این کار نبود، اما مجبور می شدیم تغییرات زیادی در چیدمان آن بدهیم. درست در شبی که آخرین مهلت تعیین لوکیشن بود، شماره های گوشی موبایل ام را از بالا به پایین خواندم تا رسیدم به نام یکی از دوستانم به اسم شهرام. تماس گرفتم و او بی هیچ بهانه ای، پذیرفت. شهرام، دانش آموخته ی جامعه شناسی و از دوستان و همکاران سابقم می باشد که با دوستش امیر، در آپارتمانی در جنت آباد جنوبی زندگی می کنند. دیروز غروب رفتم و آپارتمانشان را دیدم. لوکیشن فیلممان...

  علاوه بر لوکیشن، برای نقش اصلی مان هم به پیرمردی نیاز داشتیم که آن را هم شهرام جور کرد. یکی از دوستان فرهیخته اش که اهل موسیقی ست و سابقه ی بازی در چند فیلم کوتاه را هم دارد. عکس اش را برایم ارسال کرد. مناسب کارمان بود. باهاش تماس گرفتم و طرح را برایش توضیح دادم، از آن خوش اش آمد و پذیرفت که در فیلم بازی کند. خیلی خوشحال شدم.

  دو نقش دیگر هم داریم که یکی شان یک کودک است. آن ها را هم در نظر گرفته ام.

انجام همه ی این کارها وقتی که بخواهی هیچ هزینه ای نکنی، خیلی سخت می شود. این «رفاقتی» انجام دادن کارها، مسیری ست که اغلب آن هایی که آماتور اند در پیش می گیرند. البته یکی از بچه های کلاس که طرح م را پسندیده بود، پیشنهاد همکاری با گروه دیگری را داد و این که خودش تهیه کننده شود و مخارج را به عهده بگیرد، اما من پای گروه خودمان ایستادم، و البته زجرش را هم کشیدم!

  به این ها اضافه کنید حذف مواردی چون نورپردازی و صدابرداری را، و این که شما می خواهید حرفتان را در دو دقیقه و هفده ثانیه بزنید...! حذف ایدآل های ذهنتان کار ساده ای نیست، اما چاره ای هم جز این نبود. قطعا کار با امکانات و گروه حرفه ای خیلی شکیل تر خواهد بود، اما انجام دادنش را به هرحال می خواستم و اگر تلاش و پافشاری ام نبود، کارها پیش نمی رفت.

  این تجربه، که تازه در مرحله ی پیش تولید است و برای فیلمی ۱۳۷ ثانیه ای، به من ثابت کرد که چه قدر باید برای سرانجام گرفتن چنین کارهایی تلاش کرد و انعطاف پذیر بود. چه قدر باید هماهنگی ترتیب داد.

  فردا بعد از ظهر فیلمبرداری داریم. تا آخر هفته هم باید فیلم را آماده شده، تحویل دهیم.

ارزش اش را دارد، هرچه که بشود...خدای مهربان، مثل همیشه ات تنهایمان نگذار.

[ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 13:38 ] [ اسماعیل بابایی ]

من ترانه سازٍ دردهایِ آدمم

ساده یِ صبورِ سال هایِ سخت

من همان غریبِ آشنا، معلّمم!

(فرهاد رنجبرراد)

  چه سخت است باغچه بان باشی و نتوانی مراقب گل های باغچه ات باشی. گل های خاک ات. چه سخت است دیدن هر روزه ی دردهای گل هایی که به تو سپرده شده اند....

  چه ساده بودیم که راز تکرار «علم بهتر است یا ثروت» را برای انشاهایمان نفهمیدیم. معلممان، سنگ صبورمان بود. رفیقمان بود... چه ساده بودیم که دردهایش را ندیدیم. که خرد شدن این سنگ را نفهمیدیم...

  چه روزگاری آمد! که مجری تازه به دوران رسیده ی سیما، نقل مجلس هایت کند، و روزنامه ی پولدار، کاریکاتورت را بکشد...!

