یادداشت های من ...

چهارشنبه پنجم آذر 1393
ن : اسماعیل بابایی

از دیالوگ های فیلم «گاندی»، ریچارد آتن بورو

گاندی (بن کینگزلی):

« هر وقت که ناامید می شوم، یادم می آید که راه حقیقت و عشق همیشه برنده است. شاید این جا ظلم ها و کشتارهایی وجود داشته باشند و در دورانی شکست ناپذیر به نظر برسند، اما در انتها همیشه شکست می خورند. به این فکر کنید: همیشه.»



:: برچسب‌ها: فیلم


سه شنبه چهارم آذر 1393
ن : اسماعیل بابایی

گل سرخ

  «شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت:

  - شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید. شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است.

  و گلهای سرخ سخت رنجیدند.  شازده کوچولو باز گفت:

  - شما زیبایید ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی توان مرد. البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهایی از همه ی شما سر است. چون من فقط به او آب داده ام، فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام، فقط او را پشت تجیر پناه داده ام، فقط کرمهای او را کشته ام (بجز دو یا سه کرم که برای او پروانه شوند)، چون فقط به شکوه و شکایت او، به خودستایی او، و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام. زیرا او گل سرخ من است.»

 

شازده کوچولو، آنتوان دو سنت اگزوپری، ترجمه ی محمد قاضی، کتابهای شکوفه، چاپ دهم:۱۳۶۱، صص ۸۹ و ۹۰



:: برچسب‌ها: کتاب


سه شنبه چهارم آذر 1393
ن : اسماعیل بابایی

خدایا!

 خدای بزرگ و مهربون...، حرفمو پس می گیرم...، من زندگی رو دوست دارم، ممنونم بابت چیزای قشنگی که بهم دادی. می دونم که حواست بهم هست. دوستت دارم خدا!

  تنهام نذاز!



:: برچسب‌ها: واگویه


پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393
ن : اسماعیل بابایی

Lady in red

 

 حکایت غریبی ست عشق، که حکایت نه و خود حکایت ساز است. باور از چارچوب فراتر نمی رود و عشق در باور نمی گنجد. نقل بوس و کنار نیست، که نقل بی خوابی و سرگشتگی ست، نقل مچاله شدن در اشک است و هم پیاله شدن با فراق. همخوابگی با درد و انتظار، انتظار، انتظار...

  اینها ناخوداگاه به ذهنم آمد و دستم به نوشتن رفت، وقتی که یاد «یاقوت» افتادم؛ همان زن سرخ پوش معروف میدان فردوسی. هرگاه گذرم به این میدان می افتد، چشمانم جای خالی او را می جوید. خدای بزرگ، سی سال انتظار، بی  دلخوشی به وعده ای حتی. این چه نیرویی ست که به عشق بخشیده ای. افسانه ای زنده، نه از لابه لای اساطیر...

  « تا بوده چشم عاشق در راه یار بوده/ بی آن که وعده باشد در انتظار بوده» (ضمیری)

  سی سال انتظار، جز پاره ای نیست از مهر زن به مرد، که خداوند عشق را پیش از خلقت بشر آفرید، و حوا سیب را به عشق آدم چید. هبوط که پیش آمد، حوا گفت:« بهشت نباشد، اما تو باشی، هر جا که باشد...»

  و این گونه بود که مرد تا ابدالدهر وام دار شد به عشق زن.

  حکایت غریبی ست عشق. زنجیری ست خواستنی، دامی ست که صید خود با اشتیاق به آن درمی افتد، و نیازش نیست به حیله ی صیاد.

  یاقوت!

  شاید در جایی دیگر به وصال رسیده باشی، نمی دانم. لب می گزم که بگویم که یار وفادار نبود، و باور می کنم که به وعده آمد، اما پیش از قرار رفت، پرواز کرد. حالا شاید در کنارش، ثانیه به ثانیه ی انتظار سی  ساله ات را جواب گرفته ای، یا شاید برای همیشه از عشق مرده ای و خلاص...

