فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من ...

  بحث همه پرسی استقلال اسکاتلند در این روزها، مرا به یاد فیلم خاطره انگیز «شجاع دل» مل گیبسون، و ویلیام والاس، قهرمان ملی اسکاتلند انداخت و برای چندمین بار به تماشایش نشستم.

  «شجاع دل»، فیلمنامه ای با ساختاری محکم دارد که جغرافیا عنصر مهمی در آن است؛ جغرافیایی که زمینه های قهرمان پروری را مهیا می کند. اسکاتلندی که فیلم به تصویر می کشد، سرزمینی بکر و زیباست. ویلیام والاس قهرمانی تصویر می شود که اعتماد به نفس از دست رفته ی اسکاتلندی ها را به آن ها باز می گرداند. قهرمانی از متن مردم که شعارش تحقق آزادی برای آن هاست. او بر خلاف اشراف، اهل سازش نیست و تا پای جانش به مبارزه ادامه می دهد. البته قهرمانی که او خلق می کند کاریزماتیک و تا حد زیادی امروزین است، به طوری که حتی بخش هایی غیر واقعی را به داستان اصلی اضافه می کند تا هرچه بیشتر بر بار دراماتیک فیلم بیفزاید- همچون شخصیت ایزابل با بازی سوفی مارسو.

  موسیقی جیمز هورنر فوق العاده است؛ موسیقی ای که نه تنها در خدمت روایت داستان است، بلکه به شدت تغزّلی ست و با استفاده از نی انبانِ معروف اسکاتلندی ها، رنگ و بوی بومی فیلم را تقویت می کند.

  استفاده ی به جا از اسلوموشن و مونتاژ درخشانی که در خلق ریتم فیلم نقش مهمی داشته است، از دیگر ویژگی های آن است.

  صحنه های نبردی که مل گیبسون در فیلمش خلق کرده است، تا مدت ها الگوی فیلم های اینچنینی بوده است و حتی نوع دکوپاژ و مونتاژ آن ها، در فیلم هایی چون «تروی» و سری «ارباب حلقه ها» مورد تقلید قرار می گیرد.

 

برای دوستم، داوود عباسی

 

  داوود عزیز! دوست دیرینه ام!

  نمی دانم هنوز هم می توانم دوستت بخوانم یا نه؟ دیریست که تو را ندیده ام.... 

  بر من خرده مگیر، که می دانم می گیری. جنگیده ام با روزگار. ساخته ام. سوخته ام. و سپید بر سپید انداخته ام. بزرگ شده ام. پدر شده ام. عینک نمی زنم!...

  بر من خرده مگیر!

  پیش از این ها زندگی را جور دیگر می دیدم؛ آن روزهای خوبی که در کنار هم بودیم. آن روزهای فارغ از روزگار. یادت هست؟ راستی، چه قدر یادت مانده آن روزها و شب ها را؟

  تو را سر کلاس ادبیات شناختم. با آن ریش و عینک کائوچویی ِ مشکی. و بعد «هفته نامه ی مهر» و دعوت شدن به تماشای نمایش «باغ آرزوها». یادش به خیر که تا روزها با بچه ها در راهروی خوابگاه، گاه و بی گاه فریاد می زدیم: "آقای لِسِتو!"...، و این دوستی گل کرد و رسید به دیدارهای نو تر. چندتا بلیت مهمان برایم جور کردی در تئاتر شهر؟!... نمایش «رقص روی لیوان ها» را یادت هست؟ «آبگوشت زهرماری» حمید امجد را به خاطر داری که به خاطرش سر کلاس «نقد صحنه» ی حوزه هنری و توی آن جماعت، پا شدی و از کار دفاع کردی؟... سفر شیراز و آن چادربازی یادت هست؟... آن شبِ سرد «چشمه اعلا» به خاطرت مانده؟... آن رقص کردی در شب پایانی اجرای نمایش «آدم برفی»، «جشن سَده»،... چندتایش را بشمرم؟!...

  راستی، «پوتلی» را هنوز هم اجرا می روی؟!

 این حرف ها توی دلم مانده بود؛ خواستم در جایی بنویسم اش... می دانم که کافی نیست!

