یادداشت های من ...

پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393
ن : اسماعیل بابایی

جاودانه های تاریخ سینما-۴: پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته

زنده باد جنون!

پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته، میلوش فورمن، ۱۹۷۵، آمریکا

   فیلم با ورود خودرویی به دشتی سرد و نیمه تاریک آغاز می شود. چراغ های خودرویی که حامل مک مورفی (جک نیکلسن) اند، تاریکی دشت را می شکافند. موسیقی یی با مایه های سرخ پوستی، و البته لحنی بداهه نوازانه که رنگ و بوی طبیعت دارد، این صحنه را همراهی می کند. صحنه ای که به فضای آرام تیمارستان، فضایی با نظمی دیکته شده، و با بیمارانی که ظاهرشان بیشتر به ارواح می ماند قطع می شود. موسیقی وحشی ابتدای فیلم، جای خودش را به موسیقی یی آرام می دهد. در این نمای معرّف، با فضای خشک و خالی از روح تیمارستان و کارمندان و بیمارانش، بالاخص پرستار راچد (لوییس فلچر) آشنا می شویم. فضایی که با ورود مک مورفی با آن ظاهر و رفتار متفاوت، به چالش کشیده می شود.

  مک مورفی نماینده ی روح گمشده و سرکش آدم های دربندکشیده ای ست که روزشان را با دارو آغاز می کنند و در زیر سایه ی سیستمی رسمی، همه چیز برایشان تعریف شده است. اراده ی هرنوع اختیاری از آنان سلب شده و در اسارت نوعی فراموشی از خویشتن به سر می برند. فیلم به وضوح به عقاید اندیشمندانی چون نیچه، و به ویژه فوکو و کتاب «تاریخ دیوانگی» اش، پهلو می زند. میشل فوکو در این کتاب، پس از پرداختن به سیر برخورد جوامع با پدیده ی دیوانگی در تاریخ غرب، به مقابله ی قدرت با روح آزاد بشر می رسد. جایی که جداسازی جماعت به ظاهر دیوانه از باقی آدم ها، به اسارت روح سرکش انسان، و افزایش قدرت کنترل سیستم های رسمی بر آن ها منجر می شود. جک نیکلسن با ظاهری رند، و با یک بازی برونگرا، نماینده ی این سرکشی ست، که به مرور سعی در تغییر شرایط تیمارستان دارد. او در جایی به بیماران می گوید:« شما خیال می کنید چطونه؟ خیال می کنید واقعاً دیوونه اید؟ شماها دیوونه نیستید. شما از اون احمقایی که تو خیابونا پرسه می زنند دیوونه تر نیستید...». در مقابل، بازی درونگرای لوییس فلچر را داریم که نماینده ی سیستم رسمی ست.

  فیلمنامه که اقتباسی ست از رمانی نوشته ی «کن کیسی»، سرشار از جزییاتی است که به مرور این بیماران را به روح آزادِ گم کرده شان نزدیک می کند. مک مورفی آن ها را به جنگیدن با شرایط سوق می دهد؛ میل به تماشای مسابقه ی بیسبال از تلویزیون، شرط بندی بر سر از جا کندن آبخوری، مسابقه ی بسکتبال، فرار با اتوبوس و رفتن به ماهیگیری، پارتی شبانه...

  در سکانس بعد از پارتی شبانه، وقتی کلاهِ همیشه تمیز ِپرستار راچد زیر دست و پا  خاکی و کثیف می شود، انگار تاج پادشاهی این قلمرو از اوج به خاک می افتد. «بیل» با مرگ اش، و مک مورفی با مرگ سمبلیک اش به کمک عمل جراحی، تاوان پس می دهند، بدون این که سیستم، پرستار راچد را مواخذه کند. «رییس» (سرخپوست)، اجازه نمی دهد که مک مورفی به همان شکل باقی بماند، و با از جا کندن آبخوری، شکستن حصار و فرار از تیمارستان ( که به پروازی اسطوره ای شبیه است)، به طبیعت وحشی و بکر پناه می برد و به نوعی ادامه دهنده ی راه مک مورفی می شود. اینجاست که دوباره همان موسیقی آغازین فیلم به گوش می رسد. در این سکانس درخشان، آب از قالب ِمکعبی ِآبخوری رها شده و فواره می زند، «رییس» می گریزد، و بیماران وحشیانه فریاد شوق برمی آورند...

