یادداشت های من ...

چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت...

  این روزها حسابی درگیرم!

بیماری پدر از یک سو و برنامه های خودم از سوی دیگر، حسابی خسته ام کرده است. بیش از هرچیز، این بیماری پدر است که تمرکزم را گرفته است. در این چند روز، چند بار پیش آمده که سر کلاس و وقت تدریس اشتباه کرده باشم. گاهی یادم می رود که همین چند لحظه ی پیش چه گفته ام.

  خوشبختانه حال پدر خوب است. امروز آوردیمش خانه. فقط امیدوارم دوباره اتفاق نیفتد. -دیروز برای ملاقات هیراد را هم بردم تو. همان جا برای پدر چرخی زد..!

  روزهای زوج را کلاس فیلمسازی می روم. دوره ی فشرده ی یک ماهه ای که از طرف جشنواره ی فیلم شهر برگزار می شود و هدف از برگزاری آن، ساختن فیلم های کوتاه ۱۳۷ ثانیه ای ست. با این که خیلی خسته می شوم، اما حضور در آن را دوست دارم؛ حداقل به خاطر هدف نهایی اش. استادمان هم تلاش خودش را می کند تا هنرآموزان چیزی یاد بگیرند و کم نمی گذارد. بعد از چند جلسه، بالاخره توانستم ذهن ام را روی طرحی متمرکز کنم و برایش ببرم. به محض این که به طرحی فکر می کردم، تمرکزم را از دست می دادم. امروز اما دو تا طرح به استاد دادم که از یکی ش خیلی خوش اش آمد. از آن تعریف کرد و درباره اش سر کلاس بحث کرد. (طرح: خلاصه ی فیلمنامه). خستگی ام در رفت!

  به این ها اضافه کنید کارهای مدرسه را اعم از تدریس و کلاس تقویتی و امتحانات میان ترم و ...، و خارج از مدرسه، تدریس خصوصی را!

 

پ.ن:

خدا را شاکرم به خاطر داشتن چنین دوستان عزیزی؛ دوستانی که خواندن کامنت های پر مهرشان، تحمل درد و رنج ام را ساده تر می کرد.

 دوستان بزرگوارم! برای همه تان سلامتی آرزومندم. خوشحالم از بودنتان، سپاس!



:: برچسب‌ها: واگویه


یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

این روزها...

  چند روزی می شود که پدر در سی سی یو بستری ست. حدود ده روز پیش بود که نفس اش گرفت. یک روز در بیمارستان بود و به خانه آمد. دوباره چهارشنبه شب پیش همان حال شد و دیر وقت آورده بودنش بیمارستان. پنجشنبه خبردار شدم و رفتم بیمارستان. پدرم، با این که سن اش بالاست، به جز پا درد که خاصیت سن و سال اش می باشد، همیشه در نظرم سالم و قبراق بوده است. این بار اما ته دلم لرزید؛ بار اول نه، که بار دوم. ترس از دست دادنش تمام وجودم را فراگرفت. آدم خونسردی هستم در مجموع و به سادگی به باوری نمی رسم. اما این بار ترسیدم. با آن که چند بار پدر را دیده ام در این مدت و او به نظر سرحال بوده است... اطرافیان هم حسابی نگران شده اند. مادرم می گفت مرتضی خیلی بی قراری می کند. همین طور ایرج. می دانم که حال بقیه هم بهتر از اینان نیست، اما به روی خودشان نمی آورند. و البته که خواهرانم...

  ته دلم قرص است و این را مقطعی و گذرا می دانم. اما همه ی ما آن قدر پدر را دوست داریم که نمی توانیم حتی به ذره ای نبودنش فکر کنیم. شخصیتش به گونه ای ست که گمان نمی کنم کسی توی فامیل باشد که خاطرش را نخواهد. او مهربان ، خونگرم و آرام است و بسیار مردم دار...

  جمعه ی پیش از دور و نزدیک به ملاقاتش آمده بودند؛ وقت ملاقات به همه نرسید. مسعود و عادل بچه ها را از پشت پنجره نشانش دادند. عادل بچه ها را می داد دست مسعود که پشت پنجره ی طبقه ی دوم ایستاده بود! هیراد هم پدربزرگش را دید. هیراد به هر دو پدربزرگ هایش، «پدر» می گوید و آن ها را دوست دارد. به خانه ی پدرم که می رویم، خودش می رود و دبه ای یا سطلی را به عنوان تنبک پیدا می کند و به پدر می دهد که یعنی بر این بزن. پدر ضرب می گیرد و هیراد می رقصد. پدر شادی می کند.این کار همیشگی شان است...

آن روز، آخر از همه و خارج از وقت، آن قدر پافشاری کردم تا اجازه ی ملاقاتش را گرفتم. دیدمش. بهش لبخند می زدم در حالی که حالم خوب نبود. لیوان و قاشق اش را برایش شستم و خداحاقظی کردم. مادرم توی حیاط نشسته بود. خوب می دانم که حال هیچ کداممان بدتر از او نیست.

  امروز به ملاقاتش رفتم؛ گفتند شاید فردا منتقل شود به بخش.

 

پ.ن:

  جدا از بیماری پدر، این روزها حسابی سرم شلوغ است و کم تر می توانم به دوستان بزرگوارم سر بزنم. به امید روزهای بهتر!



