یادداشت های من ...

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

Final Cut

  خیلی هیجان دارم؛ هیجانی توام با استرس!

  هفته ی پیش بود که استادمان در کارگاه فیلمسازی، یکی از طرح های من را پذیرفت. هرکدام از کسانی که طرحشان برگزیده می شد، باید گروهی را تشکیل می دادند. ما را فرستادند روی سن و گروهمان با رایزنی ها و گپ و گفت ها شکل گرفت. قرار بر این شد که فیلمنامه هایمان را نوشته و دکوپاژ کنیم و آن را برای استاد ارسال کنیم. دو جلسه با بچه های گروه، پیش از شروع کلاس جمع شدیم و درباره ی کار بحث کردیم. بعد خودم نتایج را روی فیلمنامه و دکوپاژ عملی کردم. استاد دکوپاژ را پسندیده بود و فقط در مورد یک جا که از دوربین روی دست استفاده می شد، گوشزد کرده بود که مراقب باشیم کار خوب در بیاید....

  عملا بیشتر کارها گردن خودم افتاد، این در حالی بود که در هفته ی گذشته، مهمان پشت مهمان داشتیم و حسابی درگیر بودم...  بیمار هم شدم که خوشبختانه هنوز کار به دکتر نکشیده است، با این حال دوست داشتم به هر طریقی که شده کار را انجام دهم. قطعا در ادامه، و برای کارهای بعدی، آشنایی با دوستانی که برای انجام دادن چنین کارهایی، همت و پشتکار لازم را داشته باشند، خیلی کمک کننده خواهد بود.

  اما شاید سخت ترین کار، پیدا کردن لوکیشن بود! یک آپارتمان معمولی، که وقایع فیلم در آن می گذرد. شرط گرفتن دوربین فیلمبرداری، مشخص کردن لوکیشن بود.با خیلی ها تماس گرفتم و به خیلی ها هم فکر کردم. در گروه های مجازی، اعم از تلگرام و وایبر هم پیغام گذاشتم..... در نهایت به خانه ی خودمان هم فکر کردم که مناسب این کار نبود، اما مجبور می شدیم تغییرات زیادی در چیدمان آن بدهیم. درست در شبی که آخرین مهلت تعیین لوکیشن بود، شماره های گوشی موبایل ام را از بالا به پایین خواندم تا رسیدم به نام یکی از دوستانم به اسم شهرام. تماس گرفتم و او بی هیچ بهانه ای، پذیرفت. شهرام، دانش آموخته ی جامعه شناسی و از دوستان و همکاران سابقم می باشد که با دوستش امیر، در آپارتمانی در جنت آباد جنوبی زندگی می کنند. دیروز غروب رفتم و آپارتمانشان را دیدم. لوکیشن فیلممان...

  علاوه بر لوکیشن، برای نقش اصلی مان هم به پیرمردی نیاز داشتیم که آن را هم شهرام جور کرد. یکی از دوستان فرهیخته اش که اهل موسیقی ست و سابقه ی بازی در چند فیلم کوتاه را هم دارد. عکس اش را برایم ارسال کرد. مناسب کارمان بود. باهاش تماس گرفتم و طرح را برایش توضیح دادم، از آن خوش اش آمد و پذیرفت که در فیلم بازی کند. خیلی خوشحال شدم.

  دو نقش دیگر هم داریم که یکی شان یک کودک است. آن ها را هم در نظر گرفته ام.

انجام همه ی این کارها وقتی که بخواهی هیچ هزینه ای نکنی، خیلی سخت می شود. این «رفاقتی» انجام دادن کارها، مسیری ست که اغلب آن هایی که آماتور اند در پیش می گیرند. البته یکی از بچه های کلاس که طرح م را پسندیده بود، پیشنهاد همکاری با گروه دیگری را داد و این که خودش تهیه کننده شود و مخارج را به عهده بگیرد، اما من پای گروه خودمان ایستادم، و البته زجرش را هم کشیدم!

  به این ها اضافه کنید حذف مواردی چون نورپردازی و صدابرداری را، و این که شما می خواهید حرفتان را در دو دقیقه و هفده ثانیه بزنید...! حذف ایدآل های ذهنتان کار ساده ای نیست، اما چاره ای هم جز این نبود. قطعا کار با امکانات و گروه حرفه ای خیلی شکیل تر خواهد بود، اما انجام دادنش را به هرحال می خواستم و اگر تلاش و پافشاری ام نبود، کارها پیش نمی رفت.

  این تجربه، که تازه در مرحله ی پیش تولید است و برای فیلمی ۱۳۷ ثانیه ای، به من ثابت کرد که چه قدر باید برای سرانجام گرفتن چنین کارهایی تلاش کرد و انعطاف پذیر بود. چه قدر باید هماهنگی ترتیب داد.

  فردا بعد از ظهر فیلمبرداری داریم. تا آخر هفته هم باید فیلم را آماده شده، تحویل دهیم.

ارزش اش را دارد، هرچه که بشود...خدای مهربان، مثل همیشه ات تنهایمان نگذار.