 

پ.ن:

برنده ی اسکار بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه ی اقتباسی، بازیگر نقش اول مرد، و بازیگر نقش اول زن. 



:: برچسب‌ها: فیلم, جاودانه های تاریخ سینما


سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393
ن : اسماعیل بابایی

پرنده مردنی ست...

  صبح ها مسیری را با تاکسی طی می کنم تا به ایستگاه سرویس مدرسه برسم. امروز راننده تصنیف چشم نرگس را گذاشته بود، البته با صدای معین. تا ایستگاه، گرم بودم با موسیقی. آسمان ابری بود و سیاه. از ماشین که پیاده شدم، روی پل هوایی ، هوس خواندن به سرم زد! همان تصنیف را، اما عبور رهگذران،  خواندنم را قطع کرد....

...

  مستخدم مدرسه، یاکریمی را که از سرما می لرزید، به دفتر دبیران آورده بود و روی شوفاژ گذاشته بود. نگاهش کردم، پرهایش پف کرده و آرام به خودش می لرزید. چشمانش بسته بود. دلم به حالش سوخت. رنگ مرگ گرفته بود...

  ظهر، جای خالی اش را دیدم. از مستخدم سراغش را گرفتم، گفت: « طاقت نیاورد، مرد...»

...

  این ها را دارم توی سرویس مدرسه به خانه می نویسم. از خستگی نای جنبیدن ندارم!..

 

پ.ن: «پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی ست...»، فروغ فرخ زاد



:: برچسب‌ها: واگویه


دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393
ن : اسماعیل بابایی

موی سپید

  کنار ساحل ، بر صخره ای سنگی نشسته ام. دریا طوفانی ست. کسی در ساحل نیست. تنها، به دریای مواج خیره شده ام. دریا یی که تا دوردست ها امتداد یافته است و موج های بلندش به پاهایم می رسد، و گاهی تا زانوانم بالا می آید. یک ساعتی می شود که همین طور به دریا خیره شده ام. تمام جاده چالوس را به امید دیدن دریا راندم. یک موسیقی، تنها همدم ام بود در سکوت ماشین. یک سره تا دریا راندم. موسیقی از عشقی بین یک سیاه پوست و یک سفید پوست می گفت. تمام راه آهنگ را روی تکرار زدم و بی توقف راندم. اصلا باک ماشین را نگاه نکرده، راه افتادم. فقط می خواستم دریا را ببینم، همین! بقیه ی چیزها برایم اهمیتی نداشت...

  حالا بر کناره ی دریا می ایستم،  باد هم وزیدن گرفته است و موج ها ارتفاع بیشتری گرفته اند. باد، موهای بلندم را پس و پیش می کند. ناگهان تار موی سپیدی ، پیش چشمم پیچ و تاب می خورد. آه، گمان می کردم فقط شقیقه هایم به سپیدی می زند. این موی سپید چیزی را به خاطرم آورد، جمله ای را. یادم رفته بود. توی مسیر آمدنم به این جا، مسافری را سوار کردم. پیرمردی بود. زیر باران تندی، خیس شده بود. ناخودآگاه پیش پایش ترمز کردم و او بی هیچ حرفی سوار شد. در تمام طول چند کیلومتری که همسفرم بود، هیچ به هم نگفتیم. فقط یک جمله از دهانش خارج شد. آن هم وقتی دستمالی بهش تعارف کردم تا خیسی موهای سپیدش را بگیرد. دستمال را نگرفت، لبخندی زد و گفت: « هر موی سپید، حکایتی دارد برای خودش...»

  حالا یاد آن جمله افتادم. چرا آن را گفت؟ شاید حالا بفهمم، حالا که انگار تازه به سپیدی موهایم پی برده ام، که چه قدر زیاد شده است. من که هر روز خودم را جلوی آینه می بینم، چه طور متوجه نشده بودم؟ و حالا، این جا، بر کرانه ی این دریای طوفانی باید بفهمم...

