یادداشت های من ...

پنجشنبه نهم بهمن 1393
ن : اسماعیل بابایی

سفره خانه ی آذری

  دیروز بعد از مدت ها، یک دیزی مشتی خوردیم، آن هم در یک جای باصفا؛ سفره خانه ی آذری.  قبل اش چرخی در بازار قدیمی تهران زده بودیم و به وقت نهار به آن جا رفتیم.

  سفره خانه ی آذری در میدان راه آهن، ابتدای خیابان ولیعصر واقع شده. سفره خانه ای با سابقه که جان می دهد برای آن موقع هایی که آدم هوس بودن در یک فضای سنتی را می کند. همه چیز رنگ و بوی سنتی دارد؛ در و دیوارها پر از نقاشی های موسوم به «قهوه خانه ای» - که جذاب ترین بخش فضای سفره خانه برای من بود!، سفال ها و گلدان هایی بر تاقچه ها، ادوات درویشی و تعزیه ، پوشش سنتی کارکنان، و البته موسیقی سنتی ای که در فضا پخش می شود، که اگر شب ها گذرتان به آن جا بیفتد،  اجرای زنده هم دارد.

  همه ی این ها یک طرف و دیزی این سفره خانه هم یک طرف!! واقعا می چسبد! یک سفره ی کامل ایرانی؛ دیزی، که در ظرفی سفالین بار گذاشته شده است و انگار تازه از تنور درآمده باشد، داغ داغ، و البته پر ملات است. نان سنگک، سبزی تازه، ترشی لیته، ماست پر چرب، و یک پارچ دوغ ترش مشتی! 

  جای دوستان خالی، خوش گذشت!

پ.ن. ها:

-نقاشی قهوه خانه ای، شیوه ای در نقاشی ایران است که توسط هنرمندانی مکتب ندیده ایجاد شد و به مفاهیم مذهبی و ملی و حماسی می پرداخت. اوج آن در اواخر مشروطه و اوایل پهلوی بود. معمولا با رنگ روغن کار می شود و ترکیب بندی ها و پرسپکتیو آن،به شیوه ی مرسوم نیست. همین مضامین و شیوه ی کارباعث راهیابی این آثار به قهوه خانه ها شد. در دهه ی هفتاد خودمان، در همین سفره خانه ی آذری، کسانی بودند که در معرض دید عموم نقاشی می کردند.

- تصاویر از خودم نیست؛ توقع ندارید که با وجود آن سفره ی رنگین، بنشینم به عکاسی؟!

  



:: برچسب‌ها: واگویه, نقاشی


پنجشنبه نهم بهمن 1393
ن : اسماعیل بابایی

جاودانه های تاریخ سینما-۹: ژنرال

حماسه ی مرد صورت سنگی

ژنرال، باستر کیتون، ۱۹۲۶

چه کسی باور می کند کسی که خود بازیگر فیلم های کمدی ست، در تمام فیلم هایش حتی یک بار هم لبخند نزده باشد؟!

این، مشخصه ی اصلی کاراکتر باستر کیتون، کمدین بزرگ سینماست که او را لقب «مرد صورت سنگی» داده اند. کسی که شما را می خنداند، بی آن که خود بخندد، و این خود یکی از رازهای مهم ماندگاری آثار اوست. باستر کیتون همانند اغلب هنرپیشگان اولیه ی تاریخ سینما کارش را با ژانر کمدی آغاز کرد، ژانری که آن را قدیمی ترین ژانر تاریخ سینما می دانند. او نیز همچون بزرگانی چون چاپلین، از کمدی موقعیت بهره می برد، اما ویژگی های منحصر به فردی به کاراکترش می دهد که به فیلم هایش نوعی هویت می بخشد؛ از جمله ی آن ها، همان صورت سنگی و بی لبخند اوست. همچنین، او در فیلم هایش به نبرد با ماشین می رود و در برابر آن ها به پیروزی می رسد و آن ها را به تسخیر خود در می آورد. با این که کاراکتری دست و پاچلفتی به نظر می رسد،اما در عوض شجاع است و پشتکار زیادی دارد. این است که در نهایت، با سماجت خود به پیروزی می رسد. اما این ها، همه ی آن چیزهایی نیست که فیلم های او را خاص می کند؛ با نگاهی به «ژنرال»، بیشتر به توانایی های او پی می بریم.

