X
تبلیغات
فلسفه های لاجوردی

فلسفه های لاجوردی

هنر و ادبیات

سلام آقای حاتمی کیا!

  سلام آقای حاتمی کیای عزیز! حرف هایتان را در برنامه ای از تلویزیون دیدم و شنیدم و ناراحت شدم!... آن حرف ها درباره ی هم پیشه تان آقای اصغر فرهادی، و آن حرف ها درباره ی آقای ده نمکی.

  لطفاً به من بگویید که حرف حساب شما چیست؟! 

  شما که یک بار «وصل نیکان» را ساختید در برابر «عروسی خوبان» آقای مخملباف و یک بار آقای کیارستمی را در «آژانس شیشه ای» تان به سُخره گرفتید، و پیشتر هم درباره ی آقای فرهادی چنین صحبت هایی کرده بودید و از دو پاسپورته بودن ایشان گله مند بودید و .... به راستی دنبال چه هستید؟! چرا گمان می کنید که هرکس در جایی دیگر فیلم بسازد، از این خاک نیست؟! آیا از حرف هایتان بوی حسادت به مشام نمی رسد؟! آیا این که آقای فرهادی در طیّ حدود بیست سال به این شهرت جهانی رسیده است آزارتان می دهد؟! آیا از این که یک فیلمساز وطنی هستید ناراحتید؟! مگر آقای بیضایی هم برای همین مردم فیلم نمی ساخت؟ یا آقای کیمیایی؟ آیا ایشان اکنون در قلب این مردم جای ندارند؟.... حرف هایتان مرا یاد حرف های آقای مخملباف می اندازد، پس از ساختن فیلم «دستفروش»؛ که موفقیت های آن فیلم، او را به بدگویی درباره ی تاریخ سینمای پیش از انقلاب کشاند...، و دیدیم که با «ناصرالدین شاه آکتور سینما»، جبران مافات کرد....

  سینمای این مرز و بوم متعلق به هیچ شخص و جریانی نیست. نه مال شماست، نه مال آقای ده نمکی ست، و نه مال آقای فرهادی؛مال همین مردم است. همه ی شما بخشی از یک جریان مستمر هستید که مردم صاحبان اصلی آنند. جریانی که هیچ گاه از پا نایستاده و نخواهد ایستاد. لطفاً درباره ی آن بیراهه سخن نگویید. نمی دانستم که شما نمی دانید که اگر فیلمی میلیاردی بفروشد، دلیل بر قوت آن نیست...!   

  آقای حاتمی کیا! تعدادی از فیلم هایتان هنوز هم بخشی از نوستالژی ماست؛ لطفاً آن را خراب نکنید. شما نیازی به این سخنان نسنجیده ندارید.... فراموش نکنید که تاریخ فراموشکار نیست....

 

 


برچسب‌ها: فیلم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 18:4  توسط اسماعیل بابایی  | 

درباره ی کتاب «کافه نادری»، نوشته ی رضاقیصریه

 نگاهِ ناسالم به جامعه ی روشنفکری

  اگر بخواهیم کافه نادری را از دو جنبه ی فرم و محتوا مورد بررسی قرار دهیم، کفه ی ترازو به سمت فرم سنگین تر خواهد بود تا محتوا؛ قصّه از کافه نادری شروع شده و در آنجا پایان می پذیرد و انگار کافه، نقطه ی اتصالی باشد برای کاراکترها، که البته این اتصال در فصول اول و سوم پررنگ تر است. کافه نادری ای که نویسنده ترسیم می کند، بیشتر از آن که یادآور محافل روشنفکری دهه های گذشته باشد، محلی برای مرور خاطرات و نوستالژی بازی می شود.

  کتاب از سه فصل تشکیل شده و دو کاراکتر اصلی –مفتون و نوشین- و انبوهی کاراکتر فرعی دارد ، که دوتا از فصول به دوره ی پیش از انقلاب و آخری به دوره ی پس از انقلاب می پردازد؛ در فصل اول، روایت پرهیجان و پرشتاب پیش می رود که متناسب با سنّ و سال کاراکترها و البته شرایط زمانه شان است–اواخر دهه ی چهل ِ ما و انقلاب مه 1968 در اروپا. و در فصل پایانی هم که شخصیت ها پا به سن گذاشته اند، ریتم قصه آرام است. شیوه ی روایت در روایتِ کتاب که از زبانی ساده بهره می گیرد، با این که دیالوگ های خوب و باورپذیری دارد، اما بیشتر روایی ست.