:: برچسب‌ها: واگویه


شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

ساده ی صبور سال های سخت...

من ترانه سازٍ دردهایِ آدمم

ساده یِ صبورِ سال هایِ سخت

من همان غریبِ آشنا، معلّمم!

(فرهاد رنجبرراد)

  چه سخت است باغچه بان باشی و نتوانی مراقب گل های باغچه ات باشی. گل های خاک ات. چه سخت است دیدن هر روزه ی دردهای گل هایی که به تو سپرده شده اند....

  چه ساده بودیم که راز تکرار «علم بهتر است یا ثروت» را برای انشاهایمان نفهمیدیم. معلممان، سنگ صبورمان بود. رفیقمان بود... چه ساده بودیم که دردهایش را ندیدیم. که خرد شدن این سنگ را نفهمیدیم...

  چه روزگاری آمد! که مجری تازه به دوران رسیده ی سیما، نقل مجلس هایت کند، و روزنامه ی پولدار، کاریکاتورت را بکشد...!

  عیب از فیلم دیدنمان شاید باشد؛ همه اش فیلم است که در بلاد کفر، پیش پای معلمشان قد تا می کنند و ملاک سنجش حقوقشان، چین های پیشانی و اشک های ندیده معلم هاشان برای کودکان سرزمینشان است، نه محاسبه ی ثانیه های به ظاهر تعطیلی شان.

  باغچه، باغچه بان می خواهد چه کار؟!...

 

پ.ن:

نظرخواهی برای دو پست اخیر فعال نمی باشد. لطفا دوستان بزرگوار نظراتشان را در پست های پیشین درج کنند. سپاس!



:: برچسب‌ها: واگویه


شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

به مناسبت روز پدر...

حبیب : چرا نیومدی در دُکون ؟

مجید : امروز جمعه س ، تعطیلیه !

حبیب : امروز دوشنبه س ، خیلی داریم تا جمعه !

مجید : نخیییر ، تو اون تقویم که آقام اون سال خودش با دست خودش بهم عیدی داد امروز جمعه س !

حبیب : اون تقویم باطله س !

مجید : واسه من جمعه جمعه ی آقامه ، شنبه شنبه ی آقامه ، خواه مرده خواه زنده …

 

(از دیالوگ های  فیلم «سوته دلان»، مرحوم علی حاتمی)

نقش ها:

مجید: بهروز وثوقی

حبیب: جمشید مشایخی



:: برچسب‌ها: واگویه, فیلم


شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

پنجره ی خوابت را باز بگذار عشق من!

پنجره ی خوابت را باز بگذار عشق من!

امشب هم می آیم.

پیرهن نارنجی تنت کن 

چکمه قهوه ای بپوش

موهات را بریز دور شانه ات 

و راه بیفت

امشب می خواهم در بارسلونا قدم بزنیم 

یا در فلورانس

شاید بخواهی کنار برج ایفل 

یا شهری دیگر

هر جا تو خواستی 

هر جا که شد 

با سرنوشت نمی توان در افتاد 

پنجره ی خوابت را باز بگذار... 

 

"عباس معروفی"

 

پ.ن:

آقای حسن شادی؛

ممنون از ابراز لطفتان. مجددا برایتان ایمیل زدم. اگر دریافت کردید، لطفا اطلاع بدید.



:: برچسب‌ها: شعر


چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور...

  این روزها شعر می خوانم و شعر می خوانم...

  لابه لای کارهایم، لابه لای گرفتاری هایم، لابه لای تدریسم سر کلاس، توی سرویس مدرسه. احاطه شده ام با شعر، با دریا، آسمان. راه که می روم انگار پرنده ها دوره ام کرده اند. انگار به هر درختی می رسم، بار داده است. انگار ابرها سایه بانم می شوند در پیاده روها...

  شاخه را نزدیک تر می آورم تا دستم به شاه توت های خوشرنگ برسد. هیراد نگاهم می کند. چه می دانی که بابا حاضر است میوه ی دوردست ترین شاخه ها را برایت بچیند! چند تا برایش می چینم. با هم توی پیاده روی پارک می دویم. عاشق آب است. حتی ذره ای اگر در جایی جمع شده باشد. اگر دریا را ببینی... اگر دریا را ببینی چه می کنی؟ شاید تو به فلسفه ی هستی رسیده ای که از همه چیز، حتی کوچک ترینش لذت می بری...

  دلم یک کافه ی دنج می خواهد. نیمه تاریک باشد. کسی که نمی شناسمش در گوشه ای آرام پیانو بنوازد. کنار پنجره . دو فنجان قهوه با شیر... خیره شوم به آدم های توی پیاده رو، و غرق فکر شوم!

پ.ن:

عنوان برگرفته از شعر ماه و ماهی علیرضا بدیع، که حجت اشرف زاده به زیبایی آن را خوانده است.



:: برچسب‌ها: واگویه


دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

قصه نیستم که بگویی...