:: برچسب‌ها: واگویه


پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

جاودانه های تاریخ سینما-۱۴: بانی و کلاید

   بانی و کلاید، آرتور پن، ۱۹۶۷

  دهه ی سی، دهه ی معروف به رکود اقتصادی در آمریکا و برخی کشورهای دیگر است؛ دهه ی از کار افتادن کارخانه ها و سقوط بورس، و همزمان قدرت گرفتن بانک ها. در این دهه فقر و بیکاری تشدید شده و بزهکاری های اجتماعی به اوج خود می رسد. در چنین دهه ای، کلاید (وارن بیتی) یک سارق خرده پا، با دختری به نام بانی (فی داناوی) آشنا شده و زوجی را تشکیل می دهند که دست به سرقت های مسلحانه در چند ایالت می زنند. 

فیلم با یک ترانه ی قدیمی مربوط به آن دهه، و عکس هایی مربوط به این دو از کودکی تا جوانی آغاز می شود تا بر واقعی بودن ماجراها تاکید کند. سکانس آشنایی این دو در فیلم نقش مهمی ایفا می کند، زیرا علاوه بر آشنایی مخاطب با کاراکترها و البته آشنایی کاراکترهای اصلی با یکدیگر، باید مخاطب را مجاب کند که چرا بانی، باید با تبهکاری آسمان جل که سابقه ی سرقت مسلحانه را دارد، همراه شود؛ شروع فیلم با بانی است. او به صورت زنی افسونگر، آزاد و تنها تصویر می شود که انگار به دنبال بهانه ای برای گذران وقت است. انگار منتظر رخ دادن اتفاقی است. در همین حال، کلاید را می بینیم که می خواهد اتومبیل مادر او را سرقت کند. ظاهر شدن بانی از پنجره و دیالوگ هایی که بین آن دو رد و بدل می شود، کلاید را مجاب می کند که این دختر اهل با خبر کردن پلیس نیست! آشنایی این دو به سرعت شکل می گیرد و کار مشترکشان را آغاز می کنند.

  کلاید اما برخلاف گنگسترهای فیلم های دهه های پیش، از نقطه ضعفی رنج می برد (جنسی) که او را درست در تقابل اسلاف اش، و البته بانی جذاب قرار می دهد. او اما با چهره ای گیرا (چشمان نافذ، لبخند دلنشین) و کاراکتری لاقید نسبت به قوانین و هنجارهای اجتماعی، با اعمالی غیر قابل پیش بینی، به اندازه ی کافی برای جذب بانی قابلیت دارد. بانی، زنی سرخوش، و بی اعتنا به هنجارهای مرسوم پیرامونش، نمونه ای جالب از حضور زن در قالب یک گنگستر است. این دو با هم زوجی را می سازند که به خوبی با روحیات سرکشانه ی جوانان دهه ی شصت سازگار است. البته نقش آرتور پن کارگردان در این بین ستودنی ست. چنین داستانی، به کارگردان جسوری چون او نیازمند بود.

  راهکار فیلمنامه نویسان فیلم ( دیوید نیومن و رابرت بنتن ) برای همراه کردن مخاطبان با این دو تبهکار، روی نشانه هایی از روحیات انسان دوستانه ی آن ها تاکید می کند (سکانس شلیک به تابلویی که تصرف ملک خانواده ای را توسط بانک نشان می دهد، خشم کلاید از کشتن مردی که در تعقیب آنها بوده است، نطلبیدن پول مردی که می خواهد پول هایش را در بانک بگذارد، رفتن به دیدار خانواده ی مادری بانی، شعر مرگ گفتن بانی، ...). وقتی بدانیم که بانک ها ، و به ویژه بانک مرکزی آمریکا، در ایجاد بحران اقتصادی آن دهه چه نقش مهمی داشتند، همراهی با آن ها ساده تر می شود.همچنین با گنجاندن سکانسی در اواخر فیلم، به مخاطب این اطمینان را می دهد که آن ها در رابطه ی مشترکشان دجار مشکلی نخواهند شد!

  موسیقی فیلم ( چارلز استروس )، در سکانس های تعقیب و گریز، کمیک و سرخوشانه می نماید که تاکیدی ست بر لذت این دو از اعمال تبهکارانه شان. و این یکی از تفاوت های مهم فیلم با نمونه های ژانر می باشد.

  فیلمبرداری، نورپردازی و صحنه آرایی ها، به کمک حضور در لوکیشن های واقعی، کاملا رنگ و بوی دهه ی سی را به مخاطب القا می کنند. به این ها اضافه کنید بازی های خوب گروه بازیگران فیلم را.

 گروه بازیگران اصلی فیلم

   سکانس درخشان پایانی که مرگ آن دو را تقدیس می کند، تصویری به یادماندنی را از این زوج در خاطر باقی می گذارد که مدت هاست در حافظه ی سینمادوستان ثبت شده است.



:: برچسب‌ها: فیلم, جاودانه های تاریخ سینما


یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

زیر باران راه رفتن، گفت می چسبد چقدر!

  چه قدر حالم خوبه امروز! شدم مثل «تیستوی سبزانگشتی» که می خواست همه جا سبز باشه. که می خواست هیشکی غمگین نباشه.