«ژنرال» یک داستان حماسی ست که در آن، جانی گری (باستر کیتون)، به خاطر نشان دادن خود به دختر دلخواهش آنابل (ماریون مک)، دست به خطر می زند و در جنگ های داخلی آمریکا (جنگ های بین ایالت جنوبی و شمالی آمریکا در قرن نوزدهم) شرکت می کند.اما آن چه که در مورد او می بینیم، تصمیمی میهن پرستانه یا از روی علایق ملی و بومی نیست؛ او به خاطر اثبات خود به عشق اش، به این نبرد می رود و جبهه ی شمال و جنوب تفاوتی برایش ندارد!

فیلم از ریتم پرتحرکی برخوردار است و موسیقی و فیلم برداری در خدمت این ریتم اند. فیلم برداری فیلم، به ویژه در صحنه های تعقیب و گریز قطارها ستودنی ست. صحنه های نبرد و انفجار پل، هنوز تماشایی اند . (فراموش نکنیم که این فیلم محصول سال ۱۹۲۶ است!)داستان فیلم پر کشش، و دارای اوج و فرودهای بسیاری ست که هربار جانی، با سماجت و البته چاشنی شانس ،که در فیلم های کمدی رایج است، بر مشکلات پیروز می شود. این پیروزی ها، یعنی خط بطلانی بر نقص های ظاهری او، همچون کوتاهی قد اش.

  یک پایان دلچسب و شیرین، این فیلم را هرچه بیشتر در خاطر ماندنی کرده است...



:: برچسب‌ها: فیلم, جاودانه های تاریخ سینما


دوشنبه ششم بهمن 1393
ن : اسماعیل بابایی

گاهی به خاکی می زنم!

  امروز وسط درس آمار کلاس سوم تجربی، نمی دانم در جواب کدام سوال بچه ها،  به خاکی  زدم و حسابی حاشیه رفتم! 

  از فلسفه آغاز شد که هر کودکی در آغاز یک فیلسوف است، که مدام می پرسد، اما ما بزرگتر ها با نوع برخوردمان با سوالات ، عملا آن ها را نیز به یکی مثل خودمان تبدیل می کنیم، آدم هایی یکنواخت و فاقد شور و حرارت و عشق... یادشان می دهیم که سوال نکنند، که زود قانع شوند، و به روزمرگی عادت کنند...

  بعد بحث به ریشه ها کشید، از فلسفه ی یونان باستان و سقراط کشید به تاریخ ، و بعد تاریخ هنر  و به ویژه تاریخ نقاشی، از کمال الدین بهزاد تا رضا عباسی، و کمال الملک، و پرویز تناولی...!

  و چه قدر این مباحث برای بچه ها جالب بود! سراپا گوش شده بودند و تاثیر واژگانم را بر تک تک آن ها می دیدم، آن هایی که برخی شان به سختی لحظه ای را تاب می آورند و مدام در جنب و جوش اند!

  بعد از این صحبت ها، درس را ادامه دادیم و وقت هم اضافه آوردیم. با خودم فکر کردم که چه خوب که امسال درس آمار هم دارم، این بچه ها همیشه پر از سوالند، سوال هایی که بی دغدغه و ترس از من می پرسند، و البته ملاحظه ی شرایط را هم می کنند!



:: برچسب‌ها: واگویه


دوشنبه ششم بهمن 1393
ن : اسماعیل بابایی

گزارش روزانه!

 ۱ ۰امروز یکی از معاون های مدرسه به دفتر دبیران آمد، سراغ مجلات رشد را از ما گرفت. داشتم به این فکر می کردم که این مجلات بسیار مفید و باخاصیت (!) که در تیراژ میلیونی چاپ و بین مدارس توزیع می شوند، کجای این سیستم قدرتمند آموزش و پرورش قرار می گیرند؟! که معاون محترم آن ها را که در هم، در کمدی تلنبار شده بودند پیدا کرد و با عذرخواهی اولیه، به هرکدام از معلم ها یک مجله داد! بعد توضیح داد که بخشنامه ای از طرف اداره آمده است که از معلم هایتان در حین مطالعه ی این مجلات عکس گرفته و ارسال کنید!!

خلاصه ما هم اطاعت کرده و همگی مجلات را در دست گرفته و با جدیت به مطالعه مشغول شدیم و معاون محترم هم از طریق عکاسی به ثبت این رویداد مهم فرهنگی پرداخت...!!

