یادداشت های من ...

پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

جاودانه های تاریخ سینما- ۱۲: محرمانه لس آنجلس

 

محرمانه لس آنجلس، کرتیس هنسن، ۱۹۹۷

  فیلمنامه ی این فیلم که نوشته ی برایان هلگلند و کرتیس هنسن است، اقتباسی ست از بخش سوم یک رمان چهاربخشی پر فروش، نوشته ی جیمز الروی (معروف به سگ شرور) که به لس آنجلس در مقطع زمانی ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰ می پردازد. الروی تصاویر متضادی از لس آنجلس را پیش چشم خواننده آورده و پستی ها و پلشتی های این شهر آفتابی را برجسته تر کرده است. همه ی تضادهایی که به خوبی در فیلمنامه ی اقتباسی از آن آمده، و موجز تر از کتاب و حتی با حذف شخصیت هایی از رمان، به فیلمنامه ای یکدست و منسجم تبدیل شده است.

فیلم از همان سکانس نخستین، این تضادها را به نمایش می گذارد؛ روی تصاویر فشرده ی ترکیبی تیتراژ و همراه با ترانه ی «دوستت دارم، کالیفرنیا!»،یک راوی از جذابیت های لس آنجلس می گوید: «اقتصاد در حال رشد!»، «لس آنجلس: شهر آینده!»...، اما سپس تغییر لحن ایجاد می شود:«سرزمین تبهکاران!»، عکاسان پلیس از صحنه های جنایت عکس برداری می کنند و..! این جاست که راوی، آن سوی دیگر این سکه را نشان می دهد و به مخاطب می فهماند که لایه های نادیدنی یی زیر این زرق و برق ها وجود دارد که باید به مرور کشف شوند. جالب این جاست که این راوی که در فیلم نامش سید هاجنز است(دنی دویتو)، نویسنده، عکاس، و ناشر مجله ی «هاش - هاش» (در زبان انگلیسی به معنای هیس!) است که خود به نوعی از این رازها آگاه بوده و حالا می خواهد به طور مخفیانه ای آن ها را در اختیار خوانندگان (مخاطبان فیلم) قرار دهد!

همه ی نشانه هایی که ماهرانه در فیلم گنجانده شده اند، مخاطب را به دهه ی پنجاه میلادی در لس آنجلس می برند. سه کاراکتر مرکزی که هر سه شان پلیس اند، به مرور معرفی می شوند. آن هم در حالی که نامشان روی تصاویر تایپ می شود، همچون دستگاه تایپی که ادرات به کار می برند، و این خود شیوه ای ست برای در خاطر ماندن نام آن ها، چرا که فیلم انبوهی کاراکتر دارد که مخاطب باید آن ها را به خاطر بسپارد. مخاطبی که باید کمی صبور باشد تا حداقل یک سوم ابتدایی فیلم بگذرد تا بتواند از اتفاقات و روابطی که می بیند، برای مابقی فیلم استفاده کند و در حظ ناشی از مکاشفات اش غرقه شود.

سه پلیس اصلی داستان، جک وینسنس (کوین اسپیسی)، باد وایت (راسل کرو)، و اد اکسلی (گای پیرس) می باشند. در ابتدا با باد وایت آشنا می شویم؛ جسور، تنومند، و خشن. او بیشتر از غریزه اش پیروی می کند تا از منطق اش، و از قدرت جسمانی اش برای پیش بردن کارهایش استفاده می کند. اما در درون، همچون کودکی ست که احتیاج به محبت و مراقبت دارد. بلافاصله فیلم ما را با جک، کاراکتر بعدی آشنا می کند؛ کسی که از پلیس بودن اش لذت می برد! او خوش پوش است و به عنوان مشاور یک سریال معروف کار می کند و مدام با آدم های معروف سر و کار دارد و گاهی خلاف های کوچکی هم می کند. پلیس بودن برایش نوعی تفریح است! پلیس سوم، گروهبان اد اکسلی، جوانی ست جاه طلب که ترقی کردن در این شغل انگیزه ی اصلی اوست؛ او ابایی ندارد از این که همکارانش را لو بدهد تا جایگاه خود را مستحکم تر کند. 

