فلسفه های لاجوردی

هنر و ادبیات

از دیالوگ های فیلم «ویل هانتینگ خوب»، اثر گاس ون سنت

تو در مورد از دست دادن چیزی نمی دونی...

  شان (رابین ویلیامز) به ویل هانتینگ (مت دیمون): " ... اگه ازت در مورد عشق سئوال کنم، احتمالاً یه غزل عاشقانه برام می خونی...؛ اما هیچ وقت به زنی نگاه نکردی که بخوای جونت رو فداش کنی...؛ کسی رو نشناختی که بتونه با چشم هاش تو رو از خود بی خود کنه... احساس کنی انگار خدا فرشته ای رو از آسمان فقط برای تو به زمین فرستاده... که تو رو از اعماق جهنم نجات بده و تو نمی دونی چه طور می تونی فرشته ی اون باشی تا همون عشق رو نسبت به اون برای همیشه نگه داری و کنارش باشی...، با هر شرایطی...؛ حتی سرطان. تو هیچی نمی دونی در مورد نشسته خوابیدن تو اتاق بیمارستان به مدت دو ماه...، اونم در حالی که دستش رو تو دست هات نگه داشتی و دکترها تو چشم هات می خونن که شرایطِ ساعت ملاقات برای تو معنا نداره. تو در مورد از دست دادن چیزی نمی دونی؛ چون تنها زمانی متوجه می شی که کسی رو بیش تر از خودت دوست داشته باشی. شک دارم که تو جرأت اش رو داشته باشی که این قدر عاشق کسی بشی...."


برچسب‌ها: فیلم
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 12:26  توسط اسماعیل بابایی  | 

یاد ایّام...

"صفحه ی کهنه ی یادداشت های من/ گفت دوشنبه روز میلاد منه..."*

  چیزی به پایان دوشنبه های دوست داشتنی ام نمانده؛ این هفته، یا شاید با کَرَم استاد، هفته ی بعدش هم، آخرین جلسات کلاس اند.

  خداحافظی از کلاس و به ویژه از آقای تقوایی برایم سخت است؛ دلبسته ی کلاس اش شده ام. با این که به نظرم آن چه را که باید دستگیرمان می شد، استاد یادِمان داد، اما باز دوست داشتم این کلاس ادامه می داشت.

  اما،... چند هفته پیش فیلمنامه ام را سر کلاس خواندم؛ کمی استرس داشتم! گمان می کردم که فقط یک سکانس را خواهم خواند. به فرمان استاد اما، همه ی فیلمنامه را خواندم؛ از ابتدا تا انتها – البته فیلمنامه، برای فیلم کوتاه است. استاد خط به خط ایرادم را گرفت و راهنمایی ام  کرد....؛ تصورش را بکنید؛ کسی مثل ناصر تقوایی این گونه روی فیلمنامه تان وقت بگذارد. انگار دنیا را بهم داده باشند! برایم هیچ روزی از کلاس مثل آن روز نبوده است؛ یک یادگیری کامل! حتی در جایی، خودم مکث کردم که :" استاد این تکّه درست است؟!" و او گفت:"بخوان...، اگر ایرادی بود خودم می گویم!". مهم ترین ایرادی که ازم گرفت، نزدیک بودن متن فیلمنامه ام به متن نهایی کارگردان بود؛ یعنی انگار نسخه ی دست کارگردان را نوشته باشم.(توضیح این که هر فیلمنامه پس از اتمام، در اختیار گروه ساخت قرار می گیرد و هریک از آنان نسخه ی مربوط به خود را از رویش دوباره نویسی می کنند.). بعد از آن جلسه، فیلمنامه ام را دو بار ِ دیگر بازنویسی کردم که به نظرم این نسخه ی آخری، همانی ست که باید باشد.

 

  حالا بچه های کلاس، که از نصف هم کم تر شده اند، یکی یکی عکس های یادگاری شان را می گیرند...