۲. از آن جا که مدرسه ی ما در منطقه ی محرومی قرار گرفته است، بین بچه ها شیر یارانه ای توزیع می شود. این شیرها بسیار قیمتی اند (۸۰۰۰ ریال)، لذا عجیب نیست که یکی از مستخدمین مدرسه سر کلاس بیاید و درست آن جایی که بحث تدریس به نقطه ی عطف اش رسیده، آمار دقیق دانش آموزان را بپرسد و غایبین را از تعداد کل کم، و معلم را بیفزاید، تا مبادا مبصر که مسول انتقال شیرها به کلاس است، شیر اضافه ای با خود بیاورد! این سین جیم کردن ها به دقت انجام می پذیرد و مو از ماست کشیده می شود؛ بیت المال است، بیت الحال که نیست! بدین گونه، احتمال هر نوع اختلاصی هم از بین می رود، حتی در حد چند ریال!

  و دیگر این که متوجه شدم که برخی از دانش آموزان اقدام به خرید و فروش شیرها در زنگ تفریح می کنند، آن هم به قیمت کم تر از نصف! یکی نیست بهشان بگوید بنده های خدا، این شیرها که شما نوش جان می کنید، دانش آموزان هلندی در خواب هم نصیبشان نمی شود، در بیداری که سهل است...!

۳. ....

۴. ...

.

.




یکشنبه پنجم بهمن 1393
ن : اسماعیل بابایی

حالمان بد نیست!

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم /کم که نه هرروز کــم کـم می‌خوریم

آب می‌خواهـم سرابم می‌دهند /عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند

خود نمی‌دانم کجا رفتم به خواب /از چـــه بیـــدارم نکردی آفتـــاب؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند /بیگناهـــی بودم و دارم زدند

سنگ را بستند و سگ آزاد شد /یک شبه  بیــداد  آمد  داد   شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه‌ام /تیشه زد بـر ریشه ی اندیشه‌ام

عشق اگر این است مرتد می شوم /خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است /کافـــرم دیگر مسلمانــــی بس است

در میان خلق سردر گم شدم /عاقبت  آلــــوده ی مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می‌کنم /هـر چــــه در دل داشتم رو می‌کنم



:: برچسب‌ها: شعر


جمعه سوم بهمن 1393
ن : اسماعیل بابایی

کوتاه درباره ی فیلم «وجده»

شناکردن، بر خلاف رود...

وجده، حیفا المنصور، ۲۰۱۲، عربستان، آلمان

به نظرم دلیل اصلی جذابیت «وجده» این است که برای نخستین بار فیلمسازی از عربستان، دوربین اش را به درون فضای آن کشور می برد و مخاطب انگار از پس دیواری بلند به تماشای نادیده ها می رود!  «حیفا المنصور»، کارگردان فیلم ، که خود تحصیل کرده ی خارج از کشورش می باشد، زنان و مشکلات آنان را درجامعه ای سنتی در کانون توجه فیلم خود قرار می دهد. یک دوچرخه، که «وجده» کاراکتر اصلی فیلم در پی دستیابی به آن است، دستاویزی می شود تا فیلم به کند و کاو در مسایل مربوط به زنان جامعه اش بپردازد، هرچند عملا کند و کاوی صورت نمی پذیرد و فیلم، گزارش گونه، انبوهی از این مسایل را پشت سر هم ردیف می کند، که به نظرم دلیل اصلی آن را باید به محدودیت های فیلمساز برای پرداختن به چنین مضامینی در کشورش ربط داد.

  اما فیلم، به پرداختن به مسایلی این چنینی محدود نمی شود و درعین روایت ساده ای که دارد،کاراکتر قدرتمندی را در مرکزیت اش خلق می کند؛ وجده، دختری ست که برخلاف عرف جامعه اش می زید؛ از نام اش بگیر، تا نوع پوشش متفاوت اش(کفش، شلوار جین زیر چادر، و آن نوشته ی روی تی شرتش)،موسیقی راک اند رولی که گوش می کند، چیدمان اتاق اش، رقابت و دوستی اش با پسر همسایه، بده بستان هایش با هم مدرسه ای هایش،... و البته میل به دوچرخه سواری،  که همگی به عنوان نشانه می آیند، و دیالوگ ها و نوع برخورد او با مسایل اطرافش،  شخصیت او را شکل می دهند.

اما به همان اندازه که روی شخصیت وجده کار شده، از شخصیت پردازی کاراکتر مهمی چون مادرش غفلت شده است.

 این را هم باید اضافه کرد که این فیلم، به آثار سینماگران ایرانی و به ویژه جعفر پناهی شباهت زیادی دارد و به نوعی، از آن ها تاثیر پذیرفته است.