در بولوار هالیوود، با کاراکتر زن داستان آشنا می شویم؛ لین براکن (کیم بسینگر)، که شباهت عجیبی به ورونیکا لیک، هنرپیشه ی معروف دارد، و البته همچون عروسکی پر زرق و برق و جذاب تصویر شده است. با دیدن او و بعد زن دیگری که شبیه ریتا هیورث، هنرپیشه ی بزرگ دیگری ست، بعد دیگری از داستان پر کشش فیلم رو نمایی می شود...

 



:: برچسب‌ها: فیلم, جاودانه های تاریخ سینما


چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

ضرب گیتار برقی

هیچ چیز مثل گوش کردن به موسیقی راک، تحمل شلوغی مترو را برایم آسان نمی کند.

میان این آدم های خسته، توی خودم می روم و گوش به موسیقی می سپارم، و چه خوب اگر موسیقی یی متناسب با حال و هوای این آدم ها هم به پستم بخورد.

دست هایی که میله ها و دستگیره ها را چسبیده اند. جوان هایی که سرشان توی گوشی هایشان است. پسر و دخترهای جوانی که در نزدیکی هم، پچ پچ می کنند، خنده های ریز سر می دهند و نگاهشان با هم گره می خورد. دستفروش هایی که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را هوار می زنند. کودکان کار که فال می فروشند.

وقتی شلوغی از حد می گذرد، سینه به سینه می شوی با آدم های دیگر. بوی عطر و ادکلن های اغلب تند، مشامت را پر می کند، و اگر زمستان نبود باید تحمل بوی عرق تن ها را هم داشته باشی.

و این جاست که موسیقی راک اعجاز می کند. ضرب گیتار برقی با فریادهای خواننده در هم می پیچد و تو را از آشوب برون، به آشوب درون می برد...



:: برچسب‌ها: واگویه, موسیقی


سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

نگاهی به فیلم «تک تیرانداز آمریکایی»

 

تک تیرانداز آمریکایی، کلینت ایستوود،  ۲۰۱۴

  «تک تیرانداز آمریکایی» در قالب روایت زندگانی یک تک تیرانداز واقعی آمریکایی که در جنگ عراق شرکت می کند، سعی دارد فقط یک فیلم بیوگرافی نباشد و به ابعاد دیگر حضور سربازان در جبهه های جنگ نیز بپردازد. فیلم به سرعت ما را با قهرمان اش آشنا می کند و سر راست داستان اش را پی می گیرد. لحظات پر کششی را خلق می کند و توانایی جذب مخاطب را از هر طیفی دارا می باشد.

  اما فیلم یک مشکل عمده، و چند مشکل فرعی دارد؛ همان قدر که به پیش بردن روایت در فیلمنامه اهمیت داده شده، به همان اندازه در شخصیت پردازی ها غفلت شده است.در فیلم هایی که اتفاقا قهرمان محوراند، شخصیت پردازی به مراتب اهمیت بیشتری پیدا می کند. اما در این جا هیچ کدام از شخصیت های اصلی، کاراکتر به معنای واقعی نیستند. از جمله قهرمان اصلی و همسرش. و این گونه است که آن لحظات مورد نظر کارگردان و نویسنده، آن جایی که باید مخاطب به مکاشفه ای برسد، کم رنگ است و آن همذات پنداری واقعی اتفاق نمی افتد. فیلم بیش از حد روی عضلانی بودن برادلی کوپر تاکید می کند و آن قدر واژه ی «افسانه» را در مورد او به کار می برد که مخاطب را دچار سرخوردگی می کند.

برعکس، آن لحظاتی که مخاطب باید به درون کاراکتر ها نفوذ کند و معنای رفتارهای آن ها را درک کند، ضعیف اند و تا حد زیادی کلیشه ای. کشتن انسان ها، حتی اگر دشمن ما باشند، آیا به این سادگی ست؟!

فیلم می خواهد به تقابل انجام وظیفه در یک سو، و خانواده در سوی دیگر بپردازد. در فیلم می بینیم که به مرور انجام وظیفه ی کاری قهرمان، به وظایف خانوادگی اش غلبه می کند و بر مشکلات خانوادگی اش افزوده می شود؛ خب، در این جا چه قدر از فیلم به شخصیت زن پرداخته شده است؟ مگر نه این که او یک سوی این ماجراست؟ و سوی مهم تر، چون قهرمان که در عراق به کارش مشغول است و این اوست که باید یک تنه بچه ها را بزرگ کند و از آب و گل درآورد. فیلم چه قدر به احساسات و درونیات این زن توجه کرده است؟!

