فلسفه های لاجوردی

هنر و ادبیات

 

از کتاب «دم را دریاب» از «سال بلو»:

" یه نکته باید تا حالا برای تو روشن شده باشه. پول درآوردن مبتنی بر پرخاشگریه. کُلش همینه. تنها توجیه، از نوع کارکردگرایانه ست. مردم واسه این می آن تو بازار بورس که بُکُشن. می گن :«امروز این جا رو به خاک و خون می کشم!» تصادفی نیست. فقط این که اون ها شجاعت کشتن واقعی رو ندارن و به جاش یه نماد علم می کنن؛ پول. اون ها با یه وَهم اون جا رو به خاک و خون می کشن. از طرفی، هر جور شمارش کردنی همیشه یه عمل سادیستی ئه."

*: اصطلاحی ست به معنای «می خوام پول کلونی به جیب بزنم!»

 

دم را دریاب، سال بلو، ترجمه ی بابک تبرایی، نشر چشمه، چاپ سوم: زمستان 1387.صص 96 و 97

 

سال اول تدریسم در یکی از روستا - شهرهای حاشیه ی تهران بود....

  جاده ای آسفالته که در انتها به خاکی می رسید، مدرسه را از جاده ی اصلی ِ آبادی دور می کرد. غروب ها سرویس تا دم ِ در مدرسه نمی آمد و به همین خاطر، معمولاً تا جاده ی اصلی را پیاده گز می کردیم. در این رفت و برگشت های همیشگی از این مسیر، متوجه چیزی شدم؛ یکی از شاگردانِ اول راهنمایی ام، همیشه آخرین نفری بود که مدرسه را ترک می کرد. در حالی که دیگر بچه ها، کیف و کتابهایشان را همچون برگه های آزادی از زندان جمع کرده و از خانه ی دومشان به سرعت دَر می رفتند، او صبر می کرد تا مدرسه از هیاهوی آن ها خالی شود، بعد به آرامی از مدرسه خارج می شد. همین مساله، مرا متوجه او کرد؛ بچه ای آرام بود که حتی یک بار هم سر کلاس از من سوالی نپرسیده بود. آن چندباری هم که من از او سوال کرده بودم، او پاسخی برایشان نداشت. میز اول می نشست و ندیده بودم با کسی سر کلاس دم خور شود. صورتی کَک مکی داشت با چند خال درشت و گوشه ی جمع شده ی یکی از لب هایش، صدایی ناهنجار برایش ساخته بود....

  در یکی از روزهایی که تنها، مثل همیشه آن مسیر را از مدرسه طی می کردم، دیدم اش؛ چند متری جلو تر از من، می رفت. گاه گاه دور و برش را هم می پایید، اما متوجه من نشد. دنبال اش آن مسیر را رفتم. به جاده ی اصلی رسید. آن سوی جاده وارد جایی شد؛ یک درب فلزیِ توری را باز کرد و وارد حیاطی شد. مردی با صورتی خشمگین، از پنجره ای او را دید؛ پسرک، با دیدن اش، به سرعت حیاط را طی کرد و دربی آهنی را باز کرد و داخل شد. بهتر نگاه کردم؛ خانه شان بود؟... خانه که نه، یک گاوداری که بیغوله ای بیش نبود ....

 

پ.ن: عنوان برگرفته از قصه ای ست از علی اشرف درویشیان، درباره ی دانش آموزی به نام «نیازعلی ِ ندارد».

 

  چند روزی ست که شهرستانیم.

  پریروز دم غروب، به مزرعه ی یکی از نزدیکان رفتیم. در نزدیکی یک روستای کوچک؛ زمین های کشاورزی در هر سو. یک خانه باغ و چند درخت. موتور ِ آب...

  آتش برپا کردیم. سیب زمینی در آتش انداختیم. بلال تازه چیده شده کباب کردیم و هندوانه در آب انداختیم.

  تا پاسی از شب را آن جا بودیم؛ جوجه کباب. موسیقی. عکاسی. شوخی و خنده...؛ آدم ها؛ آدم های شاد، آدم های غمگین. و هوا، هوای پاک.