 کاراکترها از قشر به اصطلاح روشنفکر جامعه ی دوران خود اند، با مسائلی که بدان مبتلایند؛ مباحث سیاسی، عشق ها و ارتباطاطشان. اما مشکل از همین جا آغاز می شود و آن هم نوع نگاهی ست که نویسنده به این قشر دارد؛ هرچند نمی توان این شخصیت ها را – که تعداد آن ها کم هم نیست- نماینده ی روشنفکران جامعه دانست، اما مساله به نگاه تک بُعدی نویسنده برمی گردد؛ که هیچ یک از این کاراکترها نیست که آلوده ی چیزی نباشد؛ اغلب آن ها بد دهن و زن باره اند و عرق خور و پای منقل و وافورنشین! تعریف نویسنده از روشنفکر در کتابش به این محدود شده که فرد روزنامه خوان باشد، زبان فرنگی بداند و فرنگ رفته باشد، مخالف سیستم حاکم بوده و احیاناً چند وقتی هم در زندان آب خنک خورده باشد، در مهمانی های جورواجور شرکت کند و البته اهل هر کثافتی هم باشد!

  زن های کتاب، حتی از نوع خوبشان، مدام در قصه تحقیر می شوند؛ کاراکتر مرد اصلی قصه –مفتون- کسی ست که همه جای دنیا را گشته است و با هر قماش زنی از هر اقلیمی بوده است؛ کار تینوش همسرش به فاحشگی می افتد؛ جالب اینجاست که نویسنده در برابر این زن، که طبق داستان، رفتارهای مرد و شرایط زندگی شان او را به لجن می کشد، جانب مرد را می گیرد؛ مردی که هر روز در آغوش کسی ست! مردی که  دست آخر هوس ِ زنی وطنی می کند، که وقتی وارد حیاطی حوض دار و با درختان کهن شود، بوی قورمه سبزی اش فضا را پر کرده باشد!

به زعم من، بهترین فصل کتاب همان فصل اول است که شخصیت های اصلی معرفی می شوند و قصه می تواند حسّی از غربت و تنهایی کاراکترها را منتقل کند. فصل دوم هم، علی رغم مطول بودن بخش مهمانی، از توصیف خوبی برخوردار است. اما در این فصل، نویسنده انبوهی از شخصیت ها را وارد قصه اش می کند که به راحتی می توان بسیاری شان را حذف کرد، و اگر قرار است در این قسمت فضاسازی شود، یا با پیشینه ی تینوش آشنا شویم یا شخصیتی به نام فرامرز را بشناسیم، نیازی به این همه جزئیات نبود. اما فصل سوم، به نظرم ضعیف ترین فصل کتاب آمد؛ انگار نویسنده بخواهد همه چیز را سرهم بندی کند. استفاده از فضاهای سنتی ای نظیر نطنز و کاشان و بهره گیری از عنصر کویر، بیش از حد تو ذوق زده و کلیشه ای می نماید. هر چند در این فصل اشارات جالبی به حاجی های بازاری ای می شود که حالا روزنامه دار هم شده اند و این یک قلم را هم به اجناسشان افزوده اند..!

  مشخصات کتاب:

  کافه نادری – رضا قیصریه – انتشارات ققنوس – چاپ اول: 1382.

 


برچسب‌ها: کتاب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 11:15  توسط اسماعیل بابایی  | 

تا ساعاتی چند...

  نمی دانم راز گذشت این ثانیه ها چیست که حالا همه چیزمان را آن ها تنظیم می کنند؟!....

  پر ِ حرفم در این ساعات پایانی سال 92. در طول شبانه روز، لحظات زیادی پیش می آید که در درون، با خودم حرف می زنم، اما بسیار هم پیش می آید که فرصت نگاشتنشان را نمی یابم، یا اگر فرصتی هم باشد، دیگر آن حوصله نیست...، و این می شود که تا به خودم می آیم، ثانیه ها می گذرد و روز به شب و شب به روز می رسد، و این چنین است که این عمر گرانبار به پایانش نزدیک و نزدیک تر می شود....