  چهل ساله به نظر می رسید. لاغراندام، با صورتی استخوانی و چشمانی بی رنگ. انتهای سبیل باریک اش در گونه هایش فرو رفته بود. پیراهنی چهارخانه پوشیده بود که کمربند اش، آنرا محکم به شلوار خاکی و کثیف اش رسانده بود. کفش ها هم خاکی بودند.

  - شما ببخشینش. به خدا، این چندمین باره که می آم مدرسه. از آقای نجفی بپرسین.

  - قبلا هم درسش ضعیف بود؟

  - خیلی خوب بود. نمی دونم چه ش شده. قبلا این جوری نبود.

  موقع حرف زدن، این پا و آن پا می کرد. سعی می کردم متوجه نشود که همزمان، سر تا پایش را برانداز می کنم.

دستان بزرگی داشت که لکه های کمرنگ سیاهی رویش دیده می شد. لکه هایی که شستن، نتوانسته بود محوشان کند.

  پسرش، آن سو تر ایستاده بود. هر چه بوی انتقاد می داد، رد می کرد:« آقا ما که سر کلاس ساکتیم!»

  پدر گفت: « به خدا صبح تا شب کار می کنم. هیچی براش کم نمی ذارم...»

  به پسرش نگاه کرد. پسر سر را پایین انداخت.

  - یه بار شد صدام کنن مدرسه و سرمو بالا بگیرم، بگم این پسر منه؟!

  رگ های گردنش بیرون زده بود وقتی این چند جمله را گفت. بغض تلخی با لهجه ی ترکی اش قاطی شده بود.

  پسر هم بغض اش گرفت. انگار درد پدر را فهمید. چشمانش سرخ شد و زبانش بند آمد.

  پسر هم لاغراندام بود. با صورتی ترسیده. شلواری مشکی داشت که همیشه کمربندی خال خالی به آن می بست. از آن ها که رنگ و بوی جاهل های قدیم را به کاراکتر می بخشد. سر کلاس بی توجه بود. دنبال حاشیه بود. در امتحان صفر گرفته بود...فکر می کردم که از خانواده ی فقیری باشد، اما نه تا این حد. پدرش یکراست از سر کار آمده بود مدرسه. در بیابان های اطراف با چند کارگر دیگر، مشغول نمی دانم چه کاری بودند.

  ته دلم احساس خوبی نداشتم. حس کردم پدر احساس شکستگی می کند. احساس حقارت. آن هم به خاطر پسرش. به خاطر کارهای او.اما به روی خودم نیاوردم. رو به پسر گفتم:« چه جوابی داری؟!»

  هیچ نگفت و سرش را پایین انداخت. به پدرش گفتم: « هفته ی بعد می خوام ازشون امتحان بگیرم. ایشالله خودشو ثابت می کنه...»

  با پدر دست دادم و خداحافظی کردم و سر کلاس برگشتم. پسر هم چند ثانیه ای بعد از من وارد کلاس شد. ادامه ی درس را پی گرفتیم در حالی که زبری دستان پدر به هنگام خداحافظی، خاطرم را به خود مشغول کرده بود....

 

بعدا نوشت:

  در امتحانی که گرفتم، نمره اش یازده شد.

پ.ن:

عنوان برگرفته از شعری ست از احمد شاملو. 




چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت...

  این روزها حسابی درگیرم!

بیماری پدر از یک سو و برنامه های خودم از سوی دیگر، حسابی خسته ام کرده است. بیش از هرچیز، این بیماری پدر است که تمرکزم را گرفته است. در این چند روز، چند بار پیش آمده که سر کلاس و وقت تدریس اشتباه کرده باشم. گاهی یادم می رود که همین چند لحظه ی پیش چه گفته ام.

  خوشبختانه حال پدر خوب است. امروز آوردیمش خانه. فقط امیدوارم دوباره اتفاق نیفتد. -دیروز برای ملاقات هیراد را هم بردم تو. همان جا برای پدر چرخی زد..!

  روزهای زوج را کلاس فیلمسازی می روم. دوره ی فشرده ی یک ماهه ای که از طرف جشنواره ی فیلم شهر برگزار می شود و هدف از برگزاری آن، ساختن فیلم های کوتاه ۱۳۷ ثانیه ای ست. با این که خیلی خسته می شوم، اما حضور در آن را دوست دارم؛ حداقل به خاطر هدف نهایی اش. استادمان هم تلاش خودش را می کند تا هنرآموزان چیزی یاد بگیرند و کم نمی گذارد. بعد از چند جلسه، بالاخره توانستم ذهن ام را روی طرحی متمرکز کنم و برایش ببرم. به محض این که به طرحی فکر می کردم، تمرکزم را از دست می دادم. امروز اما دو تا طرح به استاد دادم که از یکی ش خیلی خوش اش آمد. از آن تعریف کرد و درباره اش سر کلاس بحث کرد. (طرح: خلاصه ی فیلمنامه). خستگی ام در رفت!

  به این ها اضافه کنید کارهای مدرسه را اعم از تدریس و کلاس تقویتی و امتحانات میان ترم و ...، و خارج از مدرسه، تدریس خصوصی را!