  « روزوصل است، بکش تیغ و بکش زار مرا/ به شب هجر مکن باز گرفتار مرا» (صالح جغتایی)

 

پ.ن: عنوان (بانوی سرخ پوش)، نام آهنگی ست زیبا از کریس د برگ.

  درباره ی یاقوت، سخن بسیار گفته شده، فیلم تهیه شده،... اما بی شک او عشق را از هماغوشی با افسانه ها رها ساخت و خود افسانه ای شد ماندگار...




سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393
ن : اسماعیل بابایی

خدایا...

خدایا!

خوب کاری کردی اشک رو خلق کردی...، اما، زندگی ارزوني خودت!... نخواستیم!




سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393
ن : اسماعیل بابایی

وقتی رویا از واقعیت پیشی می گیرد..

  تا حالا برایتان پیش آمده که رویایی را چنان تجربه کنید که انگار رویا نیست، واقعی واقعی ست،  و لذت ببرید  از چنین تجربه ای؟

  من تجربه اش کرده ام. چنان واقعی ونزدیک، که شاید در عالم واقعیت نتوان آن را چنین تجربه کرد. عجیب بود و لذت بخش. ترکیبی از احساسات گونه گون . ترکیبش با خیال، آن  را همچون تصویری زنده جلوی پرده ی چشمانم آورد و با آن به سفری شیرین رفتم، سفری که دوست نداشتم به ایستگاه پایانی اش برسم. چشمانم باز بودند، ذهنم آزاد و رها. همه چیز را به چشممی دیدم...، زنده ی زنده. خواب بودم یا بیدار؟! چه اهمیت دارد!

  باور کردم که نه تنها رویا می تواند از واقعیت پیشی بگیرد ، بلکه حتی می تواند چند گام هم پیش بیفتد. شاید جذابیت اصلی سینما در همین باشد..!



:: برچسب‌ها: واگویه


جمعه بیست و سوم آبان 1393
ن : اسماعیل بابایی

مرتضی پاشایی خاموش شد...

رفتی و دردهایت را با خودت بردی...

روحت شاد!



:: برچسب‌ها: موسیقی


پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393
ن : اسماعیل بابایی

من و مرتضی پاشایی!

 تابستان چند سال پیش، چند شبی را به عنوان همراه بیمار در بیمارستان شهرستانمان گذراندم؛ عمویم دچار شکستگی لگن شده بود، فرزندی ندارد و همسرش نیز دو سال قبل تر در اثر سرطان درگذشته بود. بخشی از کودکی من با آن ها گره خورده است؛ جای فرزند نداشته شان را پر کرده بودم، و کمابیش در کارها کمکشان می کردم. بزرگتر که شدم باز هم تابستان ها و تعطیلات عید را به خانه شان می رفتم.به این ترتیب، یک نوع وابستگی بین من و ایشان به وجود آمده بود که با مرگ زن عمویم کمتر شد، اما از بین نرفت.

  این گونه بود که در آن سال، بعد از چند شب از بستری شدن عمو در بیمارستان و همراهی بقیه نزدیکان، نوبت به من رسید تا کمکی بکنم. از تهران رفتم شهرستان. با این که مدت کوتاهی از عمل چشمانم می گذشت و باید استراحت می کردم، اما طاقتم نیاورد و رفتم.

  عمو نابیناست؛ بیش از سی سال است که دنیایش در تاریکی می گذرد. چهار شب را همراهش بودم، چهار شب سخت. از طرفی وضعیت چشمان خودم و مصرف داروهایم بود و از طرف دیگر، مشکلات تنها بیمارستان شهرستانمان که باعث شد سه شب از آن شب ها را روی زمین به صبح برسانم، و تختی برای همراه بیمار وجود نداشت!