  پیش ازین، بسیار به پیری می اندیشیدم، پیری برایم با ناتوانی مترادف بود، با این که از بَر و روی جوانی و شادابی ام چیزی باقی نماند...؛ و اکنون به قطع به این حقیقت بزرگ رسیده ام که باید از زمان باقی مانده استفاده کرد؛ که باید سخت نگرفت و "زندگی" کرد؛ درک این که زیستن چیست و چه قدر اهمیت دارد، نگاه من را تا حدّ زیادی به مسائل پیرامونم تغییر داده است. علی رغم این که مشکلاتی که احاطه ام کرده اند، کم نیستند و همچون رگباری پرقدرت بر صورتم سیلی می زنند...؛ چه باید کرد؟! آیا باید ترسید و باقی عمر را در حسرت و ناامیدی به سر برد، یا این که این ثانیه های پر ارزش را قدر دانست و از پیری نهراسید؟... "زیستن"، یعنی تسلیم نشدن در برابر شرایط؛ یعنی ایستادن در برابر رخوتِ ناشی از تکرار و روزمرّگی...؛ "زیستن" یعنی رفتن به سمت و سویی که خودمان دوست داریم، نه آن چه که دیگران برایمان در نظر گرفته اند؛ یعنی این که خودمان باشیم، با همه ی نقاط قوت و ضعفمان. "زیستن" یعنی اهمیت دادن به خودِ واقعی مان، خود درونی مان، فارغ از اما و اگرهای از پیش ساخته؛ و یعنی مدیریت زمانمان برای رسیدن به خواستنی هایمان....

  دوست من! باید پذیرفت که حسرت گذشته ها را خوردن و زیستن در گذشته ها، حلّال مشکلات ما نیست؛ باید امروز را دریابیم؛ باید امروز را ببینیم؛"زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است..." (س.سپهری) از شنیدن حرف های ناامیدکننده خسته شده ام! این حرف ها فقط ما را از مسیرمان دورتر می کنند... 

                                                         .......                                                           

  پیشاپیش سال نو را به همه ی دوستان خوبم تبریک می گویم و برای همه شان آرزوی سلامتی و شادکامی دارم. امیدوارم هر روز شادتر از روز پیش باشید!

  قصد من از این نوشتار، البته نصیحت نبود و نکوهش؛ درد دلی بود با دوستان جانی و مَحرم....


برچسب‌ها: واگویه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 20:6  توسط اسماعیل بابایی  | 

درباره ی «جاذبه»، ساخته ی «آلفونسو کوارون» ، برنده ی هفت جایزه ی اسکار

          "دیگه رانندگی بی هدف کافیه!"

                                                    (از دیالوگ های فیلم)

  جاذبه با تصاویری چشم نواز از فضا آغاز می شود؛ نوعی آرامش بر همه چیز حاکم است. فضانوردان رایان (ساندرا بولاک) و مت (جرج کلونی) به آرامی مشغول کارند و یکی دیگر هم در حال لذت بردن از پیاده روی در فضا. در این حال مت از رایان می پرسد: " تو از چی ِ این بالا بودن خوشت می آد؟" و رایان پاسخ می دهد: "سکوتش...." . اما دیری نمی پاید که با اتفاقاتی که رخ می دهد، این سکوت به ترسی عمیق بدل می شود....

                                                         .......

  جاذبه را می توان از زوایای مختلفی نگریست؛ می توان آن را فیلمی معنوی دانست، یا تریلری علمی – تخیلی و سرشار از جلوه های ویژه؛ فیلم عناصر هریک از این ها را در خود دارد. اما بی شک، جاذبه درامی درباره ی تلاش برای بقا، و سرودی در مدح زیستن است. فیلمی درباره ی ترس از فقدان رابطه در عصر نو است، و آن نوشته ی آغازین فیلم که :"زندگی در فضا غیر ممکن است."، اشارتی ست به خلائی که نتیجه ی تکنولوژی ست.... در سکانسی از فیلم می بینیم که رایان پس از نجات از مهلکه ی حمله ی ضایعات فضایی، و پناه بردن به داخل ایستگاه فضایی بین المللی، لباس فضانوردی (اسباب تکنولوژی) را از تن به در می کند و با حرکاتی که یادآور کودکی در رحم مادر است، به آرامش می رسد.