 

پ.ن:

خدا را شاکرم به خاطر داشتن چنین دوستان عزیزی؛ دوستانی که خواندن کامنت های پر مهرشان، تحمل درد و رنج ام را ساده تر می کرد.

 دوستان بزرگوارم! برای همه تان سلامتی آرزومندم. خوشحالم از بودنتان، سپاس!



:: برچسب‌ها: واگویه


یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

این روزها...

  چند روزی می شود که پدر در سی سی یو بستری ست. حدود ده روز پیش بود که نفس اش گرفت. یک روز در بیمارستان بود و به خانه آمد. دوباره چهارشنبه شب پیش همان حال شد و دیر وقت آورده بودنش بیمارستان. پنجشنبه خبردار شدم و رفتم بیمارستان. پدرم، با این که سن اش بالاست، به جز پا درد که خاصیت سن و سال اش می باشد، همیشه در نظرم سالم و قبراق بوده است. این بار اما ته دلم لرزید؛ بار اول نه، که بار دوم. ترس از دست دادنش تمام وجودم را فراگرفت. آدم خونسردی هستم در مجموع و به سادگی به باوری نمی رسم. اما این بار ترسیدم. با آن که چند بار پدر را دیده ام در این مدت و او به نظر سرحال بوده است... اطرافیان هم حسابی نگران شده اند. مادرم می گفت مرتضی خیلی بی قراری می کند. همین طور ایرج. می دانم که حال بقیه هم بهتر از اینان نیست، اما به روی خودشان نمی آورند. و البته که خواهرانم...

  ته دلم قرص است و این را مقطعی و گذرا می دانم. اما همه ی ما آن قدر پدر را دوست داریم که نمی توانیم حتی به ذره ای نبودنش فکر کنیم. شخصیتش به گونه ای ست که گمان نمی کنم کسی توی فامیل باشد که خاطرش را نخواهد. او مهربان ، خونگرم و آرام است و بسیار مردم دار...

  جمعه ی پیش از دور و نزدیک به ملاقاتش آمده بودند؛ وقت ملاقات به همه نرسید. مسعود و عادل بچه ها را از پشت پنجره نشانش دادند. عادل بچه ها را می داد دست مسعود که پشت پنجره ی طبقه ی دوم ایستاده بود! هیراد هم پدربزرگش را دید. هیراد به هر دو پدربزرگ هایش، «پدر» می گوید و آن ها را دوست دارد. به خانه ی پدرم که می رویم، خودش می رود و دبه ای یا سطلی را به عنوان تنبک پیدا می کند و به پدر می دهد که یعنی بر این بزن. پدر ضرب می گیرد و هیراد می رقصد. پدر شادی می کند.این کار همیشگی شان است...

آن روز، آخر از همه و خارج از وقت، آن قدر پافشاری کردم تا اجازه ی ملاقاتش را گرفتم. دیدمش. بهش لبخند می زدم در حالی که حالم خوب نبود. لیوان و قاشق اش را برایش شستم و خداحاقظی کردم. مادرم توی حیاط نشسته بود. خوب می دانم که حال هیچ کداممان بدتر از او نیست.

  امروز به ملاقاتش رفتم؛ گفتند شاید فردا منتقل شود به بخش.

 

پ.ن:

  جدا از بیماری پدر، این روزها حسابی سرم شلوغ است و کم تر می توانم به دوستان بزرگوارم سر بزنم. به امید روزهای بهتر!



:: برچسب‌ها: واگویه


پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

جاودانه های تاریخ سینما-۱۴: بانی و کلاید

   بانی و کلاید، آرتور پن، ۱۹۶۷

  دهه ی سی، دهه ی معروف به رکود اقتصادی در آمریکا و برخی کشورهای دیگر است؛ دهه ی از کار افتادن کارخانه ها و سقوط بورس، و همزمان قدرت گرفتن بانک ها. در این دهه فقر و بیکاری تشدید شده و بزهکاری های اجتماعی به اوج خود می رسد. در چنین دهه ای، کلاید (وارن بیتی) یک سارق خرده پا، با دختری به نام بانی (فی داناوی) آشنا شده و زوجی را تشکیل می دهند که دست به سرقت های مسلحانه در چند ایالت می زنند. 

فیلم با یک ترانه ی قدیمی مربوط به آن دهه، و عکس هایی مربوط به این دو از کودکی تا جوانی آغاز می شود تا بر واقعی بودن ماجراها تاکید کند. سکانس آشنایی این دو در فیلم نقش مهمی ایفا می کند، زیرا علاوه بر آشنایی مخاطب با کاراکترها و البته آشنایی کاراکترهای اصلی با یکدیگر، باید مخاطب را مجاب کند که چرا بانی، باید با تبهکاری آسمان جل که سابقه ی سرقت مسلحانه را دارد، همراه شود؛ شروع فیلم با بانی است. او به صورت زنی افسونگر، آزاد و تنها تصویر می شود که انگار به دنبال بهانه ای برای گذران وقت است. انگار منتظر رخ دادن اتفاقی است. در همین حال، کلاید را می بینیم که می خواهد اتومبیل مادر او را سرقت کند. ظاهر شدن بانی از پنجره و دیالوگ هایی که بین آن دو رد و بدل می شود، کلاید را مجاب می کند که این دختر اهل با خبر کردن پلیس نیست! آشنایی این دو به سرعت شکل می گیرد و کار مشترکشان را آغاز می کنند.