  عیب از فیلم دیدنمان شاید باشد؛ همه اش فیلم است که در بلاد کفر، پیش پای معلمشان قد تا می کنند و ملاک سنجش حقوقشان، چین های پیشانی و اشک های ندیده معلم هاشان برای کودکان سرزمینشان است، نه محاسبه ی ثانیه های به ظاهر تعطیلی شان.

  باغچه، باغچه بان می خواهد چه کار؟!...

 

پ.ن:

نظرخواهی برای دو پست اخیر فعال نمی باشد. لطفا دوستان بزرگوار نظراتشان را در پست های پیشین درج کنند. سپاس!

[ شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 8:55 ] [ اسماعیل بابایی ]
حبیب : چرا نیومدی در دُکون ؟

مجید : امروز جمعه س ، تعطیلیه !

حبیب : امروز دوشنبه س ، خیلی داریم تا جمعه !

مجید : نخیییر ، تو اون تقویم که آقام اون سال خودش با دست خودش بهم عیدی داد امروز جمعه س !

حبیب : اون تقویم باطله س !

مجید : واسه من جمعه جمعه ی آقامه ، شنبه شنبه ی آقامه ، خواه مرده خواه زنده …

 

(از دیالوگ های  فیلم «سوته دلان»، مرحوم علی حاتمی)

نقش ها:

مجید: بهروز وثوقی

حبیب: جمشید مشایخی

[ شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 8:19 ] [ اسماعیل بابایی ]

 

پنجره ی خوابت را باز بگذار عشق من!

امشب هم می آیم.

پیرهن نارنجی تنت کن 

چکمه قهوه ای بپوش

موهات را بریز دور شانه ات 

و راه بیفت

امشب می خواهم در بارسلونا قدم بزنیم 

یا در فلورانس

شاید بخواهی کنار برج ایفل 

یا شهری دیگر

هر جا تو خواستی 

هر جا که شد 

با سرنوشت نمی توان در افتاد 

پنجره ی خوابت را باز بگذار... 

 

"عباس معروفی"

 

پ.ن:

آقای حسن شادی؛

ممنون از ابراز لطفتان. مجددا برایتان ایمیل زدم. اگر دریافت کردید، لطفا اطلاع بدید.

[ شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 2:8 ] [ اسماعیل بابایی ]

  این روزها شعر می خوانم و شعر می خوانم...

  لابه لای کارهایم، لابه لای گرفتاری هایم، لابه لای تدریسم سر کلاس، توی سرویس مدرسه. احاطه شده ام با شعر، با دریا، آسمان. راه که می روم انگار پرنده ها دوره ام کرده اند. انگار به هر درختی می رسم، بار داده است. انگار ابرها سایه بانم می شوند در پیاده روها...

  شاخه را نزدیک تر می آورم تا دستم به شاه توت های خوشرنگ برسد. هیراد نگاهم می کند. چه می دانی که بابا حاضر است میوه ی دوردست ترین شاخه ها را برایت بچیند! چند تا برایش می چینم. با هم توی پیاده روی پارک می دویم. عاشق آب است. حتی ذره ای اگر در جایی جمع شده باشد. اگر دریا را ببینی... اگر دریا را ببینی چه می کنی؟ شاید تو به فلسفه ی هستی رسیده ای که از همه چیز، حتی کوچک ترینش لذت می بری...

  دلم یک کافه ی دنج می خواهد. نیمه تاریک باشد. کسی که نمی شناسمش در گوشه ای آرام پیانو بنوازد. کنار پنجره . دو فنجان قهوه با شیر... خیره شوم به آدم های توی پیاده رو، و غرق فکر شوم!

پ.ن:

عنوان برگرفته از شعر ماه و ماهی علیرضا بدیع، که حجت اشرف زاده به زیبایی آن را خوانده است.

[ چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 14:58 ] [ اسماعیل بابایی ]

  چهل ساله به نظر می رسید. لاغراندام، با صورتی استخوانی و چشمانی بی رنگ. انتهای سبیل باریک اش در گونه هایش فرو رفته بود. پیراهنی چهارخانه پوشیده بود که کمربند اش، آنرا محکم به شلوار خاکی و کثیف اش رسانده بود. کفش ها هم خاکی بودند.

  - شما ببخشینش. به خدا، این چندمین باره که می آم مدرسه. از آقای نجفی بپرسین.