جای دوستان خالی! خوش گذشت....

 

سرد ...!

  «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» قصه ی روانی دارد؛ مثل اغلب نوشته های مرجان شیرمحمدی. پیش تر،از او کتاب ِ«بعد از آن شب» را خوانده ام که داستان های خوبی دارد. قصه ی «آذر، شهدخت، ...» راویِ اول شخص دارد و به نظرم اولین مشکل، از تبدیل چنین داستانی به فیلم، نشات می گیرد؛ این که حضور راوی در کجا، و تا کجا باید باشد؟ و آیا راوی باید آن چه را که تماشاگر خود باید از فیلم دریافت کند، توضیح دهد؟!.... منظور از آن تکّه روایت های ناقص که در جای جای فیلم آمده اند و کاملاً ردّپای ادبی دارند و نه تنها در خدمت روایت نیستند، بلکه حتی کارکرد فرامتنی هم ندارند، چیست؟!... درفیلم، اگرچه قصه با «پرویز» و «شهدخت» آغاز می شود، اما مسئله، مسئله ی «آذر» است و قصه، قصه ی اوست (عنوان فیلم هم دلالتی ست بر این قضیه)  و این در حالی ست که پرسوناژ او کم دیده می شود و خام است. برخورد ساده ای که فیلم با تعدّد شخصیت ها می کند – که اتفاقاً حضورشان در قصه مهم است- نیز، ناشی از همین تبدیل است. حالا، ضعف دیالوگ ها در برخی از سکانس ها - از جمله دیالوگ های کارگردانِ فیلمی که پرویز در آن بازی می کند (با بازی مانی حقیقی)، در سکانس آمدن «شهدخت» سر ِجلسه ی فیلمبرداری؛ یا سکانس بازدید «پرویز» و خانواده اش از نمایشگاه سفال هم یک طرف، و چرا؟! چون نویسنده برای به روز بودن حرف هایش، به دیالوگ های ضعیف و تاریخ مصرف دار، متوسّل می شود.

  با این حال، باز هم فیلمنامه را از نقاط قوّت فیلم می دانم و ضعف اصلی را در جای دیگری، و آن کارگردانی اثر می بینم؛ بهروز افخمی در این جا خلاّق نیست و آن هوشمَندی ای را که مثلاً در «شوکران»، در قاب بندی ها و میزانسن هایش دیده بودیم، ندارد. او فیلمی سرد ساخته است، و اگر این سردی مورد نظر او بوده باشد - که ما آن را از جمله در انتخاب رنگ ها و یا فصل بی برگی برای «دماوند» به عنوان لوکیشنی مهم، می بینیم - ،به فیلم لطمه زده است؛ اگرچه این سردی مخصوصاً با شرایطی که برای «آذر» پیش آمده می تواند همخوانی داشته باشد، اما روایت به سمت کمک به او پیش می رود و این سردی باید به سمت گرمی برود، اما فیلم تا آخر آن را حفظ می کند و همین، فاصله ای بین کاراکترها و مخاطب ایجاد می کند که مانع از همذات پنداری با آن ها می شود.

  میزانسن های کارگردان و قاب بندی هایش، به ویژه آن جا که «جمعی» را به تصویر می کشد، ضعیف است و «جمع» ها فاقد گرمای لازم اند. نوع فیلمبرداری فیلم هم در این میان تاثیر به سزایی گذاشته است (به لحاظ فیلمبرداری مخصوصاً، مقایسه کنید با سکانس های مشابه در «یه حبه قند» رضا میرکریمی). کارگردان همچنین از لوکیشن ها استفاده ی خلّاقانه ای نکرده است؛ لوکیشن باغ، یا «دماوند» و آن غارها در دامنه اش، امکانات فراوانی در اختیار او می گذارد که عملاً به پیش پا افتاده ترین شکل از آن ها بهره برده است!