 

*از «هفته ی خاکستری» شهیار قنبری، صدای گرم زنده یاد فرهاد مهراد


برچسب‌ها: واگویه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 19:45  توسط اسماعیل بابایی  | 

کوتاه درباره ی کتاب «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد»، نوشته ی «آنا گاوالدا»

صمیمیّت دلپذیر

  از همان نخستین قصه ی کتاب، جذب سبک نویسنده می شوید؛ خانم «آنا گاوالدا» ساده می نویسد؛ اما ساده فکر نمی کند. ساختار های محکمی برای داستان هایش برمی گزیند؛ با این که داستان ها شسته رُفته اند و پیداست که بارها صیقل داده شده اند، اما زیبایی شان مانع از این می شود که درگیر فرمشان شوید. چه که اساساً در یک نوشته،ساختار باید پنهان باشد. توجه به جزئیاتی درست، داستان ها را قُرص و باورپذیر ساخته است. مضامین انسانی را در قالبی نو می آورد. رسا حرف می زند و طنّاز است. لحن خودش را دارد، لحنی که در پس ِ آن، یک زن را می بینید؛ زنی با احساس که «راحت» حرف هایش را با شما در میان می گذارد، و همین، نوعی صمیمیّت را در شما برمی انگیزاند...:

                " این طور که مرا می بینید، در خیابان اوژن گونُن راه می روم.

                 برنامه ای دارم.

                چی؟ بی شوخی؟ خیابان اوژن گونُن را نمی شناسید؟ صبر کنید،می گذارید در این

               خیابان راه بروم یا نه؟"

                                                                           (اُپل تاچ – ص49)

  این را هم اضافه کنم که عنصر «تقدیر» در قصه ها پررنگ است؛ عنصری گاه به میل کاراکترها، و گاه برخلاف آن و تلخ.

  پ.ن: آشنایی با این نویسنده ی خوب را مدیون خانم دامون و بالکن فسقلی زیبایشان هستم؛ با سپاس از ایشان!

 

  مشخصات کتاب:

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد - آنا گاوالدا - ترجمه ی الهام دارچینیان - نشر قطره - چاپ دوازدهم: 1393


برچسب‌ها: کتاب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 12:12  توسط اسماعیل بابایی  | 

مستقیم امامزاده...!

  برای 999مین بار ضامن شدم!

  خدای بزرگ! فقط یک ضمانت دیگر تا هزارمین بار، و ثبت در کتاب رکوردهای گینس باقی ست! خوب، ضمانت از وظایف مهم ما جماعت معلم است؛ چه کسی گفته که وظیفه ی ما فقط تعلیم و تعلم است؟! کوچه و خیابان و تلویزیون و ... به درستی این وظیفه ی خطیر را انجام می دهند و ما امروز شاهد درخشش دانش آموزان عزیز در همه ی عرصه ها هستیم!...

  حاشیه نرویم؛ امروز یک وام سی و پنج میلیون ریالی را ضمانت کردم؛ لطفاً ارقام را با دقت بخوانید. من معلم ریاضی هستم و در شمردن تعداد صفرها مهارت بالایی دارم؛ صفرهای قبوض آب و برق و گاز و تلفن و اجاره خانه و شارژ ساختمان و مالیات و بازنشستگی و بیمه و  قسطِ این وام و قسطِ آن وام و ...؛ پس دوباره تکرار می کنم: سی و پنج میلیون ریال! با ماشین حساب حساب کردم، می توان با آن سه هزار و پانصد چیپس یا پفک هزارتومانی خرید...! و بابت چه؟... امر مقدّس ازدواج و ازدیاد نفوس!

  شمردم؛ هریک، پانصد و چهل و هشت امضا و اثر انگشت زدیم؛ خداییش کم است! دلم به حال این کارمندِ بنده خدایِ کت و شلوار پوشیده ی بانک سوخت! وقتی پرونده ی سنگین وام را از فاصله ی یک متر کمدش روی میز گذاشت.(به گمانم بدن سازی می رود!... نه،مطمئنم!) احتمالاً با امضا و اثر انگشت های ما، سنگین تر هم شده؛( بُن ها و پاداش ها نوش جانت برادر!) ادکلن اش هوش از سرتان می برد، کت و شلوارش مارک دار بود، ریش اش آنکارد شده، و عینک اش از تمیزی می درخشید.... آن وقت پانصد و چهل و هشت امضای ناقابل چه ارزشی دارد؟! خداییش کم است.... تازه، برخورد محترمانه اش به کنار که بعد از اثر انگشت زدن ها، یک برگ دستمال کاغذی هم برای پاک کردن نوک انگشتمان می داد! (خدایا!... برای سه هزار میلیارد تومان، چندتا امضا و اثر انگشت و جعبه ی دستمال کاغذی لازم است؟!)

  حساب همه چیز را کرده اند؛ ماه رمضان است و آب سردکن شان کار نمی کند. هر وامی یک تمبر چسباندن هم دارد؛ احتمالاً قبلاً با تُف چسبانده شده است!

                                                            ........

  - تا آخر هفته واریز می شود...

  - واقعاً؟!

  - بله، ... مگر این که ...

  - مگر این که؟!

  - 5+1 با ایران 7 نشود!