  - قبلا هم درسش ضعیف بود؟

  - خیلی خوب بود. نمی دونم چه ش شده. قبلا این جوری نبود.

  موقع حرف زدن، این پا و آن پا می کرد. سعی می کردم متوجه نشود که همزمان، سر تا پایش را برانداز می کنم.

دستان بزرگی داشت که لکه های کمرنگ سیاهی رویش دیده می شد. لکه هایی که شستن، نتوانسته بود محوشان کند.

  پسرش، آن سو تر ایستاده بود. هر چه بوی انتقاد می داد، رد می کرد:« آقا ما که سر کلاس ساکتیم!»

  پدر گفت: « به خدا صبح تا شب کار می کنم. هیچی براش کم نمی ذارم...»

  به پسرش نگاه کرد. پسر سر را پایین انداخت.

  - یه بار شد صدام کنن مدرسه و سرمو بالا بگیرم، بگم این پسر منه؟!

  رگ های گردنش بیرون زده بود وقتی این چند جمله را گفت. بغض تلخی با لهجه ی ترکی اش قاطی شده بود.

  پسر هم بغض اش گرفت. انگار درد پدر را فهمید. چشمانش سرخ شد و زبانش بند آمد.

  پسر هم لاغراندام بود. با صورتی ترسیده. شلواری مشکی داشت که همیشه کمربندی خال خالی به آن می بست. از آن ها که رنگ و بوی جاهل های قدیم را به کاراکتر می بخشد. سر کلاس بی توجه بود. دنبال حاشیه بود. در امتحان صفر گرفته بود...فکر می کردم که از خانواده ی فقیری باشد، اما نه تا این حد. پدرش یکراست از سر کار آمده بود مدرسه. در بیابان های اطراف با چند کارگر دیگر، مشغول نمی دانم چه کاری بودند.

  ته دلم احساس خوبی نداشتم. حس کردم پدر احساس شکستگی می کند. احساس حقارت. آن هم به خاطر پسرش. به خاطر کارهای او.اما به روی خودم نیاوردم. رو به پسر گفتم:« چه جوابی داری؟!»

  هیچ نگفت و سرش را پایین انداخت. به پدرش گفتم: « هفته ی بعد می خوام ازشون امتحان بگیرم. ایشالله خودشو ثابت می کنه...»

  با پدر دست دادم و خداحافظی کردم و سر کلاس برگشتم. پسر هم چند ثانیه ای بعد از من وارد کلاس شد. ادامه ی درس را پی گرفتیم در حالی که زبری دستان پدر به هنگام خداحافظی، خاطرم را به خود مشغول کرده بود....

 

بعدا نوشت:

  در امتحانی که گرفتم، نمره اش یازده شد.

پ.ن:

عنوان برگرفته از شعری ست از احمد شاملو. 

[ دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 21:41 ] [ اسماعیل بابایی ]

  این روزها حسابی درگیرم!

بیماری پدر از یک سو و برنامه های خودم از سوی دیگر، حسابی خسته ام کرده است. بیش از هرچیز، این بیماری پدر است که تمرکزم را گرفته است. در این چند روز، چند بار پیش آمده که سر کلاس و وقت تدریس اشتباه کرده باشم. گاهی یادم می رود که همین چند لحظه ی پیش چه گفته ام.

  خوشبختانه حال پدر خوب است. امروز آوردیمش خانه. فقط امیدوارم دوباره اتفاق نیفتد. -دیروز برای ملاقات هیراد را هم بردم تو. همان جا برای پدر چرخی زد..!

  روزهای زوج را کلاس فیلمسازی می روم. دوره ی فشرده ی یک ماهه ای که از طرف جشنواره ی فیلم شهر برگزار می شود و هدف از برگزاری آن، ساختن فیلم های کوتاه ۱۳۷ ثانیه ای ست. با این که خیلی خسته می شوم، اما حضور در آن را دوست دارم؛ حداقل به خاطر هدف نهایی اش. استادمان هم تلاش خودش را می کند تا هنرآموزان چیزی یاد بگیرند و کم نمی گذارد. بعد از چند جلسه، بالاخره توانستم ذهن ام را روی طرحی متمرکز کنم و برایش ببرم. به محض این که به طرحی فکر می کردم، تمرکزم را از دست می دادم. امروز اما دو تا طرح به استاد دادم که از یکی ش خیلی خوش اش آمد. از آن تعریف کرد و درباره اش سر کلاس بحث کرد. (طرح: خلاصه ی فیلمنامه). خستگی ام در رفت!