  انتخابِ نامناسب بازیگران هم از مشکلات عمده ی فیلم است؛ مرجان شیرمحمدی انتخاب خوبی برای نقش «آذر» نیست؛ به ویژه به لحاظ فیزیک ظاهری. «او»یی که می بینیم، ما را سرخورده می کند؛ کاراکتری نَچَسب، که بیش از حد سرد است! یا انتخاب مهدی فخیم زاده برای نقش «پرویز»، که  با پیشینه ای که در ذهن تماشاگر دارد، باعث فاصله گرفتن با کاراکترش می شود. نوع بازی او هم در این مورد بی تاثیر نیست، چرا که در مقایسه با کارهای قبلی اش – و از جمله در تلویزیون - تغییر محسوسی را نشان نمی دهد.... به همین ترتیب است انتخاب برخی از بازیگران برای نقش های فرعی. برعکس، گوهر خیراندیش در نقش «شهدخت» عالی ست، و اگر حضور او نبود، خیلی از جاهای فیلم درنمی آمد.

  موسیقی فیلم خوب است، اما تصنیفِ استفاده شده در فیلم، با این که به قصد کمک به روایت آمده، انتخاب خوبی نیست و همچون وصله ای بر تن ِفیلم می ماند.

 

تو در مورد از دست دادن چیزی نمی دونی...

  شان (رابین ویلیامز) به ویل هانتینگ (مت دیمون): " ... اگه ازت در مورد عشق سئوال کنم، احتمالاً یه غزل عاشقانه برام می خونی...؛ اما هیچ وقت به زنی نگاه نکردی که بخوای جونت رو فداش کنی...؛ کسی رو نشناختی که بتونه با چشم هاش تو رو از خود بی خود کنه... احساس کنی انگار خدا فرشته ای رو از آسمان فقط برای تو به زمین فرستاده... که تو رو از اعماق جهنم نجات بده و تو نمی دونی چه طور می تونی فرشته ی اون باشی تا همون عشق رو نسبت به اون برای همیشه نگه داری و کنارش باشی...، با هر شرایطی...؛ حتی سرطان. تو هیچی نمی دونی در مورد نشسته خوابیدن تو اتاق بیمارستان به مدت دو ماه...، اونم در حالی که دستش رو تو دست هات نگه داشتی و دکترها تو چشم هات می خونن که شرایطِ ساعت ملاقات برای تو معنا نداره. تو در مورد از دست دادن چیزی نمی دونی؛ چون تنها زمانی متوجه می شی که کسی رو بیش تر از خودت دوست داشته باشی. شک دارم که تو جرأت اش رو داشته باشی که این قدر عاشق کسی بشی...."

 
"صفحه ی کهنه ی یادداشت های من/ گفت دوشنبه روز میلاد منه..."*

  چیزی به پایان دوشنبه های دوست داشتنی ام نمانده؛ این هفته، یا شاید با کَرَم استاد، هفته ی بعدش هم، آخرین جلسات کلاس اند.

  خداحافظی از کلاس و به ویژه از آقای تقوایی برایم سخت است؛ دلبسته ی کلاس اش شده ام. با این که به نظرم آن چه را که باید دستگیرمان می شد، استاد یادِمان داد، اما باز دوست داشتم این کلاس ادامه می داشت.

  اما،... چند هفته پیش فیلمنامه ام را سر کلاس خواندم؛ کمی استرس داشتم! گمان می کردم که فقط یک سکانس را خواهم خواند. به فرمان استاد اما، همه ی فیلمنامه را خواندم؛ از ابتدا تا انتها – البته فیلمنامه، برای فیلم کوتاه است. استاد خط به خط ایرادم را گرفت و راهنمایی ام  کرد....؛ تصورش را بکنید؛ کسی مثل ناصر تقوایی این گونه روی فیلمنامه تان وقت بگذارد. انگار دنیا را بهم داده باشند! برایم هیچ روزی از کلاس مثل آن روز نبوده است؛ یک یادگیری کامل! حتی در جایی، خودم مکث کردم که :" استاد این تکّه درست است؟!" و او گفت:"بخوان...، اگر ایرادی بود خودم می گویم!". مهم ترین ایرادی که ازم گرفت، نزدیک بودن متن فیلمنامه ام به متن نهایی کارگردان بود؛ یعنی انگار نسخه ی دست کارگردان را نوشته باشم.(توضیح این که هر فیلمنامه پس از اتمام، در اختیار گروه ساخت قرار می گیرد و هریک از آنان نسخه ی مربوط به خود را از رویش دوباره نویسی می کنند.). بعد از آن جلسه، فیلمنامه ام را دو بار ِ دیگر بازنویسی کردم که به نظرم این نسخه ی آخری، همانی ست که باید باشد.

