قالب وبلاگ

فلسفه های لاجوردی
هنر و ادبیات
حاشیه جذّاب تر از متن!

   جشنواره ی فیلم فجر هم به پایان رسید؛چند سالی می شود که فرصت تماشای فیلم در جشنواره را نداشته ام؛ اما همان موقع هم که فرصت اش بود، ایستادن در صف های جشنواره، به مراتب از تماشای خودِ فیلم ها برایم جذّاب تر بود! آن صف هایی که اغلب تا کوچه یا خیابان جنب سینما کشیده می شد...؛ وارد صف که می شدی، انگار وارد یک تالار گفت و گوی سینمایی شده باشی که در آن، یک عده عشق فیلم در سنین مختلف را علاقه ای مشترک دور هم گرد آورده بود. صف هایی که از بیش از یک ساعت پیش از نمایش فیلم آغاز شده و معلوم نبود که آخر سر، تماشای فیلمی نصیبت می شد یا نه؟!

  خاطرات ریز و درشتی از آن روزها در ذهنم باقی ست...؛ از آن مردی که از آن تماشاگران قدیمی سینما بود و در سینما کریستال دیدم اش، به هنگام تماشای ... مجید مجیدی، که چه اطلاعات جالبی درباره ی سینماهای قدیم تهران داشت...، تا آن پسر دانشجوی رشته ی عکاسی که خونگرم بود و بچه ی شهر ری که در صف سینما فلسطین برای تماشای «تقاطع» ابوالحسن داوودی با هم آشنا شدیم، که درست در ترم آخر دوره ی کارشناسی اش، رشته ی حسابداری را رها کرده و علی رغم مخالفت اطرافیانش، از نو کنکور هنر داده و عکاسی قبول شده بود...، یا آن دوتا دختر خیابانی در جلوی سینما سروش که برای تماشای یکی از فیلم های ابراهیم وحیدزاده آمده بودند، که مدام آدامس می جویدند و درباره ی فیلم چه نظریات جالبی داشتند...، یا آن جمعی که جلوی سینما آفریقا برای تماشای «واکنش پنجم» یا «زن زیادیِ» (یادم نیست!) تهمینه میلانی در انتهای صف بهشان پیوستم  که لَنگِ نام هنرپیشه ی زن «کازابلانکا» بودند (اینگرید برگمن) و با دانستن نام اش، یکی شان رفت و کلّی چیپس و پفک خرید و من هم مهمانشانم شدم، در همان  روزی که خودِ خانم میلانی هم  با شلوار شش جیب  و مانتوی سبزی، جلوی سینما آمده بود و با یک دوربین هندی کم از آن جمعیت فیلم می گرفت....

  اما شاید خاطره ای که هیچ گاه از ذهنم خارج نمی شود، یک عصر سرد زمستانی بود که برای تماشای «چهارشنبه سوری» اصغر فرهادی رفته بودیم سینما سپیده؛. صف به داخل کوچه ی جنب سینما هم کشیده شده بود و بعد از یک ساعتی که در صف ایستاده بودیم، بلیط فروشی آغاز شد. هنوز صف به سر خیابان نرسیده بود که گفتند بلیط ها تمام شده است! سر و صداها بلند شد و جمعیت کش و قوس آمد و بخشی از آن پراکنده شدند.... اما ما و جمعی دیگر ماندیم، بعد از حدود نیم ساعت، یکی آمد و گفت برای سانس فوق العاده بلیط می فروشیم و ما هم خریدیم؛ بلیط برای ده شب! در این فاصله، پیاده تا میدان انقلاب آمدیم، یک فنجان شیرکاکائوی داغ نوشیدیم و چرخیدیم، شاید زمان سریع تر بگذرد. حدود ساعت ده، وارد سالن شدیم و فیلم شروع شد؛ با ذوق و شوق به تماشا نشستیم؛جای سوزن انداختن نبود! ساعتی که از فیلم گذشت، گرمای داخل سالن و خستگی بر من غلبه کرد...، مقاومت بی فایده بود و خوابم برد...!! و وقتی بیدار شدم که تماشاچیان در بُهتِ رابطه ی حمید فرخ نژاد و پانته آ بهرام بودند و من بُهت زده تر از ایشان، در بین خواب و بیداری....    