  می دونم از چیه که این قدر سرحالم الان! از بارون قشنگ و هوای پاکه؟!.. البته که اونم بی تاثیر نیست. البته که این درخت ها و زمین کشاورزی سرسبز پشت مدرسه بی تاثیر نیست. البته که ساز و دهلی که ساعت آخر کلاسم، صداش از بیرون می اومد و بچه ها رو به شور و حرارت انداخت بی تاثیر نیست... اما مهم تر از این هاست!

  من دارم تو زندگیم به سمتی می رم که دوست دارم...؛ اینه دلیل حال خوبم الان!

 

پ.ن: عنوان برگرفته از شعری ست از قاسم صرافان.



:: برچسب‌ها: واگویه


جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

خنده به لب آوردنت از من ...

اولین بار نیست

که این غروب لعنتی غمگینت کرده است

آخرین بار نیز نخواهد بود

به کوری چشمش اما

خون هم اگر از دیده ببارد

بیش از این خانه نشینمان

نخواهد کرد

کفش و کلاه کردن از تو

خنده به لب آوردنت از من

برای کنف کردن این غروب

و خنداندن تو حاضرم

در نور نئون های یک سینما

مثل چارلی چاپلین راه بروم

و به احترام لبخندت

هر بار کلاه از سر برمی دارم

یک جفت کبوتر از ته آن

به سمت دست های تو پرواز کنند

جوک های دست اولم را نیز

می گذارم برای آخر شب

که به غیر از خنده های قشنگت

پاداش دیگری هم داشته باشد

اگر شعبده باز تردستی بودم

با یک جفت کفش کتانی

و یک کلاه حصیری

می توانستم برایت سراپا

تابستان شوم سر هر چهارراه

و کاری کنم که بر میز خال بازها

هر ورقی را برگردانی

آس دل باشد

و هر تاسی که بریزی

(عباس صفاری)

.....

تبریک به همه ی بانوان سرزمینم، روز زن و مادر.

به مادرانی که از روزگار سیلی می خورند، اما قامت تا نمی کنند.

به مادرانی که نوگلانشان را فدای این خاک کردند، بی هیچ چشمداشتی.

به مادرانی که گرمای آغوششان، کودکان آینده ی ایران را به پروانگی می رساند....

وامدار همه تان هستیم، بی تردید!



:: برچسب‌ها: شعر


پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

پلنگ من، دل مغرورم...

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت

شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری

که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا

بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من

فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

(حسین منزوی)

  حکایت غریبی ست عشق پلنگ به ماه، که چنگ می اندازد آسمان را تا بلندا، شاید ماه را در آغوش کشد..؛ دریغا اما که قامت آسمان بلندتر از جهش چنگال پلنگ است. پلنگ مغرور، خستگی ناپذیر چنگ می اندازد و فاصله ی آسمان را خراش می دهد. ماه اما هر بار دورتر به نظر می آید...

  «رضا یزدانی» در ترانه ی «کی فکرشو می کرد؟!» اما روایت دیگری از این عشق می آورد:

دستت تو دست من،هم پای هم رفتن

با هم خطر کردن،کی فکرشو می کرد؟

نزدیک و هم پرسه،شبی که می ترسه

من،تو،خدا،هر سه!کی فکرشو می کرد؟

 

کی فکرشو می کرد؟عاقبت کارو

بعد از یه عمر حسرت،اینهمه دیدارو...

حالا تو اينجایی ،اين كار تقديره

ميدوني كه قلب من، دور از تو مي ميره

حالا تو بعد از اون دوران اشك و درد

كنار من هستي،كي فكرشو مي كرد؟!

 

من عاشقت بودم،تموم این سالا

از اولین دیدار تا به همین حالا

من عاشقت بودم از متن پروانه

از اولین فصل نگاه دزدانه

 

دستت تو دست من،هم پای هم رفتن

با هم خطر کردن،کی فکرشو می کرد؟

نزدیک و هم پرسه،شبی که می ترسه

من،تو،خدا،هر سه!کی فکرشو می کرد؟

پ.ن:

این ترانه را در آلبوم «ساعت ۲۵ شب» می توانید بشنوید.

 



:: برچسب‌ها: شعر, موسیقی


سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

از عکس های سفر...

    رودخانه ی گاماسیاب

 سراب بیستون

     روستای خیرومندان، کنگاور

 



:: برچسب‌ها: عکاسی


جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

سفر به بیستون

روز دوازدهم فروردین رفتیم بیستون.

محوطه ی تاریخی بیستون در سی کیلومتری کرمانشاه، چند سالی هست که ثبت جهانی شده. ترکیب جذابی از طبیعت و تاریخ. کوه های صخره ای ستبر و خوشرنگ اش -که همواره مورد علاقه ی صخره نوردان است- و سراب و چشمه هایش از یک سو، و آثار تاریخی ارزشمندش از سوی دیگر. آثاری که انگار تاریخ را دوره می کنند؛ دوره های پارینه سنگی، ماد، هخامنشی، اشکانی، ساسانی، ایلخانی، صفوی، و قاجار.