از طرف دیگر، فیلم به تک تیرانداز مقابل که عراقی ست خیلی کم پرداخته  و یک طرفه به قاضی رفته است. فیلم به این پرسش پاسخ نمی دهد که یک قهرمان المپیک، چرا باید وارد چنین ماجراهایی شود؟ حداقل باید سکانس هایی را به او اختصاص می داد و به انگیزه ها و درونیاتش می پرداخت- مقایسه شود با «دشمن در آستانه ی دروازه ها» از ژان ژک آنو، ۲۰۰۱.

به نظرم نحوه ی برخورد فیلم با داستان، مثل این است که بخواهید یک رمان را در قالب یک داستان کوتاه بیاورید! این قصه اگر می خواست سرانجام بگیرد، باید به سریال تبدیل می شد، نه یک فیلم دو ساعته!

 



:: برچسب‌ها: فیلم


یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

دیدار با دوست فرهیخته

چه قدر خوب است که دوست ندیده ای را ببینی..

دیروز عصر بعد از مدت ها سری به موسسه ی کارنامه زدم. کارنامه ی دوره ی فیلمنامه نویسی ام را که در محضر آقای تقوایی گذرانده بودم گرفتم!

بعد اش در کافی شاپ کوچک موسسه، آن دوست ندیده را دیدم. یک دوست وبلاگی که مدت هاست نوشته های خوب اش را می خوانم. چه دیدار خوبی بود!

همان طور که فکر می کردم، ایشان انسان بسیار فرهیخته ای هستند. اما چیزهای دیگری هم رو در رو فهمیدم، که چه قدر خونگرم اند و خودمانی.

یک خبر خوب هم بهم داد و آن این که نمایشنامه ای را چاپ کرده است. وقتی که می بینی دوستی کاری را به ثمر رسانده، امید تازه ای می گیری و انگیزه ی کار کردنت بیشتر می شود.

برای این دوست گرامی و همه ی دوستان وبلاگی ام آرزوی سلامتی و شادکامی دارم.



:: برچسب‌ها: واگویه


شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

جلسه

مثلا توی جلسه ی ضمن خدمتیم!

قرار است استادی بیاید و درباره ی گسسته و دیفرانسیل برایمان صحبت کند. سه تا آقا و ده دوازده تا خانم هستیم. از ساعت ۸ صبح این جا هستیم، الان ساعت ۹ است و استاد هنوز نیامده است!!

خانم ها در گروه های چند نفره مشغول گپ زدن اند، و ما هم خاطرات قدیمی را مرور می کنیم!

 

بعدا نوشت:

عجب جلسه ی مفیدی بود!

استادان ساعت ۱۰/۳۰ آمدند. حال توضیح دادن پای برد را نداشتند و این کار را به یکدیگر پاس می دادند. مطالب ریاضی اولیه که تماما در جا و نشسته ادا شد.

پیدا بود که برنامه ی مشخصی برای تدریسشان ندارند، پراکنده گویی می کردند. سولات را گنگ مطرح، و گنگ تر پاسخ می دادند...!

یاد دیالوگ بهروز وثوقی در همسفر افتادم:«ما کجاییم، تو کجایی بابا!»، توی فاز خودم بودم!



:: برچسب‌ها: واگویه


جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

اناری بر لبش گل کرده، سنجاقی به گیسویش

نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش

اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش

قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده

صدای نازک برخورد چینی با النگویش

مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان

که در باغی درختی مهربان را آلبالویش

کسوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من

به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟

اگر پیچ امین الدوله بودم می توانستم

کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش

تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی

یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش

قضاوت می کند تاریخ بین خان ده با من

که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش

رعیت زاده بودم دخترش را خان نداد و من

هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش

             (حامد عسکری)



:: برچسب‌ها: شعر


پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

جاودانه های تاریخ سینما-۱۱: شورش بی دلیل

 

شورش بی دلیل، نیکلاس ری، ۱۹۵۵

با این که در دهه ی چهل میلادی، فیلم هایی با موضوع بحران های دوران بلوغ، و کشمکش های بین نسل های جدید و قدیم تا حدی رایج شده بود، اما «شورش بی دلیل» نیکلاس ری در دهه ی بعد اش یک گام بلند رو به جلو در این زمینه بود که با جسارتی بسیار بیش تر از فیلم های پیش از خود، به این موضوع می پرداخت. 