  موج ها بالاتر آمده اند. گاهی من را از جا  می کنند. آسمان به سمت تیرگی می رود. می خواهم دل ام را به دریا بدهم! چه کسی بهتر از او؟

  قدمی پایین تر می روم، و پایین تر....، موج بزرگی به استقبالم می آید...



:: برچسب‌ها: داستان


شنبه بیست و دوم آذر 1393
ن : اسماعیل بابایی

جعبه ی مداد رنگی

 کلاس چهارم ابتدایی بودم. جنگ تمام شده بود و سختی های بعدش تازه داشت خودش را نشان می داد. دوران رفاه خانواده به سر آمده و پدرم، دور از ما، در تهران کار می کرد. مادرم یک تنه جور مشکلات را به گرده می کشید.

  از طرف مدرسه نامم را برای مسابقات نقاشی فرستاده بودند. مسابقه در سطح شهرستان، و درکانون پرورش فکری برگزار می شد و من در شاخه ی مداد رنگی شرکت کرده بودم. وقتی به محل مسابقه رسیدم، آقای معصومی، معلم پرورشی مان منتظرم بود. لاغراندام بود و عینکی، با سبیلی باریک. معلمی دوست داشتنی بود. بچه های دیگر هم بودند. هنوز مسابقه شروع نشده بود. آقای معصومی پرسید:« بابایی با خودت وسایل آوردی؟!»

 - وسایل چی آقا؟!

  - مداد رنگیات!

  و من یاد چند دانه مدادرنگی قد و نیم قدی افتادم که در خانه داشتم. سرم را پایین انداختم. استرس همه ی وجودم را فراگرفت.

  - برو بیارشون تا مسابقه شروع نشده!

  و  پنج تومان هم برای کرایه تاکسی ام داد.

  - بجنب!

  شروع به دویدن کردم. از ساختمان کانون بیرون آمدم. سکه ی پنج تومانی را توی مشتم فشار دادم. از خیابان گذشتم، شیب کوچه ها را بالا و پایین کردم و یک سره تا خانه دویدم. همین که مادرم در را باز کرد، ترسید. نفس نفس زنان، ماجرا را برایش توضیح دادم. بهم نگاهی انداخت و توی پستو رفت. به سکه ی پنج تومانی توی دستم نگاه کردم، که خیس عرق بود. مادرم با پول برگشت؛ سی و پنج تومان. پول خرید جعبه ی مداد رنگی.

  - بدو دیرت نشه!

  و دوباره دویدم... سر راهم، از یک مغازه ی لوازم التحریری، جعبه ای مداد رنگی خریدم. خودم را به کانون رساندم. مسابقه شروع شده بود. آقای معصومی، نگران پیش آمد.

  - کجایی تو؟!

  هیچ نگفتم، سکه ی پنج تومانی را بهش پس دادم و قبل از این که چیزی بگوید، رفتم و شروع به نقاشی کشیدن کردم. تمام تنم خیس عرق بود. باید از روی شی بی جانی طرح می زدیم. تند و تند طرح اش راکشیدم و با مداد رنگی تراش نخورده ام، رنگ از روی رنگ زدم....

  بعد از مدتی، نتایج مسابقات را اعلام کردند؛ در بخش مداد رنگی، اول شدم، و برای مسابقات استانی به مرکز استان رفتیم. این بار اما جعبه ی مداد رنگی ام را با خود برده بودم!

  در مسابقات استانی، ابتدا نامم را به عنوان نفر دوم اعلام کردند، اما مدتی بعد آقای معصومی خبر داد که اول شده ام، جایزه ام نیز یک دستگاه تلویزیون رنگی خواهد بود که از طرف مرکز ارسال خواهد شد. چه قدر خوشحال شدم...، بالاخره از شر آن تلویزیون شاوب لورنس سیاه و سفیدمان راحت می شدیم! اما پیش از آن که جایزه ام را بگیرم، به سمت تهران کوچ کرده بودیم...

  از طرف مدرسه با اقواممان تماس می گیرند که جایزه اش آمده است، به مدرسه می روند و جایزه را تحویل می گیرند؛ یکی دوتا کتاب داستان، و یک قواره پارچه شلواری مردانه بود..!