 می دانم که خوب می دانی، که خاطرت چه قدر برایم عزیز بوده و هست....

"مکتوب خود سفید فرستاده ام به دوست/ شرح وفای او که ندارد نوشته ام."

پ.ن: عنوان برگرفته از نمایشنامه ای ست از محمد چرمشیر.

بالاخره فیلم «گذشته» را دیدم...!

 

  «گذشته»، فیلمِ کارگردان است؛ فیلم اصغر فرهادی ست. حضور او در همه جای فیلم حس می شود. از تِم آن بگیر تا نوع کادربندی ها، میزانسن ها و شیوه ی هدایت بازیگران. فیلم های او از همان نخستین فیلم اش تا به حال، همیشه بازی های خوبی داشته اند. او فضای لازم را در اختیار بازیگرانش می گذارد تا بازی خود را به بهترین نحو انجام دهند و درونیات خو را بیرون بریزند. اما این فضا بیشتر ساخته ی خود اوست تا بازیگران. یعنی کار را به شدت کنترل می کند. این چنین است که فیلم هایش کم موسیقی ست و بازیگران، دائماً با یکدیگر دیالوگ ردّ و بدل می کنند. دیالوگ هایی که در فیلم نقشی اساسی دارند.

   فیلم های او به مسائل انسان های امروز می پردازند؛آدم های معمولی ای که درون خود، رازها و حرف های ناگفته ی زیادی دارند. حرف هایی که می توانند سرنوشت ماجرا را تغییر دهند. حرف هایی که زندگی شان را به چالش می کشد و آن ها را در معرض تصمیم گیری های سختی قرار می دهد.

  میزانسن در فیلم های فرهادی نقش مهمی بازی می کند؛ در میزانسن هایش از معماری خانه به درستی استفاده می کند و درها، پنجره ها و شیشه ها، همچون بازیگران، در فیلم مهم اند. در «گذشته» نیز چنین است؛ از همان سکانس آغازین که مارین (برنیس بژو) در فرودگاه با احمد (علی مصفا) رو به رو می شود، شیشه ها نمادی از فاصله هایی اند که انگار دیده نمی شوند، اما وجود دارند. یا آن باز کردن پنجره ها توسط مارین در جا به جای فیلم که انگار می خواهد از فضای بسته و خفه ی فیلم ، راهی به بیرون باز کند.

  خانه در حاشیه ی پاریس قرار دارد، اما می توانست در هر جای دیگری هم باشد. فرهادی به عمد از نمایش دادن زیبایی های پاریس خودداری می کند تا از جغرافیا فرار کند و در این مورد محافظه کارانه عمل می کند. هر جغرافیایی ملزومات خودش را دارد که در واقع کارگردان در اینجا از رفتن به سویش پرهیز می کند و فیلم اش را درگیر آن نمی کند. فیلم البته می توانست از این فاکتور هم بهره بگیرد، اما فرهادی ترجیح داده است تنها به آدم هایش در فضایی محدود و بسته بپردازد. فضایی که گاه خیلی خفقان آور و عصبی کننده می شود. خانه ی استفاده شده در فیلم قدیمی ست (اشارتی به گذشته) و با این که با نقاشی و تغییر اجزا در حال نو شدن است، اما این نو شدن ظاهری ست و بی ریشه، که اشارتی ست به وضعیت کنونی مارین. در واقع با این تغییرات، چیزی عوض نمی شود؛ او هنوز هم دلبسته ی احمد است.

  این که گفته شود فیلم، ادامه ی «جدایی ...» ست را قبول ندارم. با این که هر دو فیلم مولفه های مشترکی دارند، اما آدم هایشان خیلی متفاوت اند. در این جا مساله ی مهاجرت اهمیت زیادی دارد. احمد نتوانسته با مهاجرت کنار بیاید و به ایران بازگشته است و همین، آغاز مشکلات او با مارین بوده است. مارینی که پیداست او را دوست می داشته است هنوز هم دارد، اما احمد نتوانسته با زندگی در آن جا کنار بیاید-روی ایرانی بودن او در فیلم تاکید می شود. سمیر (طاهر رحیم) هم یک دو رگه است و رگه ی الجزایری یا مراکشی دارد ...