جیمز دین فقید که با «شرق بهشت» به ستاره ی شورشی نسل جوان دنیای غرب در دهه ی پنجاه تبدیل شده بود، ترکیبی از یک کودک و یک بزرگسال را در بازی خود دارد که با چهره و پوشش خاص اش، یک قهرمان کاریزماتیک در این فیلم است. (پوشش او در این فیلم، تا مدت ها در آمریکای آن دوران مد شده بود). همانند بازیگران بزرگ هم دوره اش، همچون مارلون براندو، او نیز دانش آموخته ی متد اکتینگ است.او در نقش جیمی، جوانی ست صادق و با جسارت، اما در خانواده ای مادرسالار. خانواده ای که باید تکیه گاه او باشند، اما حتی اجازه ی کوچک ترین اظهار نظرها و آزادی عمل هارا از او گرفته اند. او پدری منفعل دارد. پدری که بارها جیمی او را در برابر خودرایی مادر، به ایستادگی می خواند اما موفق نمی شود.

در همان سکانس نخستین در فیلم، با دو کاراکتر مرکزی دیگر هم آشنا می شویم که هر دوی آن ها نیز هر یک به نوعی با خانواده هایشان دچار مشکل اند؛ جودی (ناتالی وود) دختری است که از بی مهری پدر، و انفعال مادر، به گروهی از اراذل دبیرستان پناه آورده است. او به شدت نیازمند توجه است و دوستی او با سردسته ی این گروه، جز تامین نیازهای روحی اش نیست. در سکانس مسابقه ی مرگ، می بینیم که او چگونه با علامت دادن شروع مسابقه، خود را به همه نشان می دهد تا جلب توجه کند. و جیمی کسی ست که به ندای درون او گوش فرا می دهد و جودی به سرعت دلباخته ی او می شود.

کاراکتر مرکزی دیگر، جان (سال مینیو)، نوجوانی ست از یک خانواده ی از هم گسیخته. از سرنوشت پدرش چیزی دستگیرمان نمی شود و مادرش زنی ست که مدام به فکر خوشگذرانی ست. فیلمنامه برای او ویژگی های خاص تری خلق کرده است؛ او از کشتن حیوانات لذت می برد، و به «پلاتو» (افلاطون) معروف است. این دو ویژگی را می توان تمایل همجنس گرایانه ی او برشمرد. (افلاطون زن ها را پست می شمرد، و به چنین روابطی گرایش داشت، هرچند در اواخر عمر و در کتاب قوانین اش، از این نظر برگشت). او به دنبال یک مرد واقعی ست تا آن را جایگزین پدر نداشته اش کند، و در جایی از فیلم به جیمی می گوید:«کاش تو پدر من بودی!». جان از تنهایی می هراسد. او قهرمان اش را در وجود جیمی می یابد و در نمایی از فیلم، جیمی، جودی و او را در کنار هم به گونه ای می بینیم که انگار خانواده ای سه نفره اند. آدم هایی که تنهایی ها و مشکلاتشان با خانواده های خود، آن ها را گرد هم آورده است.

فیلم به ما یادآور می شود که فاصله ی بین نسل ها، و سستی ستون خانواده، ممکن است به چه فجایعی بدل شود. در فیلم می بینیم که پس از مرگ سردسته ی اوباش دبیرستان در مسابقه ی مرگ، چگونه خانواده ی جیمی می خواهند مانع رفتن او به اداره ی پلیس شوند. ر حالی که جیمی صادقانه پیش آن ها اعتراف می کند و علی رغم مشکلات پیشین، هنوز به خانواده ارجحیت داده و نخست پیش آن ها می رود و از آن ها کمک می خواهد، اما آن ها او را تشویق به دروغگویی می کنند. او خطاب به پدرش می گوید:«مگه خودت نگفتی که هیچ وقت دروغ نگم؟!» این جاست که مخاطب او را در جایگاهی بالاتر از خانواده اش می بیند؛ این بار اوست که باید به آن ها درس یاد بدهد!

فیلم نامه که بر اساس داستانی از نیکلاس ری و توسط استیون استرن نوشته شده است، .پر کشش و با نقاط اوج و فرود بسیاری ست. ساختاری حساب شده، و دیالوگ ها و موقعیت های به جا یی دارد که می توان آن را از جنبه های نمادگرایانه هم بررسی کرد. 