  کلاید اما برخلاف گنگسترهای فیلم های دهه های پیش، از نقطه ضعفی رنج می برد (جنسی) که او را درست در تقابل اسلاف اش، و البته بانی جذاب قرار می دهد. او اما با چهره ای گیرا (چشمان نافذ، لبخند دلنشین) و کاراکتری لاقید نسبت به قوانین و هنجارهای اجتماعی، با اعمالی غیر قابل پیش بینی، به اندازه ی کافی برای جذب بانی قابلیت دارد. بانی، زنی سرخوش، و بی اعتنا به هنجارهای مرسوم پیرامونش، نمونه ای جالب از حضور زن در قالب یک گنگستر است. این دو با هم زوجی را می سازند که به خوبی با روحیات سرکشانه ی جوانان دهه ی شصت سازگار است. البته نقش آرتور پن کارگردان در این بین ستودنی ست. چنین داستانی، به کارگردان جسوری چون او نیازمند بود.

  راهکار فیلمنامه نویسان فیلم ( دیوید نیومن و رابرت بنتن ) برای همراه کردن مخاطبان با این دو تبهکار، روی نشانه هایی از روحیات انسان دوستانه ی آن ها تاکید می کند (سکانس شلیک به تابلویی که تصرف ملک خانواده ای را توسط بانک نشان می دهد، خشم کلاید از کشتن مردی که در تعقیب آنها بوده است، نطلبیدن پول مردی که می خواهد پول هایش را در بانک بگذارد، رفتن به دیدار خانواده ی مادری بانی، شعر مرگ گفتن بانی، ...). وقتی بدانیم که بانک ها ، و به ویژه بانک مرکزی آمریکا، در ایجاد بحران اقتصادی آن دهه چه نقش مهمی داشتند، همراهی با آن ها ساده تر می شود.همچنین با گنجاندن سکانسی در اواخر فیلم، به مخاطب این اطمینان را می دهد که آن ها در رابطه ی مشترکشان دجار مشکلی نخواهند شد!

  موسیقی فیلم ( چارلز استروس )، در سکانس های تعقیب و گریز، کمیک و سرخوشانه می نماید که تاکیدی ست بر لذت این دو از اعمال تبهکارانه شان. و این یکی از تفاوت های مهم فیلم با نمونه های ژانر می باشد.

  فیلمبرداری، نورپردازی و صحنه آرایی ها، به کمک حضور در لوکیشن های واقعی، کاملا رنگ و بوی دهه ی سی را به مخاطب القا می کنند. به این ها اضافه کنید بازی های خوب گروه بازیگران فیلم را.

 گروه بازیگران اصلی فیلم

   سکانس درخشان پایانی که مرگ آن دو را تقدیس می کند، تصویری به یادماندنی را از این زوج در خاطر باقی می گذارد که مدت هاست در حافظه ی سینمادوستان ثبت شده است.



:: برچسب‌ها: فیلم, جاودانه های تاریخ سینما


یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

زیر باران راه رفتن، گفت می چسبد چقدر!

  چه قدر حالم خوبه امروز! شدم مثل «تیستوی سبزانگشتی» که می خواست همه جا سبز باشه. که می خواست هیشکی غمگین نباشه.

  می دونم از چیه که این قدر سرحالم الان! از بارون قشنگ و هوای پاکه؟!.. البته که اونم بی تاثیر نیست. البته که این درخت ها و زمین کشاورزی سرسبز پشت مدرسه بی تاثیر نیست. البته که ساز و دهلی که ساعت آخر کلاسم، صداش از بیرون می اومد و بچه ها رو به شور و حرارت انداخت بی تاثیر نیست... اما مهم تر از این هاست!

  من دارم تو زندگیم به سمتی می رم که دوست دارم...؛ اینه دلیل حال خوبم الان!

 

پ.ن: عنوان برگرفته از شعری ست از قاسم صرافان.



:: برچسب‌ها: واگویه


جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

خنده به لب آوردنت از من ...

اولین بار نیست

که این غروب لعنتی غمگینت کرده است

آخرین بار نیز نخواهد بود

به کوری چشمش اما

خون هم اگر از دیده ببارد

بیش از این خانه نشینمان

نخواهد کرد

کفش و کلاه کردن از تو

خنده به لب آوردنت از من

برای کنف کردن این غروب

و خنداندن تو حاضرم

در نور نئون های یک سینما

مثل چارلی چاپلین راه بروم

و به احترام لبخندت

هر بار کلاه از سر برمی دارم

یک جفت کبوتر از ته آن

به سمت دست های تو پرواز کنند

جوک های دست اولم را نیز

می گذارم برای آخر شب

که به غیر از خنده های قشنگت

پاداش دیگری هم داشته باشد

اگر شعبده باز تردستی بودم

با یک جفت کفش کتانی

و یک کلاه حصیری

می توانستم برایت سراپا

تابستان شوم سر هر چهارراه

و کاری کنم که بر میز خال بازها

هر ورقی را برگردانی

آس دل باشد

و هر تاسی که بریزی

(عباس صفاری)

.....