:: برچسب‌ها: فیلم


پنجشنبه دوم بهمن 1393
ن : اسماعیل بابایی

جاودانه های تاریخ سینما-۸: توت فرنگی های وحشی

 

توت فرنگی های وحشی، اینگمار برگمن، ۱۹۵۷، سوئد

«انسان، یک هستی رو به مرگ است....» (هایدگر)

ویکتور شوستروم، کسی که نقش پروفسور آیزاک را در این فیلم بازی می کند، خود از پایه گذاران سینمای سوید در اوایل قرن پیش است. سینمایی که از همان ابتدا، توجه خود را به طبیعت، نور، و فرهنگ فولکلور مردم اسکاندیناوی نشان می دهد. عناصری که بعدها در فیلم های برگمن به اوج خود می رسند. 

برگمن در آثارش، به دغدغه های خود درباره ی مفاهیمی چون مرگ، تنهایی، و مذهب می پردازد. مباحث روانکاوانه در آثار او مشهود است و برای نزدیک شدن به درون آدم ها، از نماهای کلوزآپ به طرز استادانه ای بهره می برد. همچنین است تاکید او بر سایه روشن ها، و نوع میزانسنی که برای یک نما به کار می برد.

از همان رویای نخستین، پروفسور در عین زنده بودن، مرگ خویش را به چشم می بیند. این رویا (که برگرفته از فیلم «ارابه ران مرگ»، ۱۹۱۹، از خود ویکتور شوستروم است)، سرآغازی ست برای مواجه ی او با شرایطی که به خودشناسی و نقد خویشتن اش می انجامد. تصویری که او در ذهن خود از خویشتن ساخته است، پزشکی ست که «انجام وظیفه» اش، یعنی پرداختن به دیگران، و در خدمت علم بودن. دریغ از این که همین ها، باعث دور شدن از اصل زندگی، و آن شور و نشاط واقعی نهفته در آن است، که در سکانسی که سارا (بی بی اندرسون) توت فرنگی وحشی می چیند، مستقیما بدان اشاره می شود. توت فرنگی وحشی، نماد سرزندگی و شور و لذت طبیعی ست.

در این جا برگمن از کارکرد اساطیری سفر استفاده می کند تا پروفسور آیزاک به خودشناسی برسد. اما این سفر چند بعدی ست. هم بیرونی ست (از شهری به شهر دیگر)، هم درونی ست( آن چه در درون پروفسور اتفاق می افتد و به مرور باعث تغییر در اندیشه ها و رفتارش می شود)، و هم سفری ست در زمان. چه که زمان در این فیلم می شکند و باعث شکل گیری جریان سیال ذهن می گردد.



:: برچسب‌ها: فیلم, جاودانه های تاریخ سینما


چهارشنبه یکم بهمن 1393
ن : اسماعیل بابایی

آمانژ

این عکس را دیشب بعد از تماشای «شیار۱۴۳» گرفتم؛ نبش سینما آزادی، اجرای زنده ی گروه موسیقی آمانژ(Amanj).

اجرای پر شور و حالی بود.



:: برچسب‌ها: عکاسی, واگویه, موسیقی


دوشنبه بیست و نهم دی 1393
ن : اسماعیل بابایی

مرگ مادری که بچه نداشت...

  چند سال پیش زن عمویم که مثل همه ی آدم های دیگر مریض می شد و دکتر می رفت، متوجه شد که بیماری اش یک بیماری معمولی نیست، سرطان است.

اول اش باورمان نمی شد، قبل اش دکتر گفته بود که توده ای دیده است و باید عکس بگیرد، برای نشان دادن عکس، خواهرم همراهش رفته بود. بعدش با خواهرم تماس گرفتم. گفت که دکتر به زن عمو گفته است که یک کیست معمولی ست، اما بعد از خارج شدن او از مطب، به خواهرم گفته که معمولی نیست...، بعد گریه اش گرفت و گفت دکتر خواسته تا آزمایشات بیشتری انجام شود.

موقعی که قرار بود جواب آزمایشات را به دکتر نشان دهند،  من هم بودم. رفته بودیم شهرستان. دکتر بی رودروایستی گفت :«وضعش خیلی خرابه، باید هرچه زودتر شیمی درمانی رو شروع کنه»

-آقای دکتر امیدی هست؟

-مگه خدا کمکش کنه...