  - ...

دست جمعی رفتیم امامزاده، دعا...!


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 0:0  توسط اسماعیل بابایی  | 

برای ثبت در تاریخ!

 

1 - 7

 

به بیدار ماندن اش می ارزید...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 15:23  توسط اسماعیل بابایی  | 

خون بس

دوره ی راهنمایی بودم؛ تابستان بود و فصل کار. پدرم یک کار بنّایی حوالی خیابان مالک اشتر پیدا کرده بود و من هم دمِ دستش کمک می کردم؛ خانه ای قدیمی را بازسازی می کردیم....

  برای نهار به یک چلوکبابی نزدیک محل کارمان می رفتیم و بعد از نهار، ساعتی را فرصت استراحت کردن داشتیم.

  یک روز در وقت استراحتِ بعد از نهار، پدرم به سر کار برگشت. من تنها در خیابان های دور و بر پرسه می زدم. سر چهار راهی، لبه ی جدولی نشستم به تماشای روزمرّگی...؛ دیدم که ماشینی پارک کرد، دو مرد پایین آمدند و جلوی صفحه ای فلزی که همچون تابلویی در کنار خیابان بود، ایستادند. یکی شان کاغذی لوله شده را باز کرد؛ پوستر فیلم خون بس بود. بزرگ با زمینه ای سپید.... نزدیک تر رفتم. مردها با تکه های نوارچسب در حال چسباندن آن بودند و من شگفت زده از تماشای این پوستر بزرگ. بالای پوستر هم با ماژیک درشتی نام سینمایی را دست نویس کرده بودند. در حین ِ تماشا، یکی از مردها که تنومندتر بود و لباس تیره ای هم پوشیده بود، با دیدن من گفت: "به چی نگاه می کنی؟!... فکر زندگیت باش پسر...!" . بعد پوستر را با کف دست صاف کرد و با آن یکی مرد از آن جا دور شدند...

  ماشینشان که به خیایان دیگر پیچید، بی درنگ چسب ها را از پوستر کندم، پوستر را چند قد تا کردم و در آن خلوتی ِ سر ظهر، با آن به سر ِ کار برگشتم. جوری آن را در وسایلم مخفی کردم که پدرم ندید!

  به خانه که برگشتیم، در ِ اتاق را بستم. پوستر را تمام قد بر فرش پهن کردم؛ چندبار براندازش کردم. احساس باشکوهی بهم دست داده بود؛ حالا پوستر از آنِ من بود...! راستی، بهتان نگفته بودم؟!... من از بچّگی عاشق پوستر فیلم بودم؛ جمع می کردم - البته نه به این شکل!

                                                               .....

  پوستر فیلم خون بس را تا همین چندوقت پیش داشتم. تا این که به هنگام اثاث کشی، آن را به همراه چند پوستر بزرگ دیگر دور انداختم....


برچسب‌ها: واگویه
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 17:13  توسط اسماعیل بابایی  | 

در کوچه باغ های نشابور

«در کوچه باغ های نشابور» را خواندم، از دکتر شفیعی کدکنی، که از دوستی امانت گرفته ام. اشعار زیبایی دارد. چاپ اول کتاب سال 1350 بوده و کتاب حاضر چاپ هفتم آن و مربوط به سال57 است. اغلب اشعار، رنگ و بوی سیاسی دارند و از روحی متعهد برآمده اند؛

"تو در نماز عشق چه خواندی؟  -

                                           که سالهاست

بالای دار رفتی و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز

پرهیز می کنند."                 

                             (از شعر حلّاج، ص47)

یا:

"تبار نامه ی خونین این قبیله کجاست

که بر کرانه شهیدی دگر بیفزایند؟

کسی به کاهن این معبدِ شگفت نگفت:

بخور آتش و قربانبان پی در پی

هنوز خشم خدا را فرو نیاورده ست؟

                               (مرثیه، ص 45)

  یک نکته جالب هم تیراژ کتاب است؛ چاپ پنجم(سال 56) پنج هزار و پانصد نسخه، چاپ ششم(فروردین 57) ده هزار نسخه و چاپ هفتم( تیر 57) پنجاه هزار نسخه. مقایسه کنید با تیراژ کتاب در زمان حال...! قیمت کتاب هم 70 ریال است.

  استاد در ابتدای کتاب، از «نامه ها»ی عین القضات همدانی، چنین آورده است:

  " ... نبینی که دست را و قلم را تهمت کاتبی هست، و از مقصود خبر نه. و کاغذ را تهمت «مکتوب فیهی و علیهی»، نصیب باشد؛ ولیکن هیهات! هیهات! هر کاتب که نه دل بود، بی خبر است و هر مکتوب الیه که نه دل است؛ همچنین!"