  بی شک مهم ترین اثر بیستون، کتیبه و نقش برجسته ی داریوش اول است که بر صخره ای در ارتفاع بالا به زیبایی حک شده است. مضمون آن که به سه خط ایلامی نو، بابلی نو، و پارسی باستان نگاشته شده، اسارت بردیای دروغین (گیومات) و همراهانش به دست داریوش، پادشاه بزرگ هخامنشی ست.

  از دیگر آثار جالب توجه بیستون، مجسمه ی هرکول، نقش برجسته ی بلاش، و کاروانسرای شاه عباسی است.

مجسمه ی هرکول، دوره ی اشکانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 هیراد در حیاط کاروانسرای شاه عباسی

 

پ.ن. ها:

* اجرای موسیقی و رقص محلی، از برنامه های جذابی بود که در محوطه اجرا شد و شور و نشاط خاصی به جمعیت حاضر تزریق کرد؛ جمعیتی که جا به جا روی صخره ها نشسته بودند و بعضا با گروه ارکستر همراهی می کردند! 

* نسبت به چند سال پیش که از این جا دیدن کرده بودم، محوطه بهسازی شده و سر و شکل مرتبی پیدا کرده بود.

* سیاه چادرهایی با سوغاتی های محلی در گوشه ای از محوطه برپا بود که در یکی از آن ها مردم با لباس محلی عکس یادگاری می گرفتند.

 



:: برچسب‌ها: واگویه, عکاسی


چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

این دنیا مجازی نیست!

  در این مدت دو سالی که وبلاگم را راه اندازی کرده ام، در این به اصطلاح دنیای مجازی، با آدم های زیادی آشنا شده ام. بعضی هایشان مثل رهگذران، نگاهی انداخته و سخنی پراکنده و رفته اند. بعضی هایشان هم مانده اند و بذر مهر و دوستی افشانده اند.

  چه بسیار آدم هایی که درد دل کرده اند، بی آن که بدانم کیستند. از دردهایشان گفته اند. از غم ها و شادی هایشان. یا مانده اند و یا رفته اند.

چه بسیار آدم هایی که با خود شعر آورده اند، اندیشه آورده اند. حرف نویی زده اند.

بیشتر کاربران جدی وبلاگم را تا حد زیادی می شناسم؛ روحیات و علایقشان. زندگی و کار و بارشان. دردهاشان. چهره ی بعضی هایشان را دیده ام، و اغلبشان را نه. بعضی هایشان فرسنگ ها از من فاصله دارند. حتی اسم شان را هم نمی دانم، که چیست، یا آن که هست واقعی ست یا نه. خب، چه اهمیت دارد؟ اسم مگر جز قرارداد، چیست؟ من البته هیچ گاه دوستی اجباری را نخواسته و نطلبیده ام. هرچه بوده پایاپای بوده.

از دوستانم جز احترام و محبت چیزی ندیده ام. جز مهری بی دریغ و گرم.

با دردهای بسیاری شان گریسته ام و حداقل کاری که از دست برآمده برایشان انجام دهم، نشستن پای درد دل هاشان بوده؛ همین!

به بعضی هایشان به اندازه ی دوستانم در دنیای واقعی اعتماد دارم، و می دانم که آن ها نیز.

دوستان عزیزم!

خوشحالم از بودن در کنارتان.

ما با هم فصل ها را سیر می کنیم. با هم بال و پر می گیریم و پرواز می کنیم.

تا هر زمان که باشم، مهرتان را فراموش نخواهم کرد.

«پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست...»

(ف.فرخ زاد)

 



:: برچسب‌ها: واگویه


دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

Everything I Do, I Do It For You

ترانه ی  Everything I Do, I Do It For Youبا صدای برایان آدامز

 

Look into my eyes – you will see

What you mean to me

Search your heart – search your soul

And when you find me there you’ll search no more

 

Don’t tell me it’s not worth tryin’ for

You can’t tell me it’s not worth dyin’ for

You know it’s true

Everything I do – I do it for you

 

Look into your heart – you will find

There’s nothin’ there to hide

Take me as I am – take my life

I would give it all – I would sacrifice

 

Don’t tell me it’s not worth fightin’ for

I can’t help it – there’s nothin’ I want more

Ya know it’s true

Everything I do – I do it for you

 

There’s no love – like your love

And no other – could give more love

There’s nowhere – unless you’re there

All the time – all the way

 

Oh – you can’t tell me it’s not worth tryin’ for

I can’t help it – there’s nothin’ I want more

I would fight for you – I’d lie for you

Walk the wire for you – ya I’d die for you

 

Ya know it’s true

Everything I do – I do it for you

 

پ.ن. ها:

* این ترانه برای فیلم رابین هود، شاهزاده ی دزدان (کوین رینولدز، ۱۹۹۱) اجرا شده، و باعث محبوبیت جهانی برایان آدامز، و البته فروش بالای فیلم شد.

* ترجمه، و لینک دانلود ترانه در ادامه ی مطلب

 



:: برچسب‌ها: موسیقی, فیلم


یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

یک روز...

یک روز،

بلکه پنجاه سال دیگر

موهای نوه ات را نوازش می کنی

در ایوان پاییز

و به شعرهای شاعری می اندیشی

که در جوانی ات

عاشق تو بود

شاعری که اگر زنده بود

هنوز هم می توانست

موهای سپیدت را

به نخستین برف زمستان تشبیه کند

و در چین دور چشمانت

حروف مقدس نقش شده بر کتیبه های کهن را بیابد...