برچسب‌ها: فیلم
[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 22:3 ] [ اسماعیل بابایی ]
حسرت همیشگی


" حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر

می شود!"

                                    (قیصر امین پور)


برچسب‌ها: شعر
[ سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 14:10 ] [ اسماعیل بابایی ]

انیو موریکونه؛ خلاّق و نامتعارف...

  راستش آنچه باعث نگارش این چند سطر شد، شنیدن دوباره ی موسیقی متن ِ زیبای فیلم روزی روزگاری در آمریکا (سرجیو لئونه – 1984)، ساخته ی موریکونه بود. در بین آهنگسازان فیلم، او آهنگساز محبوب من است!... آثارش را دوست دارم، چه که وسترن اسپاگتی را نخستین بار با موسیقی او شناختم؛ تماشای خوب، بد، زشت یا به خاطر یک مشت دلار، بدون موسیقی متن او برایم غیر قابل تصور است! دوستش دارم چون بسیاری از ملودی هایی را که ساخته است می توانم مستقل از فیلم، برای خودم سوت بزنم...! نامتعارف بودن ساخته های او در برابر موسیقی های غالباً ارکسترال فیلم های همدوره اش و حتی بسیاری از فیلم های این روزها، و خلاّقیت شگفت انگیزی که او در ساختن آثارش به کار برده است، همیشه برایم جذّاب بوده است...!

                                                             .....


  انیو موریکونه کار  آهنگسازیش را از شش سالگی آغاز کرد. از پدرش که نوازنده ترومپت سبک جاز بود، نواختن ترومپت را آموخت و ساخت موسیقی فیلم را با فیلم فاشیست( 1961) آغاز کرد؛ اما فیلمی که او را به شهرت رساند، نخستین فیلم وسترن اسپاگتی به نام به خاطر یک مشت دلار( سرجیو لئونه- 1964) بود که همزمان لئونه ی کارگردان و ایستوودِ بازیگر را هم جهانی کرد. از همان ابتدا، وسترن اسپاگتی با موسیقی او گره خورد و همین، یکی از دلایل مهم شهرت این گونه ی سینمایی شد. او با لئونه رفیق و همکلاسی بود و همکاریشان تا مرگ لئونه(به سال 1989) ادامه داشت؛ معروف است که لئونه فیلمنامه را برای او می برد تا موریکونه پیش از ساخته شدن فیلم، موسیقی اش را بسازد و کارگردان به هنگام ساختن فیلم در سکانسهایی موسیقی را برای بازیگران فیلمش پخش می کرد تا حسّ و حال لازم را به بازیشان بدهد. موریکونه شاهکارهایی چون سه گانه ی «دلار» و روزی روزگاری در آمریکا را برای لئونه ساخت....

  او خلّاق و نوآور بود؛ سازبندی عجیب اش، متفاوت با اغلب موسیقی های فیلمهای دهه 60 بود؛ گیتاربرقی و سازدهنی را با ارکستر سنتی تلفیق می کرد؛ از ناقوس کلیسا، صدای شلیک اسلحه یا شلاق و سوت، لابلای سازهایش استفاده می کرد؛ از چنگ، فلوت مجارستانی(پن فلوت)، سنج مصری و هر نوع سازی که بتواند منظورش را برساند، بی محابا و البته خلاقانه بهره می گرفت و در این راه سبک های مختلفی اعم از جاز، بلوز و غیره را همزمان به کار می گرفت. استفاده از صدای انسان، از سرودهای کلیسایی و دَم گرفتن و زمزمه های خوانندگان گروه کُر بگیر تا صداهایی تک نفره( مانند آنچه در خوب، بد ، زشت آفریده است) از دیگر ویژگی های آثار اوست. اغلب شاهکارهایش بر اساس آثاری که سولوها1 در آن مرکزیت داشته اند خلق شده اند.