  فیلم دو شخصیت پردازی خوب دارد؛ رایان که در طی فیلم از موجودی ضعیف، به خودباوری می رسد؛ او در آزمایشات اولیه ی فضانوردی چندان موفق نبوده است و گویی تنها به خاطر تخصّص خاصی به فضا آورده شده است. پیش زمینه ی روحی خوبی ندارد (مرگ فرزند). حتی علت نام گزاری اش به رایان – که نام پسر است- نیز این بوده که پدرش پسر می خواسته است...؛اما شرایطی که برایش به وجود می آید و شخصیت محکمی چون مت، در بازیابی اعتماد به نفس او نقش مهمی دارند. فیلم حتی در سکانسی سوررئالیستی، مت را که می دانیم مرده است به کمک رایان می آورد....؛ بازی این دو در فضایی فاقد جاذبه، در خور تحسین است.

  فیلم از دیالوگ های خوب، موسیقی زیبا، جلوه های ویژه ی نو، طراحی صدا و تدوین تاثیرگزار، و فیلمبرداری و کارگردانی درخشانی برخوردار است؛ فیلمبرداری فیلم فوق العاده است؛ دوربینی سیّال که با ریتم حرکات بازیگران هماهنگ است. دوربین حتی به هنگام تند شدن ریتم، آرام تر از معمول است و این، با حرکت فضانوردان در خلاء تطابق می یابد و در فضاسازی بسیار موثر عمل می کند.... یا در جاهایی که دوربین از فضای بیرون، به آرامی از لا به لای بخار دهان رایان عبور کرده و وارد محفظه ی کلاه او می شود و ما همراه با او، و از نمای نقطه نظر او، بقیه ی ماجرا را می بینیم. کارگردان دوربین را همچون ناظری، از سوم شخص تا اول شخص به کار می گیرد و در جاهایی، با دور کردن دوربین از کاراکترها، بر تنهایی آن ها در این فضای بی کران تاکید می کند. اوج این ترفند را در سکانسی می بینیم که دیالوگ رایان "صدامو می شنوی؟!" که در حال کمک خواستن است، با دور شدن دوربین از او همزمان شده و بر تنهایی اش تاکید می شود.

   از عنصر سکوت در فیلم به درستی استفاده می شود؛ در این راه، موسیقی، تدوین و صدا با هماهنگی هم عمل کرده و این رفت و برگشت سکوت را تا پایان فیلم  هدایت می کنند.

  در پایان فیلم، آن جا که رایان بر زمین فرود آمده و در کرانه ی ساحلی، بر خاک چنگ می زند و  آسمانی آرام را بالای سرش می بینیم، گویی هیچ کس جز او، حالا قدر این خاک و جاذبه اش را نمی داند....

 


برچسب‌ها: فیلم
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 23:30  توسط اسماعیل بابایی  | 

درباره ی فیلم «خط ویژه»، ساخته ی «مصطفی کیایی»

یک طنز اجتماعی موفق

  در یک نمایش اختصاصی، خط ویژه ی مصطفی کیایی را دیدم؛ این فیلم به همراه شیار 143، فیلم منتخب مردمی جشنواره ی فیلم فجر اخیر شده است.

                                                          ....

  مصطفی کیایی از بعد از ظهر سگی سگی، و بعد ضدّگلوله، تا خط ویژه، گام بلندی را برداشته است، این فیلم به مراتب بهتر از ساخته های پیشین کارگردان بوده و از فیلمنامه ی محکم تری برخوردار است؛ فیلمنامه ای که توجه به جزئیات در آن مشهود است؛ روی شخصیت ها بهتر کار شده و ما شاهد چند «کاراکتر» در فیلم هستیم، کاراکترهایی با ویژگی های خاصّ خودشان.

  کیایی در خط ویژه به سراغ موضوعی اجتماعی می رود؛ رانت خوارانی که دستشان به همه جا بند است و با اشارتی به مقصود می رسند، در تقابل با چند جوان که برآیندی از بخش قابل توجهی از جامعه ی امروز ما هستند؛ ترکیب تحصیل کرده های بیکار، یا ورشکسته، یا دل شکسته، که زیر پوست این شهر، در حال له شدن در زیر چرخ های شرایط بد اقتصادی جامعه اند. سرانجام این تقابل البته از پیش پیداست، اما در این میان کارگردان دست به عُقده گشایی از این شرایط تلخ می زند؛ با کلّه توی صورت رئیس بانکی می زند که به جای شنیدن دردهای این جوانان، در حال اس ام اس بازی و خندیدن است، و باز همین حرکت را در جای دیگری و برای پست فطرت دیگری تکرار می کند...، و یا پول های دزدیده شده ای که بین مردمان ناچیز تقسیم می شود...، و ما همذات پنداری می کنیم با این کاراکترهایی که، از دردهای بی حدّ و حساب جامعه ی امروزمان می گویند....