  دو شب اول را در بخش مراقبت های ویژه گذراندم و بعد از آن، عمو را به بخش منتقل کردند. در بخش دو هم اتاقی داشتیم؛ یکی بیمار و یکی همراه. هر دو جوان و حدود هجده ساله، و هر دو کارگر راه آهن غرب. بیمار دستش به شدت آسیب دیده بود. همراه اش، یک رفیق واقعی بود برایش. مثل مادری او را تر و خشک می کرد و بهش می رسید. بچه های با محبتی بودند و نوعی سادگی دلپذیر در رفتارشان بود. همدم شده بودیم با هم.

  شب ها، همین که عمو خوابش می برد، بیرون می رفتم. درحیاط، زیر پروژکتوری پر نور، روی نیمکتی می نشستم به فکر کردن در تنهایی. هوا خنک و دلپذیر بود. تقریبا تمام کارکنان بیمارستان، از نگهبان و پرستار و غیره باهام آشنا شده بودند و هوای عمو را داشتند.

  یک شب دیروقت، مثل همیشه رفتم و همان جای همیشگی ام نشستم. بیمار هم اتاقی ام هم آمد و کنارم نشست. در سکوت به هم لبخند زدیم. گوشی ام را روشن کردم و ترانه ای آمد:« یکی هست، تو قلبم، که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه...». هم اتاقی پرسید:« مرتضی پاشایی، بازم داری ازش؟» و من هم چندتایی را که داشتم برایش فرستادم. شیفته ی صدای مرتضی پاشایی بود. تا آن موقع، برای من خواننده ای بود مثل بقیه، اما وقتی او، گاه و بی گاه ترانه هایش را در اتاق می گذاشت و در تنهایی اش به آن سوی پنجره ی اتاق خیره می شد، ترانه ها برای من هم جور دیگری شدند. نمی دانم چه خاطره ای از این ترانه ها داشت که او را این چنین به تنهایی اش می کشاند. به پشت پنجره ای خیره می شد که آن سویش فقط دیوار بود و دیوار...

  عمو از بیمارستان مرخص شد، چشمان من هم خوب شدند، اما از آن چند شب سخت، یاد آن جوان و غم صدای مرتضی پاشایی برایم به یادگار ماند...

پ.ن: مرتضی پاشایی این روزها حالش خوش نیست. امید که هرچه زودتر دوباره برایمان بخواند.  

 



:: برچسب‌ها: خاطره


چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393
ن : اسماعیل بابایی

و زخم های من همه از عشق است...

  حال غریبی دارم، بار اول نیست البته که چنین حالی سراغم می آید، اما این بار فرق می کند، این بار احساسم از هر بار غریب تر است. احساسی آمیخته با ترس. آمیخته با یاس،  آمیخته با حسرت... نه دلم می خواهد فیلمی ببینم، نه به نغمه ای گوش دهم. و نه حتی حوصله ی نوشیدن لیوانی چای را دارم. « دل» ام در سفر است. احساس می کنم دنیا را سیل غم برده است.

  دلگیرم از روزگار، زیاد. از روزگار لعنتی. دلگیرم از آدم هایش، از آنچه نامش را قسمت گذاشته اند. دلگیرم از خودم...

  نمی دانم چه پیش خواهد آمد در ثانیه های پیش رویم،  اصلا نمی خواهم بدانم، چه فرقی می کند، چه اهمیتی دارد...، روزگار خیلی چیزها را از نظرم انداخته است. همه اش کاش، همه اش اما و اگر...  تنها شاید همین سطرها، همین واژه ها،  پناهگاهی باشد برایم...

پرنده باید به قفس اش خو کند، راه پروازی نیست انگار.