یک روز

بلکه پنجاه سال دیگر

ترانه ی من را از رادیو خواهی شنید

در برنامه ی "مروری بر ترانه های کهن" شاید

و بار دیگر به یاد خواهی آورد

سطر هایی را

که به صله ی یک لبخند تو نوشته شدند

تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک

و این شعر در آن روز

تازه ترین شعرم برای تو خواهد بود...

 

"یغما گلرویی"



:: برچسب‌ها: شعر


پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

سمفونی کتاب، چای، کوه

«فرهنگ، بدون یک داستانگویی صادقانه و قدرتمند نمی تواند شکوفا شود. وقتی جامعه پیوسته مخاطب شبه داستان های ظاهر فریب و توخالی قرار می گیرد، دچار زوال و ضعف می شود. ما نیازمند هجویه ها و تراژدی های راستینیم، درام ها و کمدی هایی که زوایای تاریک روح بشر و جامعه ی انسانی را روشن کنند.»

داستان، رابرت مک کی، ترجمه ی محمد گذرآبادی، ص ۱۰

  فیلم «آرایش غلیظ» حمید نعمت الله را نصفه و نیمه رها کردم؛ وقتی فیلمی بعد از چهل و پنج دقیقه نتواند تو را با خودش همراه کند، میلی برای تماشای باقی اش در تو نمی گذارد. برای «حمید نعمت الله» به خاطر «بوتیک» و « وضعیت سفید» احترام خاصی قایل ام، اما این یکی را نتوانستم تحمل کنم. فضاهای تکه پاره و شخصیت های نچسبی داشت که نمی توانستی باهاشان همراه شوی.

خوشم نیامد آقای «هادی مقدم دوست» فیلمنامه نویس!

...

  امروز بالاخره رسیدم چند ساعتی مطالعه کنم؛ بیماری هیراد از یک طرف، و فضای شلوغ مهمانی ها و عید دیدنی ها از طرف دیگر، فرصت در خود بودن را از من گرفته بود. با این که از حضور در جمع لذت می برم، اما حوصله ی با جمع بودن م حد و حدودی دارد. وقتی زیاد می شود، خسته می شوم و خیلی زود دلم برای تنهایی خودم تنگ می شود. دوست دارم گوشه ی دنجی پیدا کنم و کاری را انجام دهم که دوست دارم؛ فیلمی ببینم، کتابی بخوانم. و امروز این فرصت مهیا شد!

  بعد هم رفتیم کوه. تازه باران زده و هوا ابری و دلپذیر بود. جا به جا سبزه ها و گل های ریز زرد رنگ لای صخره ها و درختان بادام کوهی خودنمایی می کردند. برگ درختان تازه و شاداب بود. صدای پرندگان وحشی هم موسیقی فضایمان بود. کوه های دوردست، لایه لایه و رنگ رنگ، طیفی از رنگ های آبی و بنفش را ساخته بودند که آدم را یاد نقاشی های شرقی می انداخت‌. بعد از چند ساعت کتاب خواندن و نوشیدن لیوانی چای، کوه حسابی چسبید....

پ.ن:

از دوستان بزرگواری که در پست قبلی همراهی کردند، صمیمانه تشکر می کنم.



:: برچسب‌ها: واگویه, فیلم


پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

سلام!

این پست موقت است، حذف خواهد شد، و نظرات آن نمایش داده نمی شود.

از همراهان همیشگی خواهشمندم در صورت امکان ایمیلشان را در خصوصی بنویسند تا امکان ارتباط برقرار بماند.

سپاسگزارم!




دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

اندوه ما روایت خاموش قرنهاست

  ساعت چهار صبح هیراد را بردیم بیمارستان. دیروز حالش بد نبود. همین که از عید دیدنی ها برگشتیم، تب کرد. آن قدر درجه ی تب اش بالا رفت که همه نگران شدیم. بد تر این که نه چیزی می خورد و نه اجازه می داد پاشویه اش کنیم. هر جوری بود بردیمش حمام و کمی تن اش را شستیم. بهتر شد. بعد هم کمی مایعات بهش دادیم و به بهانه ی آب بازی خنک اش کردیم‌. بگی نگی رو به راه شد. بعد هم خوابید... ساعت نزدیک به چهار صبح بود که بیدارم کردند که هیراد دوباره تب اش بالا رفته. اصلا حال درست و حسابی نداشت. بردیمش اورژانس بیمارستان. دکتر شیفت برایش دو تا آمپول نوشت. برای اولین بار پنی سیلین زد...

  وقتی برگشتیم خانه، ساعت حدود پنج بود. تب اش پایین آمده بود. خوابید.

  من اما خوابم پریده بود. نماز صبح را که خواندم، رفتم وبگردی. بی هدف در فضای مجازی می چرخیدم. سرم درد می کرد. بعد برف زیبایی باریدن گرفت و کم کم شدت گرفت. بارش برف حالم را بهتر کرد.

....

  از بد حادثه وبگردی هایم به «داعش» کشید و بحث «جهاد نکاح»! 

  خدای بزرگ! در چه دنیایی زندگی می کنیم؟!