  او برای فیلم سازان برجسته ای چون برناردو برتولوچی، پیر پائولو پازولینی، جیلو پونته کورُوو، داریو آرجنتو، جوزپه تورناتوره، برایان دی پالما، ترنس مالیک، وُلفگانگ پترسن، اولیور استون و مایک نیکولز موسیقی فیلم ساخته است.

  در سال 2007، آکادمی علوم و هنرهای سینمایی( اسکار)، یک جایزه ی اسکار افتخاری به او داد- که آن را از دست کلینت ایستوود بازیگر سه گانه «دلار» گرفت- تا شاید بتواند آن سلیقه آمریکاییش را که در انتخاب موسیقی برتر غالب بوده، تا حدی بپوشاند؛ جایزه ای که سالها پیش باید نصیب او می شد....

  از دیگر آثار مطرح او موسیقی متن فیلمهای زیر را می توان نام برد: مأموریت مذهبی( رولند جاف- 1986)، تسخیر ناپذیران( برایان دی پالما- 1987) و سینماپارادیزو( جوزپه تورناتوره- 1988).

پ.ن:

۱.سولو(solo): ملودی یا قسمتی از ملودی که به وسیله ی یک ساز تنها اجرا می شود.



برچسب‌ها: فیلم, موسیقی
[ سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 12:22 ] [ اسماعیل بابایی ]

 «شعله» در سینمای زیرزمینی! 

اوایل دهه ی هفتاد بود و ما هم بچه مدرسه ای و عشق فیلم...؛در محله مان چند جا بود که در آن فیلم نمایش می دادند که من نامشان را سینماهای زیر زمینی گذاشته بودم! به دو دلیل: یکی این که کمابیش فعالیتشان غیر رسمی بود و دیگر این که واقعاً بعضی هایشان زیر زمین بودند! یک فضای کوچک و نیمه تاریک که بلیط فروشی اش از سالن نمایش (!) به وسیله ی پرده ای جدا می شد. بلیط فروش همان صاحب سینما بود که تا آخر نمایش بلیط می فروخت! اوایل با پروژکتور، و بعد با دستگاه ویدئو. فیلم ها غالباً اکشن بودند؛ مجموعه فیلم های بروس لی، جکی چان، ژان کلود وندام، استالونه و ...گاهی هم فیلم های وسترن یا هندی. و تماشاگران از هر سن و هر صنفی و آزاد برای جیغ و هورا کشیدن و اظهار نظر در حین نمایش فیلم! فیلم ها ، دوبله یا زبان اصلی، با سانسور پخش می شد، اما گاهی هم از دستشان در می رفت و فیلم اصلی را نمایش می دادند...!

  اغلب دو تا سه فیلم را در هر روز نمایش می دادند؛ بعضی از فیلم ها به دلیل استقبال زیاد تماشاگران در چند سانس تکرار می شد؛ استقبال تماشاگران خیلی بالا بود، به ویژه در روزهای تعطیل. سینمادارها، روی پلاکاردهایی دست نویس، اعلام برنامه می کردند که با عباراتی چون " یک فیلم بی نظیر"، یک نبرد واقعی" و ... و گاهی هم با پوستر فیلم،همراهی می شد!

  اما،.. یادم می آید که یکی از فیلم هایی که به شدت مورد توجه قرار گرفت فیلم  هندی شعله بود...؛ چه هیجانی در بین تماشاگران ایجاد کرده بود؛ خود من هم نخستین بار این فیلم را در یکی از همان سینماها تماشا کردم...؛ یک وسترن جذاب  هندی! یادش به خیر!