تبریک به همه ی بانوان سرزمینم، روز زن و مادر.

به مادرانی که از روزگار سیلی می خورند، اما قامت تا نمی کنند.

به مادرانی که نوگلانشان را فدای این خاک کردند، بی هیچ چشمداشتی.

به مادرانی که گرمای آغوششان، کودکان آینده ی ایران را به پروانگی می رساند....

وامدار همه تان هستیم، بی تردید!



:: برچسب‌ها: شعر


پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

پلنگ من، دل مغرورم...

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت

شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری

که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا

بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من

فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

(حسین منزوی)

  حکایت غریبی ست عشق پلنگ به ماه، که چنگ می اندازد آسمان را تا بلندا، شاید ماه را در آغوش کشد..؛ دریغا اما که قامت آسمان بلندتر از جهش چنگال پلنگ است. پلنگ مغرور، خستگی ناپذیر چنگ می اندازد و فاصله ی آسمان را خراش می دهد. ماه اما هر بار دورتر به نظر می آید...

  «رضا یزدانی» در ترانه ی «کی فکرشو می کرد؟!» اما روایت دیگری از این عشق می آورد:

دستت تو دست من،هم پای هم رفتن

با هم خطر کردن،کی فکرشو می کرد؟

نزدیک و هم پرسه،شبی که می ترسه

من،تو،خدا،هر سه!کی فکرشو می کرد؟

 

کی فکرشو می کرد؟عاقبت کارو

بعد از یه عمر حسرت،اینهمه دیدارو...

حالا تو اينجایی ،اين كار تقديره

ميدوني كه قلب من، دور از تو مي ميره

حالا تو بعد از اون دوران اشك و درد

كنار من هستي،كي فكرشو مي كرد؟!

 

من عاشقت بودم،تموم این سالا

از اولین دیدار تا به همین حالا

من عاشقت بودم از متن پروانه

از اولین فصل نگاه دزدانه

 

دستت تو دست من،هم پای هم رفتن

با هم خطر کردن،کی فکرشو می کرد؟

نزدیک و هم پرسه،شبی که می ترسه

من،تو،خدا،هر سه!کی فکرشو می کرد؟

پ.ن:

این ترانه را در آلبوم «ساعت ۲۵ شب» می توانید بشنوید.

 



:: برچسب‌ها: شعر, موسیقی


سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

از عکس های سفر...

    رودخانه ی گاماسیاب

 سراب بیستون

     روستای خیرومندان، کنگاور

 



:: برچسب‌ها: عکاسی


جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

سفر به بیستون

روز دوازدهم فروردین رفتیم بیستون.

محوطه ی تاریخی بیستون در سی کیلومتری کرمانشاه، چند سالی هست که ثبت جهانی شده. ترکیب جذابی از طبیعت و تاریخ. کوه های صخره ای ستبر و خوشرنگ اش -که همواره مورد علاقه ی صخره نوردان است- و سراب و چشمه هایش از یک سو، و آثار تاریخی ارزشمندش از سوی دیگر. آثاری که انگار تاریخ را دوره می کنند؛ دوره های پارینه سنگی، ماد، هخامنشی، اشکانی، ساسانی، ایلخانی، صفوی، و قاجار.

  بی شک مهم ترین اثر بیستون، کتیبه و نقش برجسته ی داریوش اول است که بر صخره ای در ارتفاع بالا به زیبایی حک شده است. مضمون آن که به سه خط ایلامی نو، بابلی نو، و پارسی باستان نگاشته شده، اسارت بردیای دروغین (گیومات) و همراهانش به دست داریوش، پادشاه بزرگ هخامنشی ست.

  از دیگر آثار جالب توجه بیستون، مجسمه ی هرکول، نقش برجسته ی بلاش، و کاروانسرای شاه عباسی است.

مجسمه ی هرکول، دوره ی اشکانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 هیراد در حیاط کاروانسرای شاه عباسی

 

پ.ن. ها:

* اجرای موسیقی و رقص محلی، از برنامه های جذابی بود که در محوطه اجرا شد و شور و نشاط خاصی به جمعیت حاضر تزریق کرد؛ جمعیتی که جا به جا روی صخره ها نشسته بودند و بعضا با گروه ارکستر همراهی می کردند! 

* نسبت به چند سال پیش که از این جا دیدن کرده بودم، محوطه بهسازی شده و سر و شکل مرتبی پیدا کرده بود.

* سیاه چادرهایی با سوغاتی های محلی در گوشه ای از محوطه برپا بود که در یکی از آن ها مردم با لباس محلی عکس یادگاری می گرفتند.