وقتی که از حراج دختران «سنجار» خواندم، از سو استفاده از دختران کم سن و سال، از فریب دختران تونسی برای پیوستن به اینان و کثافت کاری هایشان... حالم بد شد. از این همه وحشی گری، از این تحجر. از این همه عقب ماندگی فکری و عقلانی که باعث به وجود آمدن چنین اتفاقاتی می شوند. انفاقاتی که به سادگی و با چینش چند قطعه، ریشه هایش نمایان می شوند ، و متاسفانه تاریخ نشان داده که به «داعش» ختم نخواهد شد. مگر یادمان رفته جنایاتی که «صرب» ها در بوسنی علیه زنان مسلمان انجام دادند، که «داعش» پیش خیلی هایشان باید لنگ بیاندازد...

پ.ن:

عنوان برگرفته از شعری ست از محمدعلی استجلو



:: برچسب‌ها: واگویه


یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴
ن : اسماعیل بابایی

مثل نقاشی های رمانتیک...

دیروز هیراد تب بالایی داشت. تهران که بودیم مریض شد. بردیمش دکتر و حالش رو به بهبودی رفت. از دیروز به مرور حالش بد شد. نمی دانم از این است که توی خانه بند نمی شود، یا آن که من روز بیست و نهم بردمش بیرون که هوا سرد بود، یا چیز دیگر. به هر حال دیروز اصلا حوصله نداشت. بی قراری می کرد و یکسر شیر می خورد. سر شب تب اش بالا رفت. بردیمش یک درمانگاه شبانه روزی. هیچ وقت این قدر نگران حالش نبوده ام. در فاصله ی رسیدن به درمانگاه که توی بغلم بود، شانه ام از تب اش داغ شد. دکتر گفت گلویش عفونت کرده. آمپول و داروهای تازه ای برایش نوشت. آمپول اش را که زدیم، حالش رو به بهبودی رفت. به خانه که برگشتیم، بالاخره خندید. یک روز تمام، بی حال بود و خنده اش را ندیده بودم.آخ که چه قدر دلتنگ خنده اش شده بودم. دلتنگ شیطنت ها و شیرین زبانی هایش. دوباره توی خانه می چرخید و بازی می کرد. خدایا شکرت!

...

امروز صبح دوباره باران زد و بعدش هم آفتاب درآمد. دوباره ابرهای زیبا آمدند. انگار آسمان را گله به گله نقاشی کرده باشی. مثل نقاشی های رمانتیک. ابرها پیچ و تاب خورده اند و رنگ هایشان با هم ترکیب شده اند. هر از گاهی پشت پنجره یا توی ایوان می روم و تماشایشان می کنم. خیلی لذتبخش است!

...

  «دنیای یک هنرمند نخبه قطع نظر از صمیمی یا حماسی بودن، معاصر یا تاریخی بودن و عینی یا تخیلی بودن، همواره مثل چیزی عجیب و ناشناخته ما را غافلگیر می کند. و ما مثل آن کاشفی که لا به لای شاخ و برگ جنگل را می کاود، با چشمان متعجب وارد اجتماعی ناشناخته می شویم، دنیایی فارغ از کلیشه ها که در آن امور روزمره به حوادثی خارق العاده بدل می شوند.»

داستان، رابرت مک کی، ترجمه ی محمد گذرآبادی،ص۴.



:: برچسب‌ها: واگویه


جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

نرم نرمک می رسد اینک بهار...

  ساعت حدود پنج صبح بود که از خواب بیدار شدم؛ باران تندی می بارید و آسمان رعد و برق می زد. انگار خانه را امواج باران دوره کرده بود. لذت می بردم از شدت باران. آفتاب که زد، باران رفت. توی ایوان رفتم. ابرها تا دامنه ی کوه ها پایین آمده بودند و آسمان چند رنگ شده بود. بوی خاک باران خورده می آمد. انگار کوه ها و ابرها با هم عشقبازی می کردند. گاهی در هوای آفتابی نم نم باران می زد؛ کوچک که بودیم می گفتند ماده گرگ ها در چنین هوایی بچه به دنیا می آورند!

از چهارشنبه شهرستانیم. می خواهم بروم بازار. توی جمعیت.اگر هوا خوب باشد، شاید غروب آتش برپا کنیم، به رسم نیاکانمان در شب عید.

  به هیراد حسابی خوش می گذرد- اگر دختر خاله اش بگذارد البته!

پیشاپیش فرارسیدن نوروز را به همه ی دوستان یکرنگ م تبریک می گویم. از همراهی تان سپاسگزارم و برایتان شادی و سلامتی آرزومندم.



:: برچسب‌ها: واگویه


جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است ...

حرمت نگه دار

 دلم

 گلم

که این اشک ، خون بهای عمر رفته من است

میراث من!

نه به قید قرعه

نه به حکم عرف

یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!

کتیبه خوان خطوط قبایل دور

این ؟ این سرگذشت کودکی است

که به سرانگشت پا

هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است

هرشب گرسنه می خوابید

چند و چرا نمی شناخت دلش

گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش

پس گریه کن مرا به طراوت

به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش

و آواز می خواند ریاضیات را

در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها

دودوتا چارتا چارچارتا...