برچسب‌ها: فیلم
[ چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 17:45 ] [ اسماعیل بابایی ]

  سلام به همه ی دوستان!

  مدتی نبودم و دلیل اش هم مشغله های فراوانی بود که به امید خدا در حال تمام شدن است.از همه ی شما سپاسگزارم که در این مدت همراهی کردید؛ برای همه تان آرزوی شادی و سلامتی می کنم!

[ چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ ] [ 14:2 ] [ اسماعیل بابایی ]

مضمون فدای فرم...


   جو رایت –که فیلم اقتباسی خوبی چون تاوان را در کارنامه دارد – تلاش خود را به کار برده تا فیلم آبرومندی بسازد، این تلاش را در دقتی که او در جزئیات فیلم به کار برده، در نورپردازی ، میزانسن، طراحی لباس و اجزای صحنه، و فیلمبرداری درخشان آن می بینیم. همچنین، به لحاظ فرم، کارگردان موفق به ایجاد نوعی زبان مشخص برای فیلم شده است. انگار همه چیز از ابتدا تا انتها بر صحنه ی نمایش می گذرد؛ دکورها آدم ها جا به جا شده و واقعیت و تخیل در هم می آمیزد. فیلم در جاهایی به ژانر موزیکال هم نزدیک می شود...، و در همه حال فاصله ی بین بیننده و فیلم حفظ می شود. اما «آنا کارنینا» اگرچه به لحاظ فرم فیلم درخشانی ست، اما به لحاظ مضمون، فاقد پرداخت لازم برای کاراکترهایش می باشد؛ در واقع به نظر می رسد که فیلم می خواهد ضعف های فیلمنامه اش را از طریق رنگ و لعاب دادن به پلان هایش بپوشاند؛فیلمنامه فاقد استخوان بندی لازم بوده و فیلم به فرم محدود می شود.

  هدف این نوشته البته مقایسه ی رمان با فیلم نیست، اما در اقتباس سینمایی از یک رمان، انتخاب بخش هایی از آن به قصد شخصیت پردازی، مهم ترین کار است. آنچه مهم است انتقال فضای رمان به فیلم است؛ این عمل اگر به درستی صورت گیرد، استخوان بندی قصه به فیلم منتقل شده و فیلم فضای آن را به خودش می گیرد. در این مورد اما، این اتفاق نیفتاده است؛ فیلم همانقدر که در پرداخت شخصیت های فرعی موفق بوده، از شخصیت های اصلی غافل بوده است؛ از جمله در مورد آنا که کاراکتر اصلی ست؛ انتخاب «کایرا نایتلی» به عنوان آنا، به نظرم انتخاب خوبی نبوده است؛ کاریزمای «نایتلی» از پس نمایش آن روح آشفته ی آنا برنیامده و او نتوانسته آن شیدایی و سرگشتگی او را به تصویر بکشد ؛ لذا بیننده هم  با او همراه نمی شود.... شکل گیری رابطه ی او و افسر جوان به شکلی پیش پا افتاده به تصویر کشیده می شود، در صورتی که پرداخت درست آن برای ادامه ی قصه ی فیلم حیاتی ست. در عوض، «جاد لاو» که در نقش همسر آنا ظاهر شده است، یک بازی به یاد ماندنی و ظریف را از خود به نمایش گذاشته است.


برچسب‌ها: فیلم
[ یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ ] [ 10:50 ] [ اسماعیل بابایی ]

حالم این روزها خوش نیست!

مثل یک آدم برفی که هر لحظه بیشتر آب می شود...
٬ اما نه از هرم آفتاب٬ که از شدت تاریکی...


برچسب‌ها: واگویه
[ شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ ] [ 12:33 ] [ اسماعیل بابایی ]
می نویسم، پس هستم...!

 

  حالم را بد می کنند آدم هایی که تنها خودشان و دنیایشان و عقاید خودشان را مهم می شمارند. حالم به هم می خورد از آدم هایی که چسبیده اند به این دنیا، جوری که انگار از اول مال خودشان بوده است! جوری که انگار تا ابد آن را خواهند داشت....