  به نظرم نقطه ای که در فیلم به قوت بقیه ی اجزا نیست، فیلمنامه است. فیلمنامه ای که مشکلات علت و معلولی دارد. اگرچه این شیوه ی ذره ذره اطلاعات دادن به تماشاگر، در فیلم های پیشین فرهادی هم بوده است- که نمونه ی درخشان اش را در «جدایی ...» دیده ایم-  اما در این فیلم، این شیوه بیش از حد به کاراکتر لوسی وابسته است. تصور کنید که اگر لوسی یک باره همه ی حرف هایش را می زد، چه سرنوشتی در انتظار فیلم بود؟!

   و بالاخره این که مثل همیشه، این بچه ها هستند که در میانه ی مشکلات آدم بزرگ ها گیر می افتند و آسیب می بینند.

 

خواهم که بر زلفت، زلفت، زلفت
هر دم زنم شانه، هر دم زنم شانه
ترسم پريشان کند بسي
حال هر کسي
چشم نرگست
مستانه مستانه، مستانه مستانه
خواهم بر ابرويت، رويت، رويت
هر دم کشم وسمه، هر دم کشم وسمه
ترسم که مجنون کند بسي
مثل من کسي
چشم نرگست
ديوانه ديوانه، ديوانه ديوانه
يک شب بيا منزل ما
حل کن دو صد مشکل ما
اي دلبر خوشگل ما
دردت به جان ما شد، روح و روان ما شد
خواهم که بر چشمت، چشمت، چشمت
هر دم کشم سرمه، هر دم کشم سرمه
ترسم پريشان کند بسي
حال هر کسي
چشم نرگست
مستانه مستانه، مستانه مستانه
خواهم که بر رويت، رويت، رويت
هر دم زنم بوسه،هر دم زنم بوسه
ترسم که نالان کند بسي
مثل من کسي
چشم نرگست
جانانه جانانه، جانانه جانانه

 

آلبوم «خزان»، با صدای استاد محمد رضا شجریان، آهنگ آن به علی اکبرخان شیدا و شعرش به فصیح الملک منسوب است.

پ.ن: زمزمه ی این روزهای من

  دانلود آهنگ

 

این نوح، دوست داشتنی نیست!

  پرداختن به زندگی پیامبران الهی، به تنهایی چالش برانگیز است؛ حال اگر پیامبری چون نوح هم باشد که اطلاعات چندانی درباره ی زندگانی اش موجود نیست، کار دشوارتر هم می شود. با این حال، نداشتن اطلاعات کافی درباره ی چنین موضوعی، دلیل بر این نمی شود که هر طور که دلمان خواست با آن برخورد کنیم! در واقع باید چهارچوب مشخصی برای خود در نظر بگیریم و بر اساس آن پیش برویم. مگر این که بخواهیم شخصیت نویی خلق کنیم که فقط در موارد اندکی با شخصیت اصلی اشتراک داشته باشد، که در این صورت، فقط بن مایه را از آن اخذ خواهد کرد. برای نمونه می توان مثال هایی را یادآوری کرد؛ مثلاً نوع برخوردی که هنر سینما با شخصیتی چون «ژاندارک» داشته است، می تواند نمونه ی خوبی باشد. چه در نسخه های قدیمی ای چون «مصائب ژاندارک» کارل تئودور درایر (1928) و چه در نسخه ی جدیدتری مانند «پیام آور:داستان ژاندارک» لوک بسون (1999)، بن مایه ها حفظ می شود. یعنی وقتی تماشاگر پای فیلم می نشیند، ژاندارک را می بیند و نه شخصیت دیگری را. اما نگاه این دو فیلم به او متفاوت از یکدیگر است. درایر نگاهی ناتورالیستی به قضیه دارد – به ویژه با آن نماهای نزدیکی که از بازیگرش ماریا فالکونتی می گیرد - و بسون نگاهی حماسی و البته پرسشگر. و این جاست که سینما علاوه بر روایتگری، پرسش هایی را هم مطرح می سازد و دایره ی تاثیرگزاری اش را گسترده تر می سازد. در واقع تماشاگری که هر دو نسخه را دیده باشد، دست به مقایسه می زند و تحلیل خودش را می یابد و نقش مخاطب پر رنگ می شود - آن چه در سینمای مدرن اهمیت زیادی دارد.