مشخصات کتاب:

 در کوچه باغ های نشابور، شفیعی کدکنی، انتشارات توس، چاپ هفتم: 57/4/1،

                                                     ....

  خیلی درگیرم این روزها...؛ هم با خودم و هم با روزمرّگی هایم. کتاب خواندنم به اول صبح افتاده که بچه خواب است. او که بیدار شود، بیش تر موسیقی ست؛ نمی گذارد پای کامپیوتر بنشینم، مگر این که لا به لای کارهایم، یک موسیقی کودکانه برایش پخش کنم. کنجکاوی و شیطنت اش هر روز بیش تر می شود!


برچسب‌ها: شعر, کتاب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 17:18  توسط اسماعیل بابایی  | 

ویدئوی هوشنگ...

  اوایل دهه ی هفتاد بود و آن موقع، داشتن ویدئو ممنوع بود. نخستین کسی که در فامیل ما ویدئو خرید، هوشنگ بود و ما هم نخستین تجربه ی فیلم دیدن با ویدئو را همان موقع تجربه کردیم؛ «دالاهو» با بازی بهروز وثوقی و فروزان و ظهوری. فیلم را چندین بار تماشا کردیم و قصه و فضایش تا مدت ها در خاطرمان باقی بود و ترانه هایش را چپ و راست می خواندیم: "دیشب تو خواب وقت سحر/شهزاده ای زرین کمر/ نشسته رو اسب سفید/ میومد از کوه و کمر/ می رفت و آتش به دلم، می زد نگاهش..."

  و بعد «همسفر» را تماشا کردیم و «کوچه مردها» ، «چرخ و فلک»، «ممل آمریکایی» و.... تا مدتی دور دور ِ فیلمفارسی بود و صدای ایرج برای فردین....

  برای این که رویمان بشود به خانه ی هوشنگ برویم، به هر بدبختی ای یک فیلم ویدئویی پیدا می کردیم و به بهانه ی تماشای آن، مهمان می شدیم! هرکسی فیلمی آورده بود و گاهی تا پاسی از شب را به تماشای فیلم ها می نشستیم؛ تماشای حتی سه فیلم در یک شب، چیز عجیبی نبود و بنده ی خدا همسر هوشنگ که مدام با چایی و میوه و تخمه از مهمانان پذیرایی می کرد...! از این گذشته، وقتی هم در جایی دیگر دور هم جمع می شدیم، هوشنگ ویدئواش را با خودش می آورد و آن جا هم بساط فیلمبازی مان گل می کرد!

  تا مدتی کارمان همین بود!...

 کم کم فیلم های جدی تر هم آمد؛ «قیصر»، که موسیقی و دیالوگ هایش جادویمان کرده بود، و بعد «گوزنها» و آن دیالوگ معروف اش :"نمردیم و گولّه م خوردیم..." ، و یادم می آید که یک شب «شب های زاینده رود» محسن مخملباف را تماشاکردیم....

  و حالا...؛ یک هارد اکسترنال است و انبوهی از فیلم های ریز و درشت تاریخ سینما....؛

  اما یادش به خیر آن روزها با ویدئوی هوشنگ...؛ دوباره یاد آن تصنیف افتادم....


برچسب‌ها: واگویه
+ نوشته شده در  جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 18:24  توسط اسماعیل بابایی  | 

این دوشنبه های دوست داشتنی...

  چند وقتی ست که دوشنبه هایم جور دیگری ست؛ دوست داشتنی...

  دوشنبه ها کلاس فیلمنامه نویسی می روم؛ در محضر ناصر تقوایی. راهی طولانی را تا کلاس طی می کنم؛ معمولاً توی راه مطالعه می کنم؛ مطلبی از مجله ای یا شاید داستان کوتاهی. با انگیزه سر کلاس حاضر می شوم و با علاقه در پی یادگیری از آنم. به جرات، این کلاس روی روش کار من خیلی موثر بوده است؛ این کلاس نگاهی حرفه ای را برایم به ارمغان آورده است؛ جدیّت در کار و انجام کار به بهترین شکل. استاد نگاهی امروزین به مقوله ی فیلمنامه نویسی دارد. بیشتر هم شیفته ی مدرنیسم است تا مثلاً پست مدرنیسم. داستان کوتاه را به خوبی تحلیل می کند و سرراست سراغ حرف نوشته می رود. مدام از «تم» در نوشته می گوید و بر وجود ساختار در نوشته تاکید می ورزد. گاهی داستانی هم از دیگران یا خودش سر کلاس می خواند؛ هفته ی پیش داستان «چاه» را خواند که از خودش بود، با همان حال و هوای آشنای جنوب.

  در دومین جلسه ی کلاس، به عنوان نخستین شاگرد کلاس، طرح (خلاصه ی فیلمنامه) ام را سر کلاس خواندم که مورد استقبالِ هم استاد و هم هنرجویان کلاس قرار گرفت؛ استاد از طرح ام خوش اش آمده بود و کلّی درباره اش حرف زد؛ همین، اعتماد به نفس ام را دوچندان کرد و انرژی تازه ای به من بخشید!

  این دوشنبه های دوست داشتنی، به من فرصت فرار از روزمرّگی را داده است؛ که خودم باشم؛ جایی باشم که دوست دارم و درباره ی علایق ام حرف بزنم؛ به من امکان آشنا شدن با دوستان تازه ای را داده است که با همه شان حداقل در یک چیز اشتراک دارم، و آن سینماست؛ این هنر عزیز.... هنری که از کودکی مرا شیفته ی خود کرده است و مرا گریزی از آن نیست ؛این بار اما، شاید راه نویی برایم باز شود تا گامی دیگر به کنه آن نزدیک تر شوم....

  اما در دوشنبه ی پیش رو، باز هم به عنوان نخستین شاگرد کلاس، باید سر کلاس بخشی از فیلمنامه ام را بخوانم؛ فیلمنامه ای بر اساس همان طرحی که گفتم. باز هم از خداوند بزرگ کمک می طلبم تا یاری ام کند و مرا در مسیری که آغاز کرده ام تنها نگذارد....

                                                           .....

   آنتراکت که می شود، معمولاً کافه چی آهنگی از «پینک فلوید» را پخش می کند- مانند آهنگ زیبای "این جا بودی ای کاش..."1. به فکر فرو می روم با موسیقی....

1. ... wish you were here


برچسب‌ها: واگویه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 16:0  توسط اسماعیل بابایی  | 

تمام زمستان مرا گرم کن...

کوتاه درباره ی کتاب «تمام زمستان مرا گرم کن»، نوشته ی «علی خدایی»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کتاب، مجموعه ای ست از ده داستان کوتاه، که به جز یکی دوتا، همگی در نوع خودشان قابل تامل و ستایش اند. داستان هایش نه تنها به روز اند، بلکه به فرم های مختلفی نوشته شده و به دور از یکنواختی اند.داستان هایی هم به لحاظ ساختار و هم به لحاظ فرم، قدرتمند.

  نویسنده با شکستن فضا (زمان-مکان) و ترکیب واقعیت و خیال، موفق به پی ریزی فضای نویی در قصه هایش شده است، که البته یکدست و محکم اند. ایجاز در روایت، روایت در روایت، درهم تنیدگی دیالوگ ها و بازی با اسامی کاراکترها، از مهم ترین ویژگی های قصه هاست. او تا حدّ امکان از روایت خطی پرهیز کرده و از جریان سیّال ذهن به نحو فوق العاده ای بهره برده است؛ این اتفاق در قصه های «تمام زمستان مرا گرم کن»، «مکالمه» و «خاک سپاری» به شایستگی صورت می گیرد؛ مثلاً در اولی، نویسنده در عین تعریف کردن روزمرّگی های کاراکتر اصلی، خیالات و رویاهای او را هم به قصه اش وارد کرده و از طرفی چون کاراکتر اصلی یک نویسنده است، پای کاراکترهای شخصیت های داستانی را هم که در حال نوشتن اش است به قصه ی اصلی وارد می کند.... یا در «مکالمه»، در قالب مکالمه ای تلفنی، تخیلات راوی وارد قصه شده و زمان، عقب و جلو می رود. یا در «شماره ی 69909» در پایان مشخص نیست که به راستی راوی کیست؟ و آیا او زنده است یا مرده؟ و یا در «تخت های روی آب» نثر قصه به شعر نزدیک می شود تا در خدمت مضمون قرار گیرد....

  همه ی این هایی را که به اختصار برشمردیم، از این داستان ها مجموعه ای خواندنی ساخته است که مطالعه اش را به تمامی دوستان علاقمند پیشنهاد می کنم.

 

  مشخصات کتاب:

  تمام زمستان مرا گرم کن – علی خدایی – نشر مرکز – چاپ هفتم: 1390.  


برچسب‌ها: کتاب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 0:47  توسط اسماعیل بابایی  |