 

  حالا بچه های کلاس، که از نصف هم کم تر شده اند، یکی یکی عکس های یادگاری شان را می گیرند...

 

*از «هفته ی خاکستری» شهیار قنبری، صدای گرم زنده یاد فرهاد مهراد

 

صمیمیّت دلپذیر

  از همان نخستین قصه ی کتاب، جذب سبک نویسنده می شوید؛ خانم «آنا گاوالدا» ساده می نویسد؛ اما ساده فکر نمی کند. ساختار های محکمی برای داستان هایش برمی گزیند؛ با این که داستان ها شسته رُفته اند و پیداست که بارها صیقل داده شده اند، اما زیبایی شان مانع از این می شود که درگیر فرمشان شوید. چه که اساساً در یک نوشته،ساختار باید پنهان باشد. توجه به جزئیاتی درست، داستان ها را قُرص و باورپذیر ساخته است. مضامین انسانی را در قالبی نو می آورد. رسا حرف می زند و طنّاز است. لحن خودش را دارد، لحنی که در پس ِ آن، یک زن را می بینید؛ زنی با احساس که «راحت» حرف هایش را با شما در میان می گذارد، و همین، نوعی صمیمیّت را در شما برمی انگیزاند...:

                " این طور که مرا می بینید، در خیابان اوژن گونُن راه می روم.

                 برنامه ای دارم.

                چی؟ بی شوخی؟ خیابان اوژن گونُن را نمی شناسید؟ صبر کنید،می گذارید در این

               خیابان راه بروم یا نه؟"

                                                                           (اُپل تاچ – ص49)

  این را هم اضافه کنم که عنصر «تقدیر» در قصه ها پررنگ است؛ عنصری گاه به میل کاراکترها، و گاه برخلاف آن و تلخ.

  پ.ن: آشنایی با این نویسنده ی خوب را مدیون خانم دامون و بالکن فسقلی زیبایشان هستم؛ با سپاس از ایشان!

 

  مشخصات کتاب:

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد - آنا گاوالدا - ترجمه ی الهام دارچینیان - نشر قطره - چاپ دوازدهم: 1393

 

  برای 999مین بار ضامن شدم!

  خدای بزرگ! فقط یک ضمانت دیگر تا هزارمین بار، و ثبت در کتاب رکوردهای گینس باقی ست! خوب، ضمانت از وظایف مهم ما جماعت معلم است؛ چه کسی گفته که وظیفه ی ما فقط تعلیم و تعلم است؟! کوچه و خیابان و تلویزیون و ... به درستی این وظیفه ی خطیر را انجام می دهند و ما امروز شاهد درخشش دانش آموزان عزیز در همه ی عرصه ها هستیم!...

  حاشیه نرویم؛ امروز یک وام سی و پنج میلیون ریالی را ضمانت کردم؛ لطفاً ارقام را با دقت بخوانید. من معلم ریاضی هستم و در شمردن تعداد صفرها مهارت بالایی دارم؛ صفرهای قبوض آب و برق و گاز و تلفن و اجاره خانه و شارژ ساختمان و مالیات و بازنشستگی و بیمه و  قسطِ این وام و قسطِ آن وام و ...؛ پس دوباره تکرار می کنم: سی و پنج میلیون ریال! با ماشین حساب حساب کردم، می توان با آن سه هزار و پانصد چیپس یا پفک هزارتومانی خرید...! و بابت چه؟... امر مقدّس ازدواج و ازدیاد نفوس!