  فیلم از ضرباهنگ خوبی برخوردار است و از ریتم نمی افتد؛ قصّه اش زود آغاز می شود و حاشیه نمی رود. پیام اش را راحت می رساند. طنز آن تازه است و به دل می نشیند. کاراکترها گرم اند و خودمانی و بازی های خوبی را در فیلم شاهدیم؛ هومن سیدی در نقش نابغه ی کامپیوتر، کاراکتر مورد علاقه ی من بود. و البته حضور کوتاه میترا حجار هم به چشم می آید.

  فیلم با صدای زخمی ِ رضا یزدانی، و با اوج گرفتن دوربین بر فراز شهر، خاتمه می یابد....

برچسب‌ها: فیلم
+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 19:27  توسط اسماعیل بابایی  | 

حاشیه جذّاب تر از متن!

حاشیه جذّاب تر از متن!

   جشنواره ی فیلم فجر هم به پایان رسید؛چند سالی می شود که فرصت تماشای فیلم در جشنواره را نداشته ام؛ اما همان موقع هم که فرصت اش بود، ایستادن در صف های جشنواره، به مراتب از تماشای خودِ فیلم ها برایم جذّاب تر بود! آن صف هایی که اغلب تا کوچه یا خیابان جنب سینما کشیده می شد...؛ وارد صف که می شدی، انگار وارد یک تالار گفت و گوی سینمایی شده باشی که در آن، یک عده عشق فیلم در سنین مختلف را علاقه ای مشترک دور هم گرد آورده بود. صف هایی که از بیش از یک ساعت پیش از نمایش فیلم آغاز شده و معلوم نبود که آخر سر، تماشای فیلمی نصیبت می شد یا نه؟!

  خاطرات ریز و درشتی از آن روزها در ذهنم باقی ست...؛ از آن مردی که از آن تماشاگران قدیمی سینما بود و در سینما کریستال دیدم اش، به هنگام تماشای ... مجید مجیدی، که چه اطلاعات جالبی درباره ی سینماهای قدیم تهران داشت...، تا آن پسر دانشجوی رشته ی عکاسی که خونگرم بود و بچه ی شهر ری که در صف سینما فلسطین برای تماشای «تقاطع» ابوالحسن داوودی با هم آشنا شدیم، که درست در ترم آخر دوره ی کارشناسی اش، رشته ی حسابداری را رها کرده و علی رغم مخالفت اطرافیانش، از نو کنکور هنر داده و عکاسی قبول شده بود...، یا آن دوتا دختر خیابانی در جلوی سینما سروش که برای تماشای یکی از فیلم های ابراهیم وحیدزاده آمده بودند، که مدام آدامس می جویدند و درباره ی فیلم چه نظریات جالبی داشتند...، یا آن جمعی که جلوی سینما آفریقا برای تماشای «واکنش پنجم» یا «زن زیادیِ» (یادم نیست!) تهمینه میلانی در انتهای صف بهشان پیوستم  که لَنگِ نام هنرپیشه ی زن «کازابلانکا» بودند (اینگرید برگمن) و با دانستن نام اش، یکی شان رفت و کلّی چیپس و پفک خرید و من هم مهمانشانم شدم، در همان  روزی که خودِ خانم میلانی هم  با شلوار شش جیب  و مانتوی سبزی، جلوی سینما آمده بود و با یک دوربین هندی کم از آن جمعیت فیلم می گرفت....