  در این زمانه ی پر از گرفتاری، که برای خرید کتابی یا مجله ای، اول قیمت پشت جلدش را می بینی و برای کمترین تغذیه ی فرهنگی، هزار جا فکرت می رود و صد جور برنامه ریزی می کنی...، برخورد با این آدم ها دیگر ...! خودشان که نه اهل کتاب اند و نه اهل موسیقی و فیلم و از این قسم کالاهای فرهنگی  هیچ، و سرتا به پایشان را بتکانی جز حرف های صد من یک غاز و بی ارزش، تراوشی ندارند، آن اندک تلاش تو را برای آگاهی یافتن به سخره می گیرند و متلک بارَت می کنند. اینان که تعریفشان از فرهنگ، چیز دیگری ست و قاموسشان به کلی با ما فرق می کند، بسیاری شان لذت می برند از حرف ها و بحث های .... «به شب نشینی خرچنگ های مردابی/ چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟» (م.ع.بهمنی)

  حالم را بد می کنند این جماعت، هرچند متاسفانه تعداشان هم کم نیست...؛ مرا با آن ها کاری نیست، راه خودم را می روم؛ فیلم می بینم؛ در سرویس مدرسه کتاب می خوانم؛ هرازگاهی چیزی می نویسم؛ بسیار اندیشه می کنم در حال و روز دنیایمان و بی تفاوتی نسبت به شرایط اجتماعم را دوست ندارم، و همه ی این ها هر لحظه به من یادآوری می کند که هستم، که برای بودنم بهانه ای دارم، که نمی خواهم زیستنم بیهوده باشد....؛ گرفتاری های روزمرّه هنوز نتوانسته اند سدّ راهم شوند و می دانم که هیچ گاه نخواهند توانست، حتی در بدترین شرایط. عشق به آگاهی در من نهادینه شده است، از کودکی با آن خو گرفته ام....

  می دانم که این آدم هایی که برشمردم، هیچ گاه لذتی را که من از تماشای یک فیلم، خواندن یک کتاب، یا شنیدن نغمه ای می برم، نخواهند برد؛ دنیای آن ها به این فضا راه ندارد. آن ها نمی فهمند که چگونه یک قصّه ی کوتاه، می تواند تو را روزها و روزها با خود همراه کند، که چگونه دنیای یک کاراکتر در یک فیلم، تو را با خود همراه می کند ؛ دنیای آن ها محدودتر از این حرف هاست...! دوستم فرهاد خوب می گفت که " ایشان این گونه نشان می دهند، اما در درون، تو را تحسین می کنند"، هرچند، مرا و امثال مرا، به تحسین این آدم ها نیازی نیست...!



برچسب‌ها: واگویه
[ دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ ] [ 23:0 ] [ اسماعیل بابایی ]
گوست داگ؛ مرام سامورایی...

 " این دیدگاه خوبی ست که جهان را شکل یک رویا ببینیم؛ زمانی که شما کابوس دارید، بلند می شوید و به خودتان می گویید که این فقط یک رویا بود...؛ گفته شده که جهانی که ما در آن زندگی می کنیم، ذره ای با این تفاوت ندارد...."

                                      ( از دیالوگ های فیلم گوست داگ؛ مرام سامورایی / جیم جارموش - 1999)  

 


برچسب‌ها: فیلم
[ چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ ] [ 9:44 ] [ اسماعیل بابایی ]
نمی افتیم...

"و هنوز

ایستاده ایم مثل درخت

گاهی نیز مثل چوپانی

خمیده خوابمان می برد

اما در خواب هم می ایستیم

می ایستیم

نمی افتیم..."

                                           (عبدالله په شیو)


برچسب‌ها: شعر
[ جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 22:18 ] [ اسماعیل بابایی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

"پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست..."