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش می گذشت

با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه

آری دلم

گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

دلم گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

میراث من

حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است

تا بدانم و بدانم و بدانم

به وار

وانهادم مهر مادری ام را

گهواره ام را به تمامی

و سیاه شد در فراموشی ؟ سگ سفید امنیتم

و کبوترانم را از یاد بردم

و می رفتم و می رفتم و می رفتم

تا بدانم تا بدانم تا بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط

مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

سند زده ام یک جا

همه را به حرمت چشمان تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

تا شمارش معکوس آغاز شده باشد

بر این مقصود بی مقصد

از کلامی به کلامی

و یکی یکی مردم

بر این مقصود بی مقصد

کفایت می کرد مرا حرمت آویشن

مرا مهتاب

مرا لبخند

 و آویشن حرمت چشمان تو بود ؟ نبود؟

(زنده یاد حسین پناهی)

پ.ن. ها در ادامه ی مطلب...



:: برچسب‌ها: شعر


سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

کوتاه درباره ی کتاب «زن وسطی»

  «زن وسطی»، مجموعه ی بیست داستان کوتاه از نویسندگان آمریکای لاتین است؛ نام هایی شناخته شده همچون بورخس و کورتاسار، در کنار نام های کم تر دیده شده. برای من اما، داستان های نام های غریبه جذاب تر بودند. داستان ها اغلب فضاهای تیره و تاری دارند که برآمده از شرایط مردمان آمریکای لاتین است؛ سرزمینی با تاریخی پر از کودتا و دیکتاتوری. هربه ی طنز برای بیان مسایل در بسیاری از داستان ها به چشم می خورد. مساله ی مرگ نیز در  داستان ها حضوری پر رنگ دارد.

  در بین داستان هایی با سبک ها و قلم های متفاوت، داستان های نابی به چشم می خورند؛ در «۲۵ اوت ۱۹۸۳»، از «بورخس»، نویسنده ای با خودش در چند سال بعد رو به رو می شود. «جادوگر سابق» از «موریلو روبیایو»، حکایت آدمی ست که به دنبال راهی برای مردن می گردد، مرگ اما از او گریزان است و در نهایت فکر عجیبی به سرش می زند!«ضربه» از «لیلیانو هکر» به زیبایی تضاد طبقاتی را به تصویر می کشد. «در انتظار پولیدورو» از «آرمونیا سامرس»، داستان عجیبی درباره ی مرگ است. «باران که بند بیاید» از «آنتونیو مونتانا»، حکایت گرفتار شدن سه مرد در شرایطی بغرنج و فلاکتبار ، و «جنگ و صلح» از «مواسیراسکلیر»، طنز جالبی درباره ی جنگ است که حالا در حال تبدیل شدن به بخشی از روزمرگی هاست!

  در پایان، بخشی از نوشته ی «ماریو بارگاس یوسا» را می خوانیم که به جای مقدمه ی کتاب، تحت عنوان «ادبیات آتش است» آمده است:

«... ادبیات یعنی سازش ناپذیری و شورش، یعنی فلسفه ی وجودی نویسنده اعتراض، مخالفت و نقد است... نویسنده همین است، پیوسته ناراضی بوده و هست و خواهد بود. آن کس که راضی باشد نمی تواند بنویسد... دغدغه ی ادبی از تضاد بین انسان و جهان زاده می شود که برای کشف و رو کردن پلشتی ها و نابرابری به وجود می آید. ادبیات نوعی شورش مداوم است و قید و بند نمی پذیرد. هر تلاشی برای محدود کردن آن محکوم به شکست است.... هر قدر انتقاد نویسنده از کشورش تند باشد، به همان اندازه کشورش را دوست دارد و علاقه اش او را پایبند میهن می کند...» (صص ۱۳ و ۱۴)

 

مشخصات کتاب:

زن وسطی؛ گزیده ی داستان های کوتاه آمریکای لاتین، ترجمه ی اسدالله امرایی، انتشارات افراز، چاپ سوم: اسفند ۱۳۸۷.

پ.ن. ها:

* این کتاب از مجموعه ای ست از سری داستان های کوتاهی که مترجم از چهار قاره ی جهان ترجمه کرده است؛ پیشتر، کتاب «مرد دربند» را خوانده بودم که گزیده ی داستان های کوتاه اروپایی ست. آن کتاب برایم به مراتب جذاب تر بود تا این یکی.

* غلط های چاپی و ویراستاری به وفور در هر دو کتاب دیده می شود!



:: برچسب‌ها: کتاب


دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

هیروشیمای کردستان

در چنین روزی در ۲۵ اسفند ۱۳۶۶، بمباران شیمیایی حلبچه اتفاق افتاد. فاجعه ای که در آن حدود پنج هزار نفر جان سپرده، و چند هزار نفر دیگر هم زخمی شدند. این بمباران در ادامه ی پروژه ی« انفال » رژیم بعث عراق صورت گرفت؛ پروژه ای که هدف آن، حذف مردم کرد از این مناطق بود و در طی آن، صدها روستای کردنشین از صفحه ی روزگار محو شدند و مردمانشان کشته یا آواره شدند. پیش از بمباران شیمیایی، دو روز پیاپی شهر با بمب های متعارف بمباران شد، و در چنین روزی در ساعت دو بعد از ظهر، ۵۰ فروند هواپیمای عراقی، هریک چهار بمب ۵۰۰ کیلویی شیمیایی را بر سر مردم بی دفاع حلبچه و روستاهای اطرافش آوار کردند...