  اما شاید خاطره ای که هیچ گاه از ذهنم خارج نمی شود، یک عصر سرد زمستانی بود که برای تماشای «چهارشنبه سوری» اصغر فرهادی رفته بودیم سینما سپیده؛. صف به داخل کوچه ی جنب سینما هم کشیده شده بود و بعد از یک ساعتی که در صف ایستاده بودیم، بلیط فروشی آغاز شد. هنوز صف به سر خیابان نرسیده بود که گفتند بلیط ها تمام شده است! سر و صداها بلند شد و جمعیت کش و قوس آمد و بخشی از آن پراکنده شدند.... اما ما و جمعی دیگر ماندیم، بعد از حدود نیم ساعت، یکی آمد و گفت برای سانس فوق العاده بلیط می فروشیم و ما هم خریدیم؛ بلیط برای ده شب! در این فاصله، پیاده تا میدان انقلاب آمدیم، یک فنجان شیرکاکائوی داغ نوشیدیم و چرخیدیم، شاید زمان سریع تر بگذرد. حدود ساعت ده، وارد سالن شدیم و فیلم شروع شد؛ با ذوق و شوق به تماشا نشستیم؛جای سوزن انداختن نبود! ساعتی که از فیلم گذشت، گرمای داخل سالن و خستگی بر من غلبه کرد...، مقاومت بی فایده بود و خوابم برد...!! و وقتی بیدار شدم که تماشاچیان در بُهتِ رابطه ی حمید فرخ نژاد و پانته آ بهرام بودند و من بُهت زده تر از ایشان، در بین خواب و بیداری....    


برچسب‌ها: فیلم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 22:3  توسط اسماعیل بابایی  | 

حسرت همیشگی...

حسرت همیشگی


" حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر

می شود!"

                                    (قیصر امین پور)


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 14:10  توسط اسماعیل بابایی  | 

انیو موریکونه؛ خلاّق و نامتعارف ...

انیو موریکونه؛ خلاّق و نامتعارف...

  راستش آنچه باعث نگارش این چند سطر شد، شنیدن دوباره ی موسیقی متن ِ زیبای فیلم روزی روزگاری در آمریکا (سرجیو لئونه – 1984)، ساخته ی موریکونه بود. در بین آهنگسازان فیلم، او آهنگساز محبوب من است!... آثارش را دوست دارم، چه که وسترن اسپاگتی را نخستین بار با موسیقی او شناختم؛ تماشای خوب، بد، زشت یا به خاطر یک مشت دلار، بدون موسیقی متن او برایم غیر قابل تصور است! دوستش دارم چون بسیاری از ملودی هایی را که ساخته است می توانم مستقل از فیلم، برای خودم سوت بزنم...! نامتعارف بودن ساخته های او در برابر موسیقی های غالباً ارکسترال فیلم های همدوره اش و حتی بسیاری از فیلم های این روزها، و خلاّقیت شگفت انگیزی که او در ساختن آثارش به کار برده است، همیشه برایم جذّاب بوده است...!

                                                             .....


  انیو موریکونه کار  آهنگسازیش را از شش سالگی آغاز کرد. از پدرش که نوازنده ترومپت سبک جاز بود، نواختن ترومپت را آموخت و ساخت موسیقی فیلم را با فیلم فاشیست( 1961) آغاز کرد؛ اما فیلمی که او را به شهرت رساند، نخستین فیلم وسترن اسپاگتی به نام به خاطر یک مشت دلار( سرجیو لئونه- 1964) بود که همزمان لئونه ی کارگردان و ایستوودِ بازیگر را هم جهانی کرد. از همان ابتدا، وسترن اسپاگتی با موسیقی او گره خورد و همین، یکی از دلایل مهم شهرت این گونه ی سینمایی شد. او با لئونه رفیق و همکلاسی بود و همکاریشان تا مرگ لئونه(به سال 1989) ادامه داشت؛ معروف است که لئونه فیلمنامه را برای او می برد تا موریکونه پیش از ساخته شدن فیلم، موسیقی اش را بسازد و کارگردان به هنگام ساختن فیلم در سکانسهایی موسیقی را برای بازیگران فیلمش پخش می کرد تا حسّ و حال لازم را به بازیشان بدهد. موریکونه شاهکارهایی چون سه گانه ی «دلار» و روزی روزگاری در آمریکا را برای لئونه ساخت....

  او خلّاق و نوآور بود؛ سازبندی عجیب اش، متفاوت با اغلب موسیقی های فیلمهای دهه 60 بود؛ گیتاربرقی و سازدهنی را با ارکستر سنتی تلفیق می کرد؛ از ناقوس کلیسا، صدای شلیک اسلحه یا شلاق و سوت، لابلای سازهایش استفاده می کرد؛ از چنگ، فلوت مجارستانی(پن فلوت)، سنج مصری و هر نوع سازی که بتواند منظورش را برساند، بی محابا و البته خلاقانه بهره می گرفت و در این راه سبک های مختلفی اعم از جاز، بلوز و غیره را همزمان به کار می گرفت. استفاده از صدای انسان، از سرودهای کلیسایی و دَم گرفتن و زمزمه های خوانندگان گروه کُر بگیر تا صداهایی تک نفره( مانند آنچه در خوب، بد ، زشت آفریده است) از دیگر ویژگی های آثار اوست. اغلب شاهکارهایش بر اساس آثاری که سولوها1 در آن مرکزیت داشته اند خلق شده اند.