:: برچسب‌ها: خاطره


پنجشنبه بیستم آذر 1393
ن : اسماعیل بابایی

جاودانه های تاریخ سینما-۳: روانی

روانی، آلفرد هیچکاک، ۱۹۶۰

روانی، فیلمی ست که تقریبا واجد همه ی ویژگی های اصلی سینمای هیچکاک است. او فیلمسازی ست مولف که فیلم هایش در قالبی چند لایه، هم رضایت تماشاگر عام  و هم تماشاگر خاص را برآورده می کنند. دلهره و تعلیق، از مولفه های اصلی سینمای  اوست. همچنین فیلم هایش، اغلب طنزی ظریف را در بر دارند. درآثار او، عناصر آشنایی چون صدای زنگ تلفن، یا نور چراغ اتومبیل، در خدمت دلهره آفرینی قرار می گیرند.

  با آن که آدم ها و فضاهای مورد استفاده ی او امروزین هستند، اما می توان ریشه هایی اساطیری را در آثارش پیدا کرد؛ مضامینی چون ترس و گناه.  نورمن بیتس ( آنتونی پرکینز)، که علاقه اش را به خشک کردن حیوانات در فیلم می بینیم، جسد مادرش را از خاک اره پر کرده است.او نسبت به مادرش احساس گناه می کند، و گناه خود را در چشم پرندگانی که همچون دیدبانانی او را می پایند، منعکس می بیند.

  فیلمنامه از نقاط قوت آن است که با جزییاتی حساب شده، تماشاگر را هرطور که می خواهد، هدایت می کند! ابتدا او را درگیر قضیه ی سرقت پول ها توسط ماریون (جنت لی) می کند، بعد درست هنگامی که تماشاگر در خیال خام قصه ی روایت شده قرار می گیرد، ماریون را به قتل می رساند! بعد قضیه ی مادر نورمن پیش می آید و در نهایت هم دوشخصیتی بودن نورمن. و همه ی این ها یعنی سکانس به سکانس، دلهره و تعلیق.

  فیلمبرداری درخشان فیلم که ترکیبی ست از دوربینی سیال (که خود تعلیق ایجاد می کند)، نماهایی از بالا (اغلب به منظور پنهانکاری)، و تغییر ناگهانی حرکات دوربین از افقی به عمودی یا بالعکس (جهت ایجاد دلهره و وحشت)، از ویژگی های بارز آن است.

  موسیقی برنارد هرمن، با آن زه کشی های ویلن اش، به ویژه در سکانس های قتل، به یادماندنی و تاثیرگزار است. او سازنده ی موسیقی برخی از بهترین آثار هیچکاک از جمله سرگیجه، مرد عوضی، مارنی و شمال از شمال غربی است.

  در کنار همه ی این ها اما، فیلم یک کلاس فشرده ی فیلمسازی به ویژه در مباحث میزانسن، دکوپاژ و مونتاژ است. سکانس قتل در حمام ( که به گفته ی هیچکاک، برای فیلمبرداری اش هفت روز زمان صرف شده)، قتل کاراگاه توسط نورمن، یا آن دیزالو درخشان پایان فیلم، نمونه هایی از این هارمونی اند.

  از جهتی هم، فیلم تجربه گرا و جسارت آمیز می نماید، چه که هنرپیشه ی بزرگی چون جنت لی را در همان سی دقیقه ی نخست فیلم حذف می کند، که این برای سینماروهای دوره ی خودش باورپذیر نبود!

 

پ.ن:

بودجه ی فیلم: هشتصد هزار دلار

فروش : حدود پانزده میلیون دلار



:: برچسب‌ها: فیلم, جاودانه های تاریخ سینما


سه شنبه هجدهم آذر 1393
ن : اسماعیل بابایی

لبخند...

  هنوز یکی دوتا سوال درباره ی پسرش نپرسیده ام که گوشه ی چادر به چشمانش نزدیک می شود...  ما‌‌‍‍‌‌‌در یکی از دانش آموزانم است، حدود چهل ساله، اما از گودی چشمان که به تنهایی نمی توان به سن و سال کسی پی برد. انگار نمی تواند سرپا بایستد. نگاه خسته ای دارد. به مدرسه دعوت شده تا پاسخ گوی نمرات پایین پسرش باشد، از او دلیل می خواهم، از ضعیف بودن درس ریاضی پسرش می گوید، که همیشه ضعیف بوده است. پسرش سال دوم دبیرستان است، رنگ پریده و لاغراندام، با نگاهی خیره. سر کلاس، به جای تخته، مدام مرانگاه می کند،می دانم که حواس اش به درس نیست.