حلبچه شهری سرسبز، در امتداد منطقه ی اورامانات است. سرزمین شعرای بزرگ کرد، همچون «نالی»، «مولوی کرد»، و «گوران» (پدر شعر نو کردی).

گرامی باد یاد و خاطره ی شهدای حلبچه.

«گفتم که تبریکی بگویم

به شما دوستان

به شما که آنسو نشسته اید

در پاریس، لندن، نیویورک

کارت پستالی می خواستم ارسال کنم

به پیکاسو پناه بردم

گویرنیکا را برایم کشید

قابل شما را نداشت

آن را دیده بودید

و توانسته بودید:

گریسته بودید!

با نقاشی ژاپنی چگونه اید

می خواستم هایکویی هم بنویسم

دیدم که کوچک است

نه قابل شما بود و نه شایسته تان

مغازه های شهر بسته بود

مغازه های شهر سوخته بود

مغازه دار شهر مرده بود

می بخشید!

چیزی نداشتم

خبرنگاری عکسی گرفت:

«حلبچه ی سوخته»

کارت پستال را برایتان می فرستم

(جلال ملکشاه- شعر کارت پستال)

 

پ.ن. ها:

* کردها به حلبچه، هیروشیمای کردستان می گویند.

* عکاسان ایرانی حاضر در صحنه با ثبت تصاویر دردناک این فاجعه، نقش بزرگی در آگاهی جهانیان از عمق این فاجعه ی انسانی داشتند. از جمله ی این عکاسان، «سعید جان بزرگی» بود که در اثر استنشاق مواد شیمیایی، بعدها جانش را از دست داد. این عکس معروف هم که در این جا مشاهده می کنید، از «احمد ناطقی» ست.




یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳
ن : اسماعیل بابایی

رویای مرد مضحک

امروز داشتم به آدم هایی فکر می کردم که متفاوت از بقیه اند؛ متفاوت نه تنها به خاطر مثلا ظاهرشان، بلکه متفاوت در رفتار و طرز زندگی کردنشان. آدم هایی که توانسته اند تا حدودی از روزمرگی هایشان فاصله بگیرند. به علایقشان بپردازند.

همه ی ما می دانیم در این دوره و زمانه، چه قدر سخت است پی گرفتن خواسته های درونی ات. با این مشکلات و گرفتاری های روزمره، حتی اگر بتوانی تا حدودی هم به علایقت برسی خیلی هنر کرده ای! به یک جنگ می ماند، هم از درون و هم از برون. مثل تصور کنید کسی از شما بپرسد چه کار می کنید و شما پاسخ دهید:« می نویسم.»، فکر می کنید چند نفر در اطرافتان پیدا می شوند که معنی این جمله را بفهمند؟!

بر خلاف آن جایی که با کسانی دم خوری که باهاشان در علایقی مثل سینما یا ادبیات اشتراک داری و می نشینی و راحت از علایقت صحبت می کنی، وقتی از آن فضا خارج می شوی، انگار خودت را میان غریبه ها می بینی. من البته از یک جهت شانس بزرگی آورده ام و آن این است که همسرم هم به سینما علاقمند است و هم به ادبیات، و اگر هیراد اجازه دهد، دستی هم به قلم می برد. پس شاید مشکلات من  در این زمینه ، حداقل در خانه کم تر از بقیه باشد. اما هر فردی با اجتماع پیرامونش در ارتباط مستقیم است و ناگزیر باید با خیلی ها دم خور باشد. این جاست که حس غریبی از تنهایی توام با سرخوردگی سراغ آدم می آید...

آقای ع، از آن دوستانی ست که مصاحبت با ایشان را بسیار دوست می دارم. معلم ریاضی یی را تصور کنید که مدرک مهندسی الکترونیک اش را هم دارد، آن وقت شیفته ی فلسفه ی اسلامی ست...  از آن دسته آدم هایی ست که تا حد زیادی توانسته از روزمرگی ها فرار کرده و مطابق عقایدش زندگی کند. بسیار خوش اخلاق، روشنفکر و فهمیده است و در حوزه ی فلسفه مطالعات زیادی دارد.

در آخرین دیدارمان که همین چند روز پیش بود، وقتی از فاصله ی بین عامه ی مردم با به اصطلاح دگراندیشان گفتم، حرف جالبی زد؛ گفت:« بخش زیادی از این فاصله، ناشی از رفتار خود ماست. همین که کتابی برای مطالعه در دستمان می گیریم، از همه کنده می شویم. می رویم گوشه ای و دنیای خودمان را می سازیم، غافل از این که روشنفکر واقعی باید میان مردم اش باشد. صبور باشد و در کنار آن ها مطالعه کند...»

یاد داستان کوتاهی از داستایفسکی افتادم ؛ «رویای مرد مضحک»، آن جا که در پایان می گوید:

«آگاهی بر زندگی برتر از زندگی است، آگاهی بر خوشبختی برتر از خوشبختی است»... این است آن چه باید با آن بجنگیم!



:: برچسب‌ها: واگویه, داستایفسکی