  او برای فیلم سازان برجسته ای چون برناردو برتولوچی، پیر پائولو پازولینی، جیلو پونته کورُوو، داریو آرجنتو، جوزپه تورناتوره، برایان دی پالما، ترنس مالیک، وُلفگانگ پترسن، اولیور استون و مایک نیکولز موسیقی فیلم ساخته است.

  در سال 2007، آکادمی علوم و هنرهای سینمایی( اسکار)، یک جایزه ی اسکار افتخاری به او داد- که آن را از دست کلینت ایستوود بازیگر سه گانه «دلار» گرفت- تا شاید بتواند آن سلیقه آمریکاییش را که در انتخاب موسیقی برتر غالب بوده، تا حدی بپوشاند؛ جایزه ای که سالها پیش باید نصیب او می شد....

  از دیگر آثار مطرح او موسیقی متن فیلمهای زیر را می توان نام برد: مأموریت مذهبی( رولند جاف- 1986)، تسخیر ناپذیران( برایان دی پالما- 1987) و سینماپارادیزو( جوزپه تورناتوره- 1988).

پ.ن:

۱.سولو(solo): ملودی یا قسمتی از ملودی که به وسیله ی یک ساز تنها اجرا می شود.



برچسب‌ها: فیلم, موسیقی
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 12:22  توسط اسماعیل بابایی  | 

«شعله» در سینمای زیرزمینی!

 «شعله» در سینمای زیرزمینی! 

اوایل دهه ی هفتاد بود و ما هم بچه مدرسه ای و عشق فیلم...؛در محله مان چند جا بود که در آن فیلم نمایش می دادند که من نامشان را سینماهای زیر زمینی گذاشته بودم! به دو دلیل: یکی این که کمابیش فعالیتشان غیر رسمی بود و دیگر این که واقعاً بعضی هایشان زیر زمین بودند! یک فضای کوچک و نیمه تاریک که بلیط فروشی اش از سالن نمایش (!) به وسیله ی پرده ای جدا می شد. بلیط فروش همان صاحب سینما بود که تا آخر نمایش بلیط می فروخت! اوایل با پروژکتور، و بعد با دستگاه ویدئو. فیلم ها غالباً اکشن بودند؛ مجموعه فیلم های بروس لی، جکی چان، ژان کلود وندام، استالونه و ...گاهی هم فیلم های وسترن یا هندی. و تماشاگران از هر سن و هر صنفی و آزاد برای جیغ و هورا کشیدن و اظهار نظر در حین نمایش فیلم! فیلم ها ، دوبله یا زبان اصلی، با سانسور پخش می شد، اما گاهی هم از دستشان در می رفت و فیلم اصلی را نمایش می دادند...!

  اغلب دو تا سه فیلم را در هر روز نمایش می دادند؛ بعضی از فیلم ها به دلیل استقبال زیاد تماشاگران در چند سانس تکرار می شد؛ استقبال تماشاگران خیلی بالا بود، به ویژه در روزهای تعطیل. سینمادارها، روی پلاکاردهایی دست نویس، اعلام برنامه می کردند که با عباراتی چون " یک فیلم بی نظیر"، یک نبرد واقعی" و ... و گاهی هم با پوستر فیلم،همراهی می شد!

  اما،.. یادم می آید که یکی از فیلم هایی که به شدت مورد توجه قرار گرفت فیلم  هندی شعله بود...؛ چه هیجانی در بین تماشاگران ایجاد کرده بود؛ خود من هم نخستین بار این فیلم را در یکی از همان سینماها تماشا کردم...؛ یک وسترن جذاب  هندی! یادش به خیر!


برچسب‌ها: فیلم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 17:45  توسط اسماعیل بابایی  | 

سلام!

  سلام به همه ی دوستان!

  مدتی نبودم و دلیل اش هم مشغله های فراوانی بود که به امید خدا در حال تمام شدن است.از همه ی شما سپاسگزارم که در این مدت همراهی کردید؛ برای همه تان آرزوی شادی و سلامتی می کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 14:2  توسط اسماعیل بابایی