  امروز پیرمردی، با ظاهری معمولی، و شاید کولی وار، جلوی محوطه ی کاخ گلستان به سراغم آمد و ناگهان مرا که در آن لحظه با دوستم در حال پرسه در خاطراتمان بودم، سوال پیچ کرد. سه سوال پرسید، مثل این یکی که اولی اش بود: چه فرقی هست بین «علم» و «علمی»؟.. عجیب درمانده شده بودم در آن لحظه، بیش تر به این فکر می کردم که بین این همه آدم، چرا سراغ من آمده است، و این سوال ها چه معنی یی دارد؟... آخرش هم گفت یکی از سوال ها را انتخاب کن تا پاسخ آن را برایت بگویم، و من همان اولی را انتخاب کردم و او هم پاسخم راداد، خداحافظی کرد و رفت...، یاد فیلم ها افتادم...

  این تک بیت از ظهر در دل آشوب زده ام مدام وول می خورد:

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم...

  باران نبارید امروز، اما دلم ابری بود. چشمم بارانی بود. در کوچه باد می آمد..

  به هیراد نگاه می کنم؛ تو می دانی چه ش شده بابا؟!

 

پ.ن: عنوان برگرفته از شعری ست از فروغ فرخ زاد.



:: برچسب‌ها: واگویه


پنجشنبه پانزدهم آبان 1393
ن : اسماعیل بابایی

کوتاه درباره ی کتاب «اگر شبی از شب های زمستان مسافری»

 تمام ناتمام من، با تو تمام می شود...

    " نهایتی که تمام روایت ها را به خود می کشد دو صورت دارد، یا ادامه اش در زندگی است و یا ناگزیر، مرگ است." (ص314 کتاب)

     این نخستین کتابی ست که از ایتالو کالوینو می خوانم.

  کالوینو شیوه ی جالبی را برای کتابش برگزیده است؛ دوازده فصل که به جز دو فصل انتهایی، هریک دو بخش اند. بخش اول همه شان، روایتی ست با دو کاراکتر اصلی، که «خواندن»، دلیل آشنایی شان با یکدیگر است و از ابتدا تا انتهای کتاب در پی خواندن رمانی اند، اما هر بار به دلیلی، نسخه ای ناقص به دستشان می رسد و این نسخه های ناقص، بخش های دوم هر فصل را می سازند که داستان هایی کوتاه و به غایت جذاب اند.

   کالوینو در این کتاب، نویسنده ای باتجربه نشان می دهد که قدرت خودش را در روایت همزمان چندین قصه به رخ می کشد. اگرچه در بخش های اول هر فصل به مباحث متنوعی می پردازد، اما تکیه اش به شیوه ی روایت قصه هاست. او بارها و به شیوه های مختلف بین کاراکترهای رمان و مخاطب فاصله می اندازد، اما مخاطب اتفاقاً در این بین نقش اصلی را می یابد و از راوی پیشی می گیرد، و این همان هدفی ست که نویسنده در پی دستیابی به آن بوده است. قصه های بخش های دوم، با عناوینی کنجکاوی برانگیز، هریک داستانی ناتمام اند که ادامه شان در ذهن مخاطب تعریف می شود. عنوان کتاب «اگر شبی از شب های زمستان مسافری»، هم جمله ای ناتمام است؛ بدین ترتیب او موفق به ایجاد رابطه ای ذهنی بین رمان و مخاطب می شود که به زعم من، دلیل اصلی جذابیت کتاب است. شاید اگر بدانیم که کالوینو در دوره ای با رولان بارت همنشین بوده است، بیشتر به علاقه ی او به شیوه ی روایت مدرن پی ببریم.

  ترجمه ی زیبای خانم لیلی گلستان هم از ویژگی های مهم کتاب است. 


  مشخصات کتاب:

شبی از شب های زمستان مسافری، نوشته ی ایتالو کالوینو، ترجمه ی لیلی گلستان، نشر آگه، چاپ دهم:1392

پ.ن: عنوان برگرفته از ترانه ای ست سروده ی شهیار قنبری.



:: برچسب‌ها: کتاب