  مادر چشمانش بارانی می شود، جنس حرف هایش عوض می شود؛ مدتهاست که درگیر بیماری سرطان است. شوهر صبح تا شب سر کار است و پسر، همدم و کمک کار مادر.  « لباس می شوره، جارو می کنه...، آقا به خدا بچه ی بدی نیست..،  گاهی ام  آشپزی می کنه. آقا من نمی تونم سرپا واستم، گفت اگه نیام، راش نمی دین کلاس...، آقا اون اصلا روحیه ش خوب نیست!...»

 - چرا گذاشتین بفهمه؟! چرا جزییات مریضی تون رو بهش گفتین؟!

  - چه کار کنم؟ اگه اون نباشه، با کی برم دکتر؟

  - ...

 

  زنگ تفریح که تمام می شود، باهاشان کلاس دارم. 

  - آقا تخته پاک کن رو بشوریم؟!

تازگی ها مبصر کلاس شده است. بهش لبخند می زنم. انگار دنیا را بهش داده باشند. لبخندی،  در صورت سنگی اش شکاف می اندازد و از کلاس خارج می شود. چه قدر این لبخند به دلم می نشیند....




دوشنبه هفدهم آذر 1393
ن : اسماعیل بابایی

کوتاه درباره ی کتاب «دوست بازیافته»، فرد اولمن

    «دوست بازیافته»، قصه ای مابین یک رمان، و یک داستان کوتاه است. اما آن قدر خوب نوشته شده که تا مدت ها با آدم ها و فضایش زندگی خواهید کرد.

  این قصه یک بار دیگر به ما نشان می دهد که چگونه باورها و اعتقادات غلط، دنیای پر از شگفتی و زیبایی ما را به ویرانه ای زشت تبدیل می کند. که یک ایدیولوژی تا کجاها می تواند پیش برود. که چگونه مهر و دوستی آدم ها را به خشم و کینه بدل سازد، و همزیستی مهرانگیز و طولانی مدت آن ها را از هم بگسلد.

  لوکیشن ها، به ویژه در نیمه ی نخست کتاب، نقشی اساسی در فضاسازی ها، و پیشبرد قصه دارند. دوستی دل پذیر کاراکترهای اصلی بستر می خواهد و نویسنده از اشتوتگارت فضایی افسونگر و خیال انگیز می سازد، آن چنان که شاید زیبایی شهرهایی چون پاریس یا پراگ را در ذهن خواننده کمرنگ کند. توصیفاتی آمیخته با حسی غریب، که رنگ و بوی دلتنگی با خودش دارد و بسیار نوستالژیک می نماید.

  ترجمه ی مهدی سحابی خوب و یکدست است و آن لحن ساده و خودمانی، اما عمیق نوشته را در خود دارد. تنها می توان به طرح جلد کتاب، یا نوشته ی پشت جلد آن ایراد گرفت که هردو به نوعی، قصه را از پیش لو می دهند.

 

مشخصات کتاب:

دوست بازیافته، فرد اولمن، ترجمه ی مهدی سحابی، نشر ماهی، چاپ هشتم: ۱۳۹۳



:: برچسب‌ها: کتاب


جمعه چهاردهم آذر 1393
ن : اسماعیل بابایی

زمان در من خواهد مرد...

گرم و زنده بر شنهای تابستان

                                         زندگی را بدرود خواهم گفت

تا قاصد میلیونها لبخند گردم .

                         تابستان مرا در بر خواهد گرفت

                                                  و دریا دلش را خواهد گشود

زمان در من خواهد مرد

                    و من بر زمان خواهم خفت

                                            آه.