 



:: برچسب‌ها: واگویه, عکاسی


چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

این دنیا مجازی نیست!

  در این مدت دو سالی که وبلاگم را راه اندازی کرده ام، در این به اصطلاح دنیای مجازی، با آدم های زیادی آشنا شده ام. بعضی هایشان مثل رهگذران، نگاهی انداخته و سخنی پراکنده و رفته اند. بعضی هایشان هم مانده اند و بذر مهر و دوستی افشانده اند.

  چه بسیار آدم هایی که درد دل کرده اند، بی آن که بدانم کیستند. از دردهایشان گفته اند. از غم ها و شادی هایشان. یا مانده اند و یا رفته اند.

چه بسیار آدم هایی که با خود شعر آورده اند، اندیشه آورده اند. حرف نویی زده اند.

بیشتر کاربران جدی وبلاگم را تا حد زیادی می شناسم؛ روحیات و علایقشان. زندگی و کار و بارشان. دردهاشان. چهره ی بعضی هایشان را دیده ام، و اغلبشان را نه. بعضی هایشان فرسنگ ها از من فاصله دارند. حتی اسم شان را هم نمی دانم، که چیست، یا آن که هست واقعی ست یا نه. خب، چه اهمیت دارد؟ اسم مگر جز قرارداد، چیست؟ من البته هیچ گاه دوستی اجباری را نخواسته و نطلبیده ام. هرچه بوده پایاپای بوده.

از دوستانم جز احترام و محبت چیزی ندیده ام. جز مهری بی دریغ و گرم.

با دردهای بسیاری شان گریسته ام و حداقل کاری که از دست برآمده برایشان انجام دهم، نشستن پای درد دل هاشان بوده؛ همین!

به بعضی هایشان به اندازه ی دوستانم در دنیای واقعی اعتماد دارم، و می دانم که آن ها نیز.

دوستان عزیزم!

خوشحالم از بودن در کنارتان.

ما با هم فصل ها را سیر می کنیم. با هم بال و پر می گیریم و پرواز می کنیم.

تا هر زمان که باشم، مهرتان را فراموش نخواهم کرد.

«پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست...»

(ف.فرخ زاد)

 



:: برچسب‌ها: واگویه


دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

Everything I Do, I Do It For You

ترانه ی  Everything I Do, I Do It For Youبا صدای برایان آدامز

 

Look into my eyes – you will see

What you mean to me

Search your heart – search your soul

And when you find me there you’ll search no more

 

Don’t tell me it’s not worth tryin’ for

You can’t tell me it’s not worth dyin’ for

You know it’s true

Everything I do – I do it for you

 

Look into your heart – you will find

There’s nothin’ there to hide

Take me as I am – take my life

I would give it all – I would sacrifice

 

Don’t tell me it’s not worth fightin’ for

I can’t help it – there’s nothin’ I want more

Ya know it’s true

Everything I do – I do it for you

 

There’s no love – like your love

And no other – could give more love

There’s nowhere – unless you’re there

All the time – all the way

 

Oh – you can’t tell me it’s not worth tryin’ for

I can’t help it – there’s nothin’ I want more

I would fight for you – I’d lie for you

Walk the wire for you – ya I’d die for you

 

Ya know it’s true

Everything I do – I do it for you

 

پ.ن. ها:

* این ترانه برای فیلم رابین هود، شاهزاده ی دزدان (کوین رینولدز، ۱۹۹۱) اجرا شده، و باعث محبوبیت جهانی برایان آدامز، و البته فروش بالای فیلم شد.

* ترجمه، و لینک دانلود ترانه در ادامه ی مطلب

 



:: برچسب‌ها: موسیقی, فیلم


یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

یک روز...

یک روز،

بلکه پنجاه سال دیگر

موهای نوه ات را نوازش می کنی

در ایوان پاییز

و به شعرهای شاعری می اندیشی

که در جوانی ات

عاشق تو بود

شاعری که اگر زنده بود

هنوز هم می توانست

موهای سپیدت را

به نخستین برف زمستان تشبیه کند

و در چین دور چشمانت

حروف مقدس نقش شده بر کتیبه های کهن را بیابد...

یک روز

بلکه پنجاه سال دیگر

ترانه ی من را از رادیو خواهی شنید

در برنامه ی "مروری بر ترانه های کهن" شاید

و بار دیگر به یاد خواهی آورد

سطر هایی را

که به صله ی یک لبخند تو نوشته شدند

تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک

و این شعر در آن روز

تازه ترین شعرم برای تو خواهد بود...

 

"یغما گلرویی"



:: برچسب‌ها: شعر


پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

سمفونی کتاب، چای، کوه

«فرهنگ، بدون یک داستانگویی صادقانه و قدرتمند نمی تواند شکوفا شود. وقتی جامعه پیوسته مخاطب شبه داستان های ظاهر فریب و توخالی قرار می گیرد، دچار زوال و ضعف می شود. ما نیازمند هجویه ها و تراژدی های راستینیم، درام ها و کمدی هایی که زوایای تاریک روح بشر و جامعه ی انسانی را روشن کنند.»