  اما «نوح» دارن آرونوفسکی، معلق است بین یک داستانگویی صرف، و یا وفادارماندن به اصل قضیه؛ در واقع تکلیف مخاطب با فیلم روشن نیست. اگر فیلمساز قصد داشته تا پرسش هایی را پیرامون او مطرح کند، از راه درستی این کار را انجام نمی دهد، و این است که تماشاگر به ویژه در نیمه ی دوم فیلم، سَرخورده می شود و از همراهی با کاراکتر ها در می ماند. نیمه ی اول فیلم، اگرچه در بردارنده ی تعریف تازه ای از شخصیت نوح است و تخیل در آن موج می زند، با این حال تماشاگر این تعاریف را می پذیرد، به ویژه آن که جلوه های ویژه ای که فیلم در مورد توفان نوح به کار می برد، موثر از کار درآمده است. اما در نیمه ی دوم، با شخصی کردن مسائل او، از اصل دور می افتد و  فیلم نزول می کند. ضعف شخصیت پردازی به شدت در فیلم دیده می شود؛ از جمله، آنتونی هاپکینز به نقش متوشالح جدّ نوح، کاراکتری پرداخت شده نیست و جنیفر کانلی هم به نقش همسر نوح، نه تنها خوب پرداخت نشده، بلکه به عنوان بازیگر هم، انتخاب نامناسبی به نظر می رسد. موسیقی فیلم هم رنگ و بویی قدیمی دارد که با تعاریف تازه ی فیلم نمی خواند.

 

  حالم نسبت به چند روز گذشته بهتر است. داشتن کسانی که از ته قلب دوستت دارند و حداقل، با کلامشان کمکت می کنند، امتیاز مهمی ست که خدا را شکر من از آن بی نصیب نیستم.

  دیشب، چند ساعت بیشتر نخوابیدم؛ شاید چهار ساعت. به چیزهای زیادی فکر کردم. (کلاً زیاد فکر می کنم!) یکی از آن چیزهایی که فکرم را چند وقتی درگیر کرده بود، مساله ی کارم بود. در آستانه ی گرفتن تصمیم مهمی بودم و تردیدِ زیادی داشتم. اما بالاخره دیروز صبح بر تردیدهایم غلبه کردم...؛ تصمیم من اما این بود که از ساعات تدریسم کم کنم و در عوض به علاقه ی اصلی ام، یعنی نوشتن بپردازم. دلایل زیادی برای این تصمیم دارم که مهم ترین آن، پیگیری فیلمنامه نویسی به صورت جدی ست. تصمیم ساده ای نبود، چرا که به هر حال مشکلات کمی پیش رویم نیست، اما خوشحالم که بر تردیدهایم غلبه کردم. با این کار، تا حدّ زیادی از روزمرّگی فرار می کنم و در مسیر مورد علاقه ام قرار می گیرم. پس به سختی هایش می ارزد.

  شب را هم عروسی بودیم؛ عروسی توی یک تالار بود. زیاد حوصله نداشتم. عروسی ها به هزار و یک دلیل، آن زیبایی گذشته شان را ندارند؛ بیش تر به نمایش شبیه شده اند! متاسفانه ما از تمدن رو به جلوی این روز ها، و از سنت های گذشته مان، فقط بَد هایش را خوب گرفته ایم و حالا حالاها معلّقیم در این میانه!

  هیراد در ابتدا غریبی اش می آمد، و بعدش هم خوابید. تا آخر جشن را خوابید! با ریتم موسیقی، آرام آرام تکان اش می دادم و او هم انگار در گهواره ای باشد، راحت در آغوشم خوابید... ؛ وقتی بیدار شد که جمعیت توی حیاط جمع شده بودند برای خداحافظی با عروس و داماد؛ با تعجب سرش را به اطراف چرخاند و دوبار گفت: "آ آ آ..."!

 یاد عروسی های قدیم به خیر!