                                               زمان در من خواهد مرد

                                                               و من بر زمان خواهم خفت

 

پ.ن: ترانه ی کتیبه از فریدون رهنما، صدای گرم زنده یاد فرهاد مهراد، آلبوم برف                  



:: برچسب‌ها: موسیقی, فرهاد


پنجشنبه سیزدهم آذر 1393
ن : اسماعیل بابایی

جاودانه های تاریخ سینما-۲: مطب دکتر کالیگاری

اکسپرسیونیسم ناب

مطب دکتر کالیگاری، روبرت وینه، ۱۹۲۰، آلمان

  این فیلم، شاخص ترین فیلم از سینمای موسوم به اکسپرسیونیستی آلمان است. اصطلاح اکسپرسیونیسم در معنای وسیع را برای آثاری به کار می برند که هنرمند در آن ها به منظور بیان عواطف یا حالات درونی، دست به کژنمایی واقعیت زده باشد. با این که به عنوان یک جنبش مدرن، در فرانسه آغاز شد، اما زمینه ی اجتماعی و فرهنگی آن در آلمان مهیاتر بود. این جنبش در آلمان تا ظهور نازی ها ادامه داشت. شروع آن در نقاشی بود و بعد به دیگر هنرها، از جمله سینما، هم سرایت کرد. اغراق در صور طبیعی، اهمیت خطوط، سایه و رنگ از ویژگی های مهم نقاشی اکسپرسیونیستی ست. با این حال، اکسپرسیونیسم به عنوان یک مکتب، زاییده ی تفکراتی ست که از ابزارهای عینی برای نشان دادن درونیات آدمی بهره می گیرد. تفکرات نقاشانی چون ون گوک در این میان نقش بسزایی داشته اند.

  زیگفرید کراکوئر، از نظریه پردازان بزرگ سینما، در کتاب «از کالیگاری تا هیتلر»، پیدایش سینمای اکسپرسیونیستی را نتیجه ی شرایط حاکم بر آلمان آن دوران (بعد از جنگ جهانی اول) می داند.و این فیلم را، علی رغم آن که عقیده دارد با پایانی سازشکارانه به سرانجام می رسد، نمونه ای شاخص برای نشان دادن ترس ناشی از قدرت گرفتن نازی ها در آلمان آن دوره می داند. ترسی که از شاخصه های مهم این نوع سینماست.

فیلمنامه ی این فیلم را «کارل مایر» نوشته است، کسی که با عقاید و آثارش، نقشی اساسی در پیدایش این نوع سینما دارد. او نویسنده ی آثار مهم دیگری همچون « آخرین مرد» و «طلوع» نیز هست. سناریوهای او همچون یک فیلم کامل، سرشار از راهنمایی های مفید برای همه ی عوامل فیلم بود و قسمت اعظم پیشرفت های تکنیکی سینمای درخشان آلمان در این دوره، به ویژه در زمینه ی تکنیک های فیلم برداری، مرهون زحمات اوست.

  در این فیلم، از جنبه ای روانکاوانه، قدرت همچون موجودی وهم انگیز به تصویر کشیده می شود که از ظلمت به عنوان پوششی برای اعمال غیر انسانی اش بهره می گیرد. تاریکی وجه غالب فیلم است.

  فیلم البته با کمک گرفتن از دکورها و پرده های نقاشی شده ی هندسی و کج و معوج، به نقاشی اکسپرسیونیستی ادای احترام می کند، و همین باعث می شود که جنبه های روایی اش در جاهایی تحت تاثیر قرار گیرد، با این حال باید جسارت سازندگان فیلم را در استفاده از عناصر بصری برای القای مفاهیم روان شناسانه ستود، و بی شک نمی توان منکر جذابیت های بصری طراحی صحنه ی آن، و نورپردازی های در نوع خودش بدیع، برای ساختن فضایی رعب آور و ناهمگون شد، که ترس را به مخاطب اش القا می کند. فیلم همچنین با استفاده ی خلاقانه ای از سایه ها، آن را به عنوان عنصری تاثیرگزار در سینمای پس از خود جا می اندازد.



:: برچسب‌ها: فیلم, جاودانه های تاریخ سینما


چهارشنبه دوازدهم آذر 1393
ن : اسماعیل بابایی

نیشتر...

برای مرگ جوانم، برای ماندن پیر

بگو چگونه کنم این شگفت را تفسیر

زمین به دام گل و سبزه گیردم که بمان

زمانه ام به گلو نیشتر زند که: بمیر

                                                              (منوچهر آتشی)



:: برچسب‌ها: شعر