موسیقی، همانند فیلم های آن دوره، ارکسترال است و صرفا در پی همراهی با فضا و ریتم است و برخلاف فیلم، نسبت به دوره اش نو آور نیست.

نیکلاس ری را، «سینماگر غروب » نامیده اند. چه که به ویژه در فیلم های نخستین اش، گرایش اش به خلق قهرمانان رمانتیک، و ساختن فضاهای شاعرانه و بهره گیری از رنگ ها  در این زمینه، به وضوح دیده می شود.

 



:: برچسب‌ها: فیلم, جاودانه های تاریخ سینما


چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

هر کجا نامه عشق است، نشان من و توست...

ششم اسفندماه، زادروز هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

 

نشود فاش كسی آنچه ميان من و تو ست

تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست

گوش كن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی كه زبان من و توست

روزگاری شد و كس مرد ره عشق نديد

حاليا چشم جهانی نگران من و توست

گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه

ای بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست

اين همه قصه فردوس و تمنای بهشت

گفت‌و‌گویی و خيالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل

هر كجا نامه عشق است، نشان من و توست

سايه ز آتشكده ماست فروغ مه و مهر

وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست



:: برچسب‌ها: شعر


یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

در برابر باد...

در زندگی هر انسانی موقعیت هایی پیش می آید که باید بین ایستادن، یا سر خم کردن و پذیرفتن آن چه که بر خلاف باورش باشد تصمیم بگیرد. باریکه مویی شاید نباشد بین ترسیدن یا نترسیدن، بین منافع شخصی یا جمعی... شاید چنین موقعیت هایی کم پیش بیاید، اما حتما پیش می آید. وقتی آب ها از آسیاب افتاد، خودت می مانی و خودت. خودت می مانی و وجدانت که شاید تا آخر عمر رهایت نکند. آن وقت به تصمیم ات فکر می کنی و در خلوت خودت، دادگاه می سازی. دادگاهی که در آن هم متهمی و هم وکیل مدافع، و خدا نکند که رای وجدانت به محکومیت تو باشد...

  چه خوب که بایستی و نهراسی. چه خوب که سینه سپر کنی و برای یک بار هم که شده با تمام وجود فریاد بزنی «نه!».

روزگار خواهد گذشت و ما پیر و پیر تر خواهیم شد، اما خاطراتمان با ما خواهند ماند و داوری ها هیچ گاه رهایمان نخواهند کرد...




شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

یک روز خوب!

امروز دو اتفاق خوب برایم افتاد:

ساعت اول تدریسم سر کلاس دوم انسانی، به بچه ها وقت داده بودم بخوانند تا امتحان بگیرم؛ در این فاصله برف قشنگی شروع به باریدن کرد، چند تا از بچه ها سمت پنجره رفتند تا برف را تماشا کنند، اول اش ممانعت کردم، بعد بهشان گفتم که هرکسی دوست دارد لب پنجره برود و بارش برف را تماشا کند، و بچه ها با اشتیاق رفتند به تماشای برف...، خودم هم رفتم و به آن ها پیوستم! چه حس خوبی داشت!

 دیگر این که،

یکی از همکارانمان در مدرسه که دبیر ادبیات است، چند روز قبل پیام داد که تعدادی کتاب برایم کنار گذاشته، گفت که اغلب چاپ قدیم اند و آن ها را به خودم می بخشد. خبر خوشحال کننده ای بود! هیچ هدیه ای به اندازه ی کتاب خوشحالم نمی کند.

ذوق و شوق زیادی داشتم تا امروز که قرار بود کتاب ها را بیاورد. گفت که کتاب ها را در مغازه اش که لوازم التحریری ست، در یک پاکت پلاستیکی گذاشته و قرار شد ظهر خودم بروم و بگیرمش.

  خدای بزرگ! یک پاکت بزرگ پلاستیکی پر از کتاب از مغازه تحویل گرفتم! کنجکاوی امانم را بریده بود. به محض این که به ترمینال معلم ها رسیدم، پاکت را باز کردم...؛ چه کتاب هایی! از شعر و داستان کوتاه و رمان و تاریخ و اسطوره...؛ جمعا بیست و سه تا کتاب! از شاملو، هدایت، اخوان ثالث، بزرگ علوی، اشتاین بک و .... 

از شادی می خواستم بال درآورم! تماس گرفتم و کلی ازش تشکر کردم...

چه روز خوبی...! برف و کتاب با هم!!



:: برچسب‌ها: واگویه