داستان، رابرت مک کی، ترجمه ی محمد گذرآبادی، ص ۱۰

  فیلم «آرایش غلیظ» حمید نعمت الله را نصفه و نیمه رها کردم؛ وقتی فیلمی بعد از چهل و پنج دقیقه نتواند تو را با خودش همراه کند، میلی برای تماشای باقی اش در تو نمی گذارد. برای «حمید نعمت الله» به خاطر «بوتیک» و « وضعیت سفید» احترام خاصی قایل ام، اما این یکی را نتوانستم تحمل کنم. فضاهای تکه پاره و شخصیت های نچسبی داشت که نمی توانستی باهاشان همراه شوی.

خوشم نیامد آقای «هادی مقدم دوست» فیلمنامه نویس!

...

  امروز بالاخره رسیدم چند ساعتی مطالعه کنم؛ بیماری هیراد از یک طرف، و فضای شلوغ مهمانی ها و عید دیدنی ها از طرف دیگر، فرصت در خود بودن را از من گرفته بود. با این که از حضور در جمع لذت می برم، اما حوصله ی با جمع بودن م حد و حدودی دارد. وقتی زیاد می شود، خسته می شوم و خیلی زود دلم برای تنهایی خودم تنگ می شود. دوست دارم گوشه ی دنجی پیدا کنم و کاری را انجام دهم که دوست دارم؛ فیلمی ببینم، کتابی بخوانم. و امروز این فرصت مهیا شد!

  بعد هم رفتیم کوه. تازه باران زده و هوا ابری و دلپذیر بود. جا به جا سبزه ها و گل های ریز زرد رنگ لای صخره ها و درختان بادام کوهی خودنمایی می کردند. برگ درختان تازه و شاداب بود. صدای پرندگان وحشی هم موسیقی فضایمان بود. کوه های دوردست، لایه لایه و رنگ رنگ، طیفی از رنگ های آبی و بنفش را ساخته بودند که آدم را یاد نقاشی های شرقی می انداخت‌. بعد از چند ساعت کتاب خواندن و نوشیدن لیوانی چای، کوه حسابی چسبید....

پ.ن:

از دوستان بزرگواری که در پست قبلی همراهی کردند، صمیمانه تشکر می کنم.



:: برچسب‌ها: واگویه, فیلم


پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

سلام!

این پست موقت است، حذف خواهد شد، و نظرات آن نمایش داده نمی شود.

از همراهان همیشگی خواهشمندم در صورت امکان ایمیلشان را در خصوصی بنویسند تا امکان ارتباط برقرار بماند.

سپاسگزارم!




دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

اندوه ما روایت خاموش قرنهاست

  ساعت چهار صبح هیراد را بردیم بیمارستان. دیروز حالش بد نبود. همین که از عید دیدنی ها برگشتیم، تب کرد. آن قدر درجه ی تب اش بالا رفت که همه نگران شدیم. بد تر این که نه چیزی می خورد و نه اجازه می داد پاشویه اش کنیم. هر جوری بود بردیمش حمام و کمی تن اش را شستیم. بهتر شد. بعد هم کمی مایعات بهش دادیم و به بهانه ی آب بازی خنک اش کردیم‌. بگی نگی رو به راه شد. بعد هم خوابید... ساعت نزدیک به چهار صبح بود که بیدارم کردند که هیراد دوباره تب اش بالا رفته. اصلا حال درست و حسابی نداشت. بردیمش اورژانس بیمارستان. دکتر شیفت برایش دو تا آمپول نوشت. برای اولین بار پنی سیلین زد...

  وقتی برگشتیم خانه، ساعت حدود پنج بود. تب اش پایین آمده بود. خوابید.

  من اما خوابم پریده بود. نماز صبح را که خواندم، رفتم وبگردی. بی هدف در فضای مجازی می چرخیدم. سرم درد می کرد. بعد برف زیبایی باریدن گرفت و کم کم شدت گرفت. بارش برف حالم را بهتر کرد.

....

  از بد حادثه وبگردی هایم به «داعش» کشید و بحث «جهاد نکاح»! 

  خدای بزرگ! در چه دنیایی زندگی می کنیم؟!

وقتی که از حراج دختران «سنجار» خواندم، از سو استفاده از دختران کم سن و سال، از فریب دختران تونسی برای پیوستن به اینان و کثافت کاری هایشان... حالم بد شد. از این همه وحشی گری، از این تحجر. از این همه عقب ماندگی فکری و عقلانی که باعث به وجود آمدن چنین اتفاقاتی می شوند. انفاقاتی که به سادگی و با چینش چند قطعه، ریشه هایش نمایان می شوند ، و متاسفانه تاریخ نشان داده که به «داعش» ختم نخواهد شد. مگر یادمان رفته جنایاتی که «صرب» ها در بوسنی علیه زنان مسلمان انجام دادند، که «داعش» پیش خیلی هایشان باید لنگ بیاندازد...

پ.ن:

عنوان برگرفته از شعری ست از محمدعلی استجلو



:: برچسب‌ها: واگویه