  به این ها اضافه کنید کارهای مدرسه را اعم از تدریس و کلاس تقویتی و امتحانات میان ترم و ...، و خارج از مدرسه، تدریس خصوصی را!

 

پ.ن:

خدا را شاکرم به خاطر داشتن چنین دوستان عزیزی؛ دوستانی که خواندن کامنت های پر مهرشان، تحمل درد و رنج ام را ساده تر می کرد.

 دوستان بزرگوارم! برای همه تان سلامتی آرزومندم. خوشحالم از بودنتان، سپاس!

[ چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 21:12 ] [ اسماعیل بابایی ]

  چند روزی می شود که پدر در سی سی یو بستری ست. حدود ده روز پیش بود که نفس اش گرفت. یک روز در بیمارستان بود و به خانه آمد. دوباره چهارشنبه شب پیش همان حال شد و دیر وقت آورده بودنش بیمارستان. پنجشنبه خبردار شدم و رفتم بیمارستان. پدرم، با این که سن اش بالاست، به جز پا درد که خاصیت سن و سال اش می باشد، همیشه در نظرم سالم و قبراق بوده است. این بار اما ته دلم لرزید؛ بار اول نه، که بار دوم. ترس از دست دادنش تمام وجودم را فراگرفت. آدم خونسردی هستم در مجموع و به سادگی به باوری نمی رسم. اما این بار ترسیدم. با آن که چند بار پدر را دیده ام در این مدت و او به نظر سرحال بوده است... اطرافیان هم حسابی نگران شده اند. مادرم می گفت مرتضی خیلی بی قراری می کند. همین طور ایرج. می دانم که حال بقیه هم بهتر از اینان نیست، اما به روی خودشان نمی آورند. و البته که خواهرانم...

  ته دلم قرص است و این را مقطعی و گذرا می دانم. اما همه ی ما آن قدر پدر را دوست داریم که نمی توانیم حتی به ذره ای نبودنش فکر کنیم. شخصیتش به گونه ای ست که گمان نمی کنم کسی توی فامیل باشد که خاطرش را نخواهد. او مهربان ، خونگرم و آرام است و بسیار مردم دار...

  جمعه ی پیش از دور و نزدیک به ملاقاتش آمده بودند؛ وقت ملاقات به همه نرسید. مسعود و عادل بچه ها را از پشت پنجره نشانش دادند. عادل بچه ها را می داد دست مسعود که پشت پنجره ی طبقه ی دوم ایستاده بود! هیراد هم پدربزرگش را دید. هیراد به هر دو پدربزرگ هایش، «پدر» می گوید و آن ها را دوست دارد. به خانه ی پدرم که می رویم، خودش می رود و دبه ای یا سطلی را به عنوان تنبک پیدا می کند و به پدر می دهد که یعنی بر این بزن. پدر ضرب می گیرد و هیراد می رقصد. پدر شادی می کند.این کار همیشگی شان است...

آن روز، آخر از همه و خارج از وقت، آن قدر پافشاری کردم تا اجازه ی ملاقاتش را گرفتم. دیدمش. بهش لبخند می زدم در حالی که حالم خوب نبود. لیوان و قاشق اش را برایش شستم و خداحاقظی کردم. مادرم توی حیاط نشسته بود. خوب می دانم که حال هیچ کداممان بدتر از او نیست.

  امروز به ملاقاتش رفتم؛ گفتند شاید فردا منتقل شود به بخش.

 

پ.ن:

  جدا از بیماری پدر، این روزها حسابی سرم شلوغ است و کم تر می توانم به دوستان بزرگوارم سر بزنم. به امید روزهای بهتر!

[ یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ ] [ 17:6 ] [ اسماعیل بابایی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

"پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست..."