  شمردم؛ هریک، پانصد و چهل و هشت امضا و اثر انگشت زدیم؛ خداییش کم است! دلم به حال این کارمندِ بنده خدایِ کت و شلوار پوشیده ی بانک سوخت! وقتی پرونده ی سنگین وام را از فاصله ی یک متر کمدش روی میز گذاشت.(به گمانم بدن سازی می رود!... نه،مطمئنم! احتمالاً با امضا و اثر انگشت های ما، سنگین تر هم شده؛ بُن ها و پاداش ها نوش جانت برادر!) ادکلن اش هوش از سرتان می برد، کت و شلوارش مارک دار بود، ریش اش آنکارد شده، و عینک اش از تمیزی می درخشید.... آن وقت پانصد و چهل و هشت امضای ناقابل چه ارزشی دارد؟! خداییش کم است.... تازه، برخورد محترمانه اش به کنار که بعد از اثر انگشت زدن ها، یک برگ دستمال کاغذی هم برای پاک کردن نوک انگشتمان می داد! (خدایا!... برای سه هزار میلیارد تومان، چندتا امضا و اثر انگشت و جعبه ی دستمال کاغذی لازم است؟!)

  حساب همه چیز را کرده اند؛ ماه رمضان است و آب سردکن شان کار نمی کند. هر وامی یک تمبر چسباندن هم دارد؛ احتمالاً قبلاً با تُف چسبانده شده است!

                                                            ........

  - تا آخر هفته واریز می شود...

  - واقعاً؟!

  - بله، ... مگر این که ...

  - مگر این که؟!

  - 5+1 با ایران 7 نشود!

  - ...

دست جمعی رفتیم امامزاده، دعا...!

 

 

1 - 7

 

به بیدار ماندن اش می ارزید...!

 

دوره ی راهنمایی بودم؛ تابستان بود و فصل کار. پدرم یک کار بنّایی حوالی خیابان مالک اشتر پیدا کرده بود و من هم دمِ دستش کمک می کردم؛ خانه ای قدیمی را بازسازی می کردیم....

  برای نهار به یک چلوکبابی نزدیک محل کارمان می رفتیم و بعد از نهار، ساعتی را فرصت استراحت کردن داشتیم.

  یک روز در وقت استراحتِ بعد از نهار، پدرم به سر کار برگشت. من تنها در خیابان های دور و بر پرسه می زدم. سر چهار راهی، لبه ی جدولی نشستم به تماشای روزمرّگی...؛ دیدم که ماشینی پارک کرد، دو مرد پایین آمدند و جلوی صفحه ای فلزی که همچون تابلویی در کنار خیابان بود، ایستادند. یکی شان کاغذی لوله شده را باز کرد؛ پوستر فیلم خون بس بود. بزرگ با زمینه ای سپید.... نزدیک تر رفتم. مردها با تکه های نوارچسب در حال چسباندن آن بودند و من شگفت زده از تماشای این پوستر بزرگ. بالای پوستر هم با ماژیک درشتی نام سینمایی را دست نویس کرده بودند. در حین ِ تماشا، یکی از مردها که تنومندتر بود و لباس تیره ای هم پوشیده بود، با دیدن من گفت: "به چی نگاه می کنی؟!... فکر زندگیت باش پسر...!" . بعد پوستر را با کف دست صاف کرد و با آن یکی مرد از آن جا دور شدند...

  ماشینشان که به خیایان دیگر پیچید، بی درنگ چسب ها را از پوستر کندم، پوستر را چند قد تا کردم و در آن خلوتی ِ سر ظهر، با آن به سر ِ کار برگشتم. جوری آن را در وسایلم مخفی کردم که پدرم ندید!

  به خانه که برگشتیم، در ِ اتاق را بستم. پوستر را تمام قد بر فرش پهن کردم؛ چندبار براندازش کردم. احساس باشکوهی بهم دست داده بود؛ حالا پوستر از آنِ من بود...! راستی، بهتان نگفته بودم؟!... من از بچّگی عاشق پوستر فیلم بودم؛ جمع می کردم - البته نه به این شکل!

                                                               .....

  پوستر فیلم خون بس را تا همین چندوقت پیش داشتم. تا این که به هنگام اثاث کشی، آن را به همراه چند پوستر بزرگ دیگر دور انداختم....