 

پ.ن: عنوان برگرفته از شعری ست از ابوالفضل زرویی نصرآباد

 

  اگر همین حالا، برای لحظه ای هم که شده، پشت سرتان را نگاه کنید، چه قدر از عمر گذشته تان رضایت خواهید داشت؟ چند سال یا روز یا حتی ثانیه اش، همانی بوده است که دوست می داشته اید؟ آنی که هرگاه یادش می افتید، لذتی عمیق تمام وجودتان را در بر بگیرد؟ حسّی که می تواند ناشی از لحظه ای عاشقانه، خواندن کتابی، تماشای فیلمی، گوش سپردن به نغمه ای یا ... باشد؟

  ما خلق نشده ایم که اسیر باشیم. ما خلق شده ایم تا گُلی به سر این جهان بزنیم! چرا همه مان داریم شکل هم می شویم؟! آیا مراد از خلقت ما این بوده است؟! ... ما چه چیزی به این جهان اضافه کرده ایم؟! غیر از این است که با دستان خودمان داریم آن را به لجن می کشیم؟ جنگ راه می اندازیم، جنگل ها را نابود می کنیم، حقوق یکدیگر را لگدمال می کنیم، و مثل نقل و نبات دروغ می گوییم....چرا؟!

"چقدر باید پرداخت؟/ چقدر باید/ برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت؟" (فروغ فرخ زاد)

  گم شده ایم، باور کنید گم شده ایم....

  روزهای بی هیجان را دوست ندارم! روزهای سکون را...؛ خسته شده ام از این همه روزمرّگی؛ دوست دارم همچون پرنده ای آزاد، دل بکنم از این خاک. دوست دارم پرواز کنم، بروم تا دوردست ها، و دور شوم، دور ِ دور ....

"ما اهل ماندن نیستیم خوبِ من/ این را زخم هایمان شهادت می دهند ..." (حسین پناهی)

 

پ.ن: قطعه ی «آداجو در سل مینور» (Adagio in G minor) از آلبینونی را هرگاه گوش می کنم، احساسی از یک تنهایی عمیق سراپای وجودم را در بر می گیرد؛ خود را همچون کودک بی پناهی در یک برهوت می بینم.... بخشی از این نوشته، تاثیر همین قطعه بود.

 

جز تو دستان کسی شور در این ساز نزد

هیچ کس پنجه بر این ساز خوش آواز نزد

نیست نزدیکتر از تو به من اما باید

چای نوشید و زبان بست و دم از راز نزد

او که لب بست و دم از راز نزد می شکند

هیچ کس سنگ بر آن پنجره ی باز نزد

قسمت از اولِ خط ساز مخالف می زد

درد این است به میل دل من ساز نزد

سیب، ممنوعه ترین میوه ی دنیای شماست

سیبِ سرخم که کسی بر تن من گاز نزد

 

                                                      (شیما شاهسواران احمدی)

 

پ.ن: شعر، اندکی خلاصه شده است.

 

  از شش و نیم صبح تا حالا یک بند پای کامپیوترم؛ فکر می کنم، تایپ می کنم، فکر می کنم .... باید این کار را تمام کنم؛ فکرم خیلی مشغول است.عادت دارم موقع تایپ کردن موسیقی گوش کنم. اول موسیقی ِ شاد بود و حالا غمگین است ....شاد بود، تا شاید خستگی ام را کم تر کند.... عجیب است، از موسیقی غمگین بیش تر لذت می برم! حالا هم آلبوم خاطرات مبهم رضایزدانی را گوش می کنم. نمی دانم؛ در تاریخ نمایش یونان باستان، تراژدی نسبت به کمدی از اهمیت بیش تری برخوردار بوده است....

  خدایا کمکم کن ...؛ مثل همیشه ات!

  (فکر کنم اولین باری باشد که در یک روز دو تا پست می گذارم!)

"من دردِ تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکَنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم"*

  دیروز عصر را تجریش بودم؛ برای تحویل پروژه ی کارگاه فیلمنامه نویسی. تجریش را همیشه دوست داشته ام.... از بازارش که گذشتم، هوا ابری شد و در حیاط امامزاده صالح نم نم باران بارید...؛ باران خوب می داند چه موقع ببارد...! حال خوشی داشتم!

 کاش همه ی روزهای خدا، خوش بود!

 

*از آلبوم یادگار دوست شهرام ناظری، شعر  از مولوی