 و این برای من یعنی تمام! اصلا فکرش را هم نمی کردم. باورم نمی شد. وقتی به زن عمو فکر می کردم که چه خوشبینانه برای این و آن تعریف می کرد که:«دکتر گفته فقط یه کیست معمولیه!»، دلم به حالش می سوخت.و بد تر وضعیت عمو بود، که بعد از او چه خواهد کرد؟ چه به سرش خواهد آمد؟..

آن روز غروب، از فرط ناراحتی نمی دانستم چه کنم. در حالی که پیاده می رفتم، خودم را به جای خلوتی رساندم و یک دل سیر گریه کردم. همه ش یاد او و محبت هایش می افتادم. یاد همه ی سختی هایی که کشیده بود. برای او که خیلی بچه ها را دوست داشت، اما سال ها بدون بچه بودن را تحمل کرد، آن هم با شوهری نابینا ،و در حالیکه دکتر ها گفته بودند که عیب از مردش است.... و او همه ی این سال ها برای شوهرش یک همراه صبور و بی ادعا بود.

اما چنین دردی را که نمی توان پنهان کرد. زن عمو عمل کرد. اولش همه چیز عادی بود، بعد کم کم حالش بد شد. دردش را فهمید. شیمی درمانی را شروع کرد. یک بار با او رفتم برای شیمی درمانی اش. میل زنده ماندن و هراس از مرگی نامیمون را می شد در سرعت گام هایش، و در انتخاب واژگان جملاتش دید. انگار می خواست همه ی قواعد را دور بزند. می خواست از خدا طلب هایش را بگیرد.

اما وقت تنهایی اش که می رسید، غمگینی اش را می دیدم. سخت می توانستم خودم را کنترل کنم. صورتم را از او می گرفتم تا چشم هایم را نبیند، و کم تر حرف می زدم تا بغض ام را نفهمد.

بعد از یک دوره ی سخت درمان حالش رو به بهبودی رفت. دکتر دفعات شیمی درمانی را کاهش داد و از داروهایش کم کرد. راستش امیدوار شدم. اما دیری نپایید که درد اوج گرفت. هنوز زن عمو کارش به استفاده از لگن نکشیده بود. می توانست خودش را جمع و جور کند.در همان ایام، یک بار به خانه شان زنگ زدم و با تقلید صدایی زنانه، خودم را معلمی معرفی کردم که زمانی در خانه شان به بی سوادان درس می دادم. عمو چند سالی یکی از اتاق های خانه اش را به نهضت سوادآموزی اجاره می داد. چه قدر خوشحال شد. احوالش را پرسیدم و بهش امیدواری دادم.

درست یک هفته پیش از مرگش به دیدنش رفتیم. حال نزاری داشت. صفرا به پوستش زده بود. لاغر و رنگ پریده تر از قبل شده بود. به سختی حرف می زد...

  حالا همه یادشان افتاده بود که اویی هم بوده. چپ و راست به دیدنش می آمدند و برایش میوه وکمپوت و آبمیوه می آوردند. اما چه سود...

وقتی اتاق خلوت شد و فقط من بودم و او، از من خواست صورتم را نزدیکش ببرم. آرام صورتم را بوسید. بعد دستم را گرفت و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:«منو ببخش!.. نتونستم کاری برات انجام بدم!...».

این چند واژه مرا ویران کرد. طاقت نیاوردم و به حیاط دویدم. خدای بزرگ، آخر چه کار باید برای من می کرد؟ کدام مهر باقی مانده بود که من از آن بی نصیب مانده باشم....

یک هفته ی بعد، رفت. همیشه از صدای زنگ تلفنی که اول صبح بشنوم می ترسم. مثل همان زنگ تلفن آن صبح که خبر از رفتن او می داد.خبر را که شنیدم در دلم گفتم:« راحت شد...»

 



:: برچسب‌ها: خاطره


یکشنبه بیست و هشتم دی 1393
ن : اسماعیل بابایی

مینی مال آرت

  این نقاشی کوچک دیواری را در بلوار کشاورز دیدم و با موبایل عکسی از آن گرفتم. جالب ست عنوانی که نقاش برای اثرش انتخاب کرده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:

مینی مالیسم یا هنر کمینه، هنری ست که بر سادگی و حذف زواید اثر تاکید دارد. این هنر که ریشه هایش در روسیه ی پس از انقلاب پا گرفت، در اواخر دهه ی شصت میلادی در آمریکا به خصوص، به اوج خود رسید و پس از طی عمر مدرنیسم، از دور خارج شد.



:: برچسب‌ها: